تبليغاتX
دریچه سقف - گذشته ها نگذشته
دستنویس هایی از دلتنگی,غم,کسالت...

 

جنون آدما تو تنهاترین ساعت های زندگی شون اتفاق می افته...

مثل یه سری دو پایِ زنده که فکر می کنن زنده ن،که فارغ از سن و سالشون ،مردن و فقط برای روبرو نشدن با حقیقتِ احتمالا تلخ مرگشون،می نویسن و ور می زنن...

مثل آدم مجنونی که نمی دونه چی رو کجا بنویسه و فقط می نویسه،که می خواد بنویسه.از دلتنگی هاش،از حسرت یه خط جواب از قند تو دل آب شدناش،از پر کشیدن برای یک خنده لباش...

 مثل پیرمردی که نمی دونه چی و کجا بگه و صد ها خاطره رو بی ممیزی و ملاحظه ی جماعت، با جعبه ول میکنه و جاکش جاکش از دهنش نمی افته.درست مثل شیری که فقط کافیه یه قلپ ازش بخوری تا بفهمی تاریخ مصرفش گذشته و سریع تف کنیش...

مثل پسری که زهر خندی میزنه به نوشته های مخابراتیِ دخترکی که میگه بی اون تنهاست که میگه بی اون نمی شه که میگه...و فکر میکنه چقدر تنهایی رو بد براش ترجمه کردن...

عین یه گذشته ی دور که هر روز اون همه راه رو بلند میشه و میاد،تا دو تا دندون نیشِ بلند و تیزش رو فرو کنه تو یه توده ی خونیه تپنده و بعد شروع کنه به کشیدن،تا صدای غژغژ یه گچ رو روی یه عالمه تابلوی سبز رو تداعی کنه...

پ.ن:مگه خودت خونه زندگی نداری؟

پ.ن2:چرا زمان زخم های گذشته رو التیام نمی بخشه؟

پ.ن3:چرا گذشته راهش رو با لجاجت تو اون همه از یاد رفتگی باز میکنه؟

+ نوشته شده در  جمعه 6 اردیبهشت1387ساعت 2:9  توسط گوجی  |