|
دستنویس هایی از دلتنگی,غم,کسالت...
|
تکه آینه کوچک شکسته ی تیز مثلثی را با هر دو دست گرفته بود و به این سو و آن سو می چرخاند.ابرهای سپید و آبی روشن،خط افق میان آسمان و صحرا، شن ریزه ، باد و همه و همه با اشاره ی دستان او در مقابل چشمان کم سویش شروع به رقص می کردند. بیش از همه خرامان رفتن ابرهای سپید و کوچک مقطع، وجودش را غرق اشتیاق می نمود. استواری دالان تاریک در برابر فرمان دستان او، سبب مکث کوتاه دستانش شد. دوست داشت دالان هم به همراه ابرهای کوچک، سوار باد تیزپا شود و دیگر بازنگردد،اما با خود گفت که لابد تقدیر اینگونه است.
...جمعه ها عادت داشت،حمام کند.زیر پیراهنی سپید خیس یقه گرد و گلیش را به زحمت از تن درآورد.با کوزه ی گلی سبز رنگی،آب را در کاسه ی چدنی ریخت. صدها حباب از داخل کوزه به درون کاسه چدن فرار کردند و آب داخل کاسه را برای مدتی هر چند اندک سپید و کف آلود نمودند.
سر گلی و خیس از عرقش را با صابون به عضوی تازه حیات یافته بدل کرد.تکه آینه ی کوچک را که تار شده بود بر زمین نهاد. با هر دو دست، هر دو دست زمخت و خشن خود، با هر ده انگشت ترک خورده اش به جان سر کف کرده افتاد و چنان که رختشوران لباس می شویند، پوست سر را سابید. همانطور که بر چهارپایه ی کوتاه چوبی نشسته بود،تن لختش را از کمر حرکت داد و گردنش را طوری در برابر کاسه آب خم کرد، انگار حاجتی از کاسه دارد که قرار است اجابت شود.کاسه ی چدنی را با یک دست لرزانش گرفت، نصف آب قبل از رسیدن به سرش روی شن های داغ کویر ریخت. شن ریزه ها لحظه ای مجال ندادند.کل آب ریخته شده را آنا بلعیدند و چند ثانیه ی بعد، انگار این زمین تشنه، آبی به خود ندیده بود.کورمال کورمال،پی کوزه گشت.کاسه را باز پر آب نمود.اینبار دیگر خبری از حباب های سپید فراری نبود؛ چشمانش بسته بود. با هر دو دست کاسه را گرفت و آب را به آرامی به سر ریخت...
کف ها که رفتند، باز تغییری نکرده بود.کمی ضعیف و نحیف تر هم به نظر می آمد.گردن خم شده، جایش را به گردنی کاملا چروکیده داده بود. موی کم پشت و تماما سفید، دستانی پر لرز و سینه ای بیمار داشت. وقتی نوای سینه اش بر می خاست، عجیب به مسلولی رو به احتضار می مانست. وقتی سرفه می کرد می توانستی تا گلویش را ببینی... این ها مشخصه های پیرمرد بود. همسالان او را پیر نمی گفتند،اما او به واقع پیر بود، پیر شده بود.
بیدار بود.با پدیدارشدن رگه ی اول آفتاب تابان از شرق، برمی خاست. عاشق کارش بود، شاید هم به آن عادت داشت، نمی دانست کدامیک. سالها بود که آن را پیشه ی خود برگزیده بود، ارثیه یی آبا و اجدادی.
خانه ی کوتاه و گلی او بیشتر به پادگانی می مانست که با بیداری پدر همگان، باید بیدار و آماده کار می شدند. همه با هم.مادر،پدر و خودش.
مادر را می دید که آجرهای قهوه ای قالب گیری شده را بر فرقون چوبی سوار کرده و به طرف دالان ورودی کوره می برد و دوباره این راه ملال آور، صدها بار در طول روز طی شده را می رفت و باز می گشت. پدر را دید که با ظرافتی معماگونه گل و شن را حل می گرفت و خشت ها را قالب گیری می کرد، آنچنان دقیق که گویی دستانش قالب آجرها را از بر است. دیگر لرزشی در دستان پیرمرد نمی دید...
