تبليغاتX
دریچه سقف - یکی بود یکی نبود
دستنویس هایی از دلتنگی,غم,کسالت...

یه چشمه که جوشان بود و یه سمور آبی که نگران و دلواپس چشمه.آخه می دونی،زندگی خودشو کلی های دیگه به زندگی چشمه بسته بود.

آب این چشمه پر از کلمات در هم و بر هم بود...سمور هر از گاهی به چشمه سر میزد و هم اون کلمه هایی رو که می خواست جمع می کرد و هم با این کار چشمه رو به حیاتی دوباره می رسوند.یه پری دریایی هم بود که اونم گهگاهی به یاد چشمه بود و با اومدنش اینقدر گردو خاک می کرد،که کلی کلمه جدید تو چشمه می افتاد.

دل چشمه و سمور برای کلمه هاش،کلی پیش پری دریایی گیر بود،اما شما بدونید که اینهمه داستان نبود. اون داشت مثل چشمه برای سمور روزی رسون می شد...

گذشت و گذشت تا پری قصه ما گذرش به رودخونه پرآب و بزرگی رسید که نیازی هم به مراقبت اون و دیگران نداشت.به دریاچه ای رسید که کسی رو نمی خواست که تر و خشکش کنه. به دریایی که نه تنها به خودش می رسید که حاکم تمام چشمه ها و رودخونه ها و دریاچه ها و سمورا و پری های دریایی هایی بود که توش و به لطف اون زندگی می کردن.به اقیانوس رسید و تا چشمش کار و باله ش شنا می کرد، آب بود و آب. و اونم فقط آب رو دید.با خودش گفت:مگه تو این همه دریاهای جور و واجور چند تا پری دریایی هست،که به این همه آب رسیده باشه؟پس چرا برگردم؟...

 بی اینکه حتی نیم نگاهی به پشت سرش کنه،تو اون آفتاب سوزان که تنش رو ذره ذره می سوزوند شنا کنان دور و دورتر شد و هر لحظه دست نیافتنی تر...

سمور و چشمه چه روزها و شب هایی که منتظرش نشستن و از دلتنگی و دلواپسی چشم رو هم نذاشتن.اما اون رفته بود.دل و دماغ کار و زندگی برای سمور و چشمه رو هم با خودش برده بود. سمور و چشمه دیگه کمتر حوصله هم رو داشتن و هر دو از ندیدن هم و ندیدن او مریض شدن...
یکی بود یکی نبود
یه چشمه بود که خشک و بی کلمه بود.یه سمور بود که یه گوشه ی بی رهگذر، بی روح افتاده بود.عین یه سمور آبی مرده...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 12 اردیبهشت1387ساعت 12:41  توسط گوجی  |