|
دستنویس هایی از دلتنگی,غم,کسالت...
|
تو هفته ای که گذشت،دوبار صادقانه خندیدم.
نوبت اول،وقتی صد سال تنهایی رو با ترجمه ی، بهمن فرزانه از دوستی امانت گرفتم و عهد کردم نپیچونم و سریع بلعیدمش.
بار دوم وقتی با گلبرگهای مایوسِ امیدم داشتم چند قفسه رو دید می زدم،و انتظار پیرمردی رو می کشیدم،با اخلاق خوبِ ساختگیش،که خیلی وقت بود پی خواسته م سیزده تا پله رو بالا رفته بود و ازش خبری نشده بود...یه دفعه با صدای خش دار و لحن حکیمانه ش که همه رو متوجه ش کرد فریاد زد: بفرمایید اینم سرزمین گوجه های سبزِ هرتا مولر.
مطمئنم همه کسایی که بطرف صداش برگشتن با خودشون فکر کردن: این بابا یه چیش میشه! اما من تحسینش کردم.اندوخته این تحسین برا اون شد: سیدارتهاِ هسه-سه شنبه ها با موریِ البوم-چه کسی از ویرجینیا وولف می ترسد؟ِ آلبی-هفته ای یه بار آدمو نمی کشهِ سلینجر و دیوانه بازیِ بوبن