بر روی تلی کوتاه و شنی، با فاصله از پیرمرد نشسته بود. کار او را با قالبهای چوبی آماده، به مراتب کندتر و نه به دقت دستان ترازویی پیرمرد، تقلید می کرد.
به فکر فرو رفت...به فکرخودش، پدر و مادر. به روزی که دستانش مانند پیرمرد چابک شود و او را خانه نشین کند. تا بلکه صدای سرفه های مکررش را کمتر بشنود. در همین حال و هوا بود که باز صدای سرفه ای آزاردهنده، رشته های افکارش را پنبه کرد و باد آنها را سوار ابرهای رقصان سپید آرزو کرد و با خود برد.
می توانستند ساعتهای متمادی، بی وقفه کار کنند و می کردند. پایان روز، زمان پختن آجرها در کوره بود. پدر و پسر خشت ها را روی هم می چیدند. پسر در بیرون دالان می ماند و پدر در داخل. در حین آجرچینی، کودک کم کم از دید پدر محو می شد و جایش را به خشت های خام روی هم می داد. دیوار بلند قهوه ای رنگی از آجرها ساخته می شد.
پیرمرد، پشت به خانه گلی کرده بود،خانه ای گلی در ده کوره ای در میان بیابان. پشت کرده بود و دسته دسته آجرها را در داخل کوره می گذاشت.
گرمای کوره و خستگی کار دست در دست هم داده بودند تا دانه های درشت عرق از او چکه کند، سرفه هم که امانش را بریده بود و یکدم رهایش نمی ساخت. وقتی دیوار آجری بنا شده تماما به داخل کوره آتش رفت، پسر را در مدخل بیرونی دالان دید که کوزه ای گلی و کاسه ای چدنی در دست داشت. به کلی از یاد برده بود که امروز جمعه است...
به طرف چهارپایه کوتاه چوبی رفت. پسر به دنبالش روان شد و کوزه و کاسه را برایش روی زمین نهاد و به داخل خانه گلی رفت. و عجیب اینکه که پدر باز هم پشت به خانه داشت.
خوابید و خواب دید که آینه کوچک شکسته ی تیز مثلثی را در یک دست دارد،اما دستش نمی لرزد. آینه را به سوی ابرهای رقصان و سپید گرفت. حرکاتشان بویی از تازگی داشت. آینه را بار دیگر به سوی دالان گرفت. آن را هم در حال حرکت دید. حرکات به هارمونی های دقیقی رسیده بودند...سپس خود را در آینه دید که در مدخل ورودی دالانی روشن پا می گذارد...
.
.
.
...آجرها را تک تک، روی هم چیده بود و دیواری از آجرهای قهوه ای ساخته بود. دوباره رشته ای از سرفه های طولانی و بی انتها به سراغش آمده بود.
انوار سرخ غروب خورشید از فضای باز بالایی دالان به داخل رسوخ می کرد. رو به خانه گلی ایستاده بود و آجرها را دسته دسته در کوره می نهاد. از کل خاطرات آن خانه گلی قدیمی برایش تنها دو قطعه سنگ سرد مانده بود.
وقتی دیوار آجری بنا شده، تمامأ به داخل کوره رفت، دو پسر کوچک را دید که در دستانشان کوزه ای گلی و کاسه ای چدنی بود.امروز جمعه بود...
به طرف چهارپایه کوتاه چوبی رفت و دو کودک به دنبالش روان شدند.
گوجی
فروردین 86
کاغذ یادداشت
متر ها،کیلومترها،فرسنگ ها، اصلا چه اهمیتی دارد که چقدر؟ در این موارد، مقیاس ها کم رنگ و گاه بی رنگ می شوند.
