|
دستنویس هایی از دلتنگی,غم,کسالت...
|
از همون نگاها که وقتی توی مترو نشستم به بیرون می دوزم …
از همون جنس لحظه های سیاه بیا موندنی، که تو اون همه سرعت،تو وقتی که شادترینِ ساعتها سوار صد کیلومتر سرعت میشن و به ثانیه ای از جلو چشم دور.
مثل کمری که خنجر توش نشسته و پای راستش رو جلو تر می ذاره و پای چپش رو کم کم تو امتداد، بهش نزدیک می کنه .
مثل برداشت کوتاهی که ساعتها طول میکشه و به جای اینکه تموم شه اسم و شماره ش تصاعدی بالا میره و دوباره و دوباره...
درست مثل خاطره صد بار تعریف شده پیرمرد که ماهی سفید نوبرانه ای رو تو کودکیش با اون دستهای کوچولو که حالا نه کوچیکن و نه تازه کشون کشون رو زمین میکشه و باله ها و دم ماهی زمین رو تا خونه جارو میزنه.
مثل دختر بچه ای که هر روز با پاهای برهنه رکاب رو به زور به پایین هل میده،تا دوچرخه رو به کنار آبگیری ببره که گفتن آخرین بار پدر توش رفت و برنگشت...