به دانه های شنی چشم می دوزم که به پاهای برهنه ام می نشینند، بازیگوشانه در میان انگشتانم غلت می خورند و به لبخندی گذرا ناگذیرم می کنند. به اثر پاهایم روی شن زار، که حتی کمتر از اثر انگشتم برایم آشناست. من او را نمی شناسم و او مرا. دلیل آن همه قرابت و این همه غربت یک انسان چیست؟
...ساعت دوازده بار ناقوس نیمه شب را در سرم نواخت. انگار چیزی با صدایی مهیب از نیمکره چپ به راست مدام حرکت می کند، چیزی مثل گویی غلتان.
ماه و ستارگانش، شب ساکت و سیاه را حاکم کویر اعلام نمودند و خورشید جهان تاب که روز را در قبضه انوار خود داشت، حالا زانو زده بود و هیچ کس از انوار طلاییش،خبری در دست نداشت. ماه با چهره ای که از بی حالتی به نقابی می مانست، چشم بر زمین دوخته بود، و فروزان تر از همیشه نور سردش را بر زمین می تاباند. ستارگان به سان بلورهای درخشان شبنم اردیبهشت ماه که سوسو زنان چشم را می زنند و اندک مجالی بیشتر برای تماشا نمی دهند، می درخشیدند. می بایست سیل عظیم ستارگان اینجا را به دو دسته جدا از هم زن و مرد تقسیم نمود. به واقع در این سیل فروزان دسته ای هستند که زیبایی ملکه گونه زنی را دارند و هستند هم، آنهایی که خشونت و شقاوت یک مرد را در چهره ها شان یدک می کشند. آری، می توان از آنها این چنین تصویرهایی ساخت.کنار هم نشاندشان و صورتکها ساخت.تنها اینگونه است که می شود، آنها را از هم بازشناخت.
اینجا ماه و ستارگانش، همه و همه می تابند اما هیچ یک نمی سوزانند...چشمان یاغی و پر شرار من به آنان خیره بود و عجیب آنکه مانند خورشید، چشمانم را به زمین حواله نمی دادند. می توانستیم ساعتها بی شرمانه به هم ذل بزنیم.
وسوسه رهایی موج می زند و جوارح دم به دم، برای آزادی شعله می کشیدند. از همه بیشتر عقل هایمان که به سان پرنده هایی نو آموز و گریز پای، فکر رفتن یکدم امانشان نمی دهد. عقل من هم، بال بال زنان سر به گریز نهاده است و تمرین پرواز می کند. هیچ اندیشه ای جز از هوش پریدن در سر ندارد...
...گمان نمی کنم بعد از خواندن کاغذ تو ، کاری به کسالت باری نوشتن یک نامه انجام پذیر باشد.اما با خودنویسی که کمی بیشتر به پایان جوهرش نمانده، نامه ای می نویسم. خودنویسی که مثل خودم نفس نفس های آخر را می کشد. خودنویسی که یادگاری ست از تو. یادت هست که گفته بودم: (( روزی که شیشه عمر این خودنویس تمام شود، من هم میمیرم)) و تو با چهره ای که تشخیص حالاتش همواره برایم دشوار بود، نزدیکتر آمدی و دستت را روی گودی کمرم گذاشتی_همانجا که دوست داشتم وقت بغل گرفتنم دستی رویش باشد_ و با اخمی مخلوط به چاشنی لبخند گفتی: ((هنوز هم گاهی احساساتی))
این بار هم کاغذ یادداشتی ست در قطع مربع. از آنهاییست که همیشه رویشان می نویسی. بازهم کاغذ سفید و جوهر سیاه، کنار هم. شاید این کاغذ های نازک، تنها یادگارهای ماندنی ات باشند. آنهایی که همیشه انتظارشان را بیمارگونه می کشیدم، که به گونه ای معتادشان شده بودم. از آنهایی که کوتاه بودند اما تکانم می دادند. اما این بار چه؟ از همیشه کوتاه تر و قاطع تر...
اینجا ماه و ستارگان ادبیاتی متفاوت را در برابر این سکوت رقم زده اند. بزرگ و کوچک، کم فروغ و درخشان، همه و همه کلماتی بی اعتبارند. در اینجا هر کدام در کنار هم زیبا می شوند. از بی انتهایی کویر درآمیخته با افق، در غروب آفتاب گرفته، تا سفره درخشان آسمان پر ستاره در دل تاریکی شب. مکانیست که نومیدانه می توان با زمان و گذرش روبرو شد. خورشید، ماه و ستارگان، لخت و عور در نزدیک ترین و آغوش گرفتنی ترین، فاصله ها قرار دارند.تنها باید عکس هایی که گرفته ام را ببینی تا این ناکجا آباد را بفهمی. عکسهایی هم به یادگاری گرفته ایم_از آن دست عکس هایی که ازشان نفرت داری_نشانه هایی از لحظه هایی که بر این سالیان گذشته. می ماند یا نه را نمی دانم، اما قول می دهم وقتی که این خاطرات را در نیم قرن بعد زندگی، با دیدن عکسی زنده کنم، لبخند فراموشم نشود. راستی بنظرت برای یک انسان که در سراشیبی قله زندگی قرار گرفته، کاری جذاب تر از ورق زدن آلبوم عکس هست؟ پیرمرد یا پیرزنی هفتاد ساله، که کنار آتش، بر روی صندلی گهواره ای تاب می خورد، پتوی کلفتی روی زانوانش انداخته و آلبوم عکس هایش را با حسرت ورق می زند...
...قرار بر این گذاشتیم که هر فرد از گروه پنج نفره مان، صورت فلکی خرس بزرگ را دیگرگونه و از منظر خویش ببیند و تصویر ساخته خود را از ستارگان درونش بازگو کند. من نتوانستم در زمان تعیین شده، چیزی به جز همان نقش های تکراری و قدیمی را ببینم و چیزی نگفتم. می توانستم ساعاتی طولانی از اشکال گوناگون خرس و گاو و شیر و شکارچی، بنویسم. چیزهایی سرهم کنم و شاهنامه ها بسازم، اما می دانی که در عین تبحر ازین کار بیزارم. یادم آمد که می گفتی: (( باید نگاه کرد، درست نگاه کرد. هیچ چیز آنطور که بنظر می رسد نیست.))چهار زانو نشستم و نگاه کردم. شاید هم لذت بردم. هیچ می دانی من تا به حال هیچ گاه و در هیچ مکانی لذت واقعی نبرده ام. اینجا نایاب ترین لحظات زندگیم را جسته و یافته ام. اما بازهم آنی نیست،که می پنداری و می پندارم.
هر کس برای خود اشکالی می سازد که دیگری از تصویر کردن آن عاجز است، من هم این کردم. خیره شدم و اشکال درهم را به دقت کنار هم نهادم. پازلی از صورتهای گوناگون اما ناقص برای خود ساختم... پازل نهایی چیده شده بود. تصویر جوانی بود که دو دستش را به سوی ستاره ای بلند کرده بود. صورت ستاره تصویر زن با وقاری را نمایان می ساخت. مرا یاد افسانه ای انداخت که سالها پیش خوانده یا شنیده بودم.
...جوانی عاشق ستاره ای می شود. کنار دریا می ایستد، دست ها را بالا می آورد و به نیایش ستاره می پردازد. آن را در خواب می بیند و همه آمال و آرزوهایش را تنها در وجود ستاره متجلی می یابد. او می دانست که هیچ انسانی را یارای در آغوش گرفتن ستاره ای نیست. با این پندار که این امر ناشدنی، خواسته سرنوشت است، توانست به ترک لذات نفسانی، به شکنجه و آزار و رنجی بی سر و صدا دست یابد، که این همه او را به تزکیه و پالایش رهنمون ساخت. اما همچنان تمامی رویاهایش روی ستاره تمرکز داشت...شبی در کنار دریا بر پرتگاهی بلند به تماشای ستاره ایستاد. در حالی که در اوج شور و اشتیاق بود، به هوا جست زد و به سمت ستاره خیز برداشت. اما در همین هنگام این فکر به سرش زد که ((این کار محال است! )) بر ساحل فرو افتاد و متلاشی شد... اگر در هنگام پریدن به توفیق کارش برای رسیدن به ستاره ایمانی استوار و قطعی داشت، به ستاره می پیوست. بنظرت اینطور نیست؟
سکوت کر کننده اش را دوست می دارم، اما مانند کودکی که برای خراب کردن خانه ای لگویی لجوجانه اصرار می ورزد، من هم برای شکستن این سکوت دردآور می گریم. در لحظاتی که به این گونه کرختی می رسم، لحظاتی که شانه هایم سخت می لرزند، لحظاتی که با دوچشم و به پهنای صورت اشک می ریزم، هیچ چیز برایم دلچسب تر از پک های عمیق زدن به یک سیگار نیست... این بار عمیق ترین پک ها را می زنم، انگار که آخرین دودها را می بایست به ریه هایم هدایت کنم. بوی تنباکو را حریصانه به بینی می کشم، انگار که این آخرین بویی ست که مخاط ها را خواهد لرزاند.
اینجا وقتی عجل برسد، بهتر آنست که زانو بزنی و به سان دیریافته ای در آغوشش گیری...اگر عقربی، ماری یا رتیلی، سه نیش تند و تیز خود را در پاهای برهنه ام خالی کند، چه باید بکنم؟ جیغ بکشم؟ کمک بخواهم؟ شیون و ناله سر دهم؟ تو که می دانی اهل این کولی بازی ها نیستم. سر سنگینیم می مانم و اولین زنی می شوم که مردانه جان داده است. اصلا واقعا ارزشش را دارد؟ همیشه گفته ام که زندگی چیز گند و معرکه ایست.
به آسمانی می نگرم که همیشه دوست داشتم در آن پرنده ای باشم،.. بینهایت آسمان، ستاره، زندگی، و بینهایت مرگ و ابدیت...و من که خود بینهایتم.
.
.
.
گروه با چهار عضو غمگین و ماتم زده، با نامه ای که دو تاشده و کاغذ یادداشتی، در قطع مربع، که در یک خط کوتاه، رویش نوشته شده: برای همیشه خداحافظ، عزم بازگشت دارد.
گوجی
بهمن 86
پیشگفتار
داستا ن من داستانی دلپذیر نیست، از هارمونی یا هماهنگی لطیف روایات ابداعی و ساختگی عاری است، و عین زندگی تمام انسانه هایی که از فریب دادن خود دست برداشته اند، آمیزه ای است از بیهودگی، هرج و مرج، دیوانگی و رویاها و آرزوها.
داستانم را اگر به گذشته باز نگردم، نمی توانم بنویسم. اگر ممکن بود به دورترین دوران، به دوران نخستین کودکیم، و از آن فراتر به اصل و تبار خانوادگیم باز می گشتم.
لیکن من به داستانم بیش از آن ارج می گذارم که شاعر داستان خویشتن را، زیرا که داستان خود من است- و داستان یک انسان- و نه داستان یک انسان ساختگی و آرمانی، بلکه موجودی واقعی، زنده، بی مانند و بی همتا.
این روزها مردم بیش از روزگاران دیگر از صفاتی که یک انسان واقعی و ارزنده را می سازند بی خبرند و انسان ها را-که از نظر طبیعت رویداد یا تجربه ای گرانبها و بی مانندند- به صورت گروهی می کشند و با تیر می زنند. لیکن اگر ما چیزی فراتر از آدمیان بی مانند نبودیم و در واقع اگر می شد یکایک ما انسان ها را با گلوله از این دنیا بزدایند، اصولأ هیچ دلیل و سببی وجود نداشت که ما به داستان سرایی و روایت بپردازیم.
امروزه اندک اند آن شمار آدمیانی که می دانند انسان چیست. بسیاری آن را خیلی ساده و غیر مستقیم حس می کنند، و به همین دلیل آسانتر می میرند؛ همانگونه که من وقتی این داستان را به پایان بردم خیلی آسانتر خواهم مرد...
...و چه بسیارند کسانی که هیچ وقت انسان نمی شوند؛ آنان قورباغه ها، مارمولک ها و مورچگان باقی می مانند. بسیاری به ظاهر انسانند ولی در باطن ماهی یا نادان.
همه از درون یک گودال بیرون می آییم. اما هر انسان، هر فرد، که خود قالبی تجربی است و از ژرفاها آمده است، تلاش می کند خود را به مقصود و هدفی که در پیش دارد برساند. ما می توانیم یکدیگر را درک کنیم؛ اما هر فرد می تواند خود را، فقط به خویشتن معرفی کند و بشناساند.
دمیان-هرمان هسه
بعداز ظهر اول
- هیچ می دونی چند دقیقه س که سعی داری جراحیم کنی؟ ...هی اون چاقوی کندت رو فرونکن ، هی عمیق و عمیق ترش نکن. انگار چاقوت رو با آب نمک شستی هر بار که فرو میره اون تو، لخته لخته های خون دلمه بسته رو بیشتر جری می کنه، اونام که انگاریه سرشون با دپارتمان سستی اعصابم مدام در تماسن، شایدم یه جور پیوند خونی با هم دارن.خوووون...نمی دونم چند بار دیگه باید کلش رو از نو برا همتون تعریف کنم تا یکیتون، فقط یکیتون بفهمه چی میگم.راستی تو می فهمی؟
- نه. اما دوست دارم راجع بهش حرف بزنیم.بزنیم؟
- بزنیم ، نزنیم. چه فرقی می کنه؟
- باید برام تعریف کنی!
- باید!؟
- آره می دونی که می تونم که می تونم بفرستمت جایی که حالا حالاها ازش در نیای ها!
- آره رئیس. من 18 سالمه. به اندازه ی هر ثانیه ش شبیه یه کودن 50 کیلوییم. و البته گوشام هم درازه. خوبه که حداقل گوشای درازم رو می بینی.بهم میاد؟
- فکر می کنی دروغ می گم؟
- فکر می کنم؟ نه مطمئنم! من زیاد فکر نمی کنم.اصلأ می خوای بدونی نظرم دربارت چیه؟
- آره حتمأ
- من کلأ بی خیالتم.
- می خوای بجنگیم؟
- کی من با تو؟...بهتره تو دفترت یه آینه قدی بذاری، بعد راجع بهش منصفانه حرف می زنیم.
- دفتر نه. مطب
- حالا هر کوفتی...چرا موهات رو شونه نمی کنی؟
- ببخشید؟
- می گم، چرا موهات رو شونه نمی کنی؟شاید برا اونم شده یه نگاهی به خودت انداختی. هر چند منم سالهاست شونشون نمی کنم.
- برا همینه کچل می کنی؟یه جور تنبلی یا در رفتن از مسئولیت ها؟
- چرنده! من برا اینکار، فلسفه ی خودم رو دارم. یکی از تئوریهام براش اینه که انسان اگه سه تا دست داشت، شونه زدن موهاش هم توجیه عقلی و منطقی داشت.
- میتونی برام این تئوریت رو اثبات کنی؟
- آره، حتمأ. تئوری من می گه یک دست برای غذا خوردنه و دیگری برای مستراح رفتن،پس می بینی که برا این کارای خورده ریز دستی باقی نمی مونه.
- آها. شونه زدن مو و آینه قدی که گفتی اینجا و این لحظه مصداقی هم باید داشته باشه برا من؟
- آره. توش که نگاه کنی، می بینی که دو تای منی ، هم عرض شونت، هم قدت ، هم... تو این شرایط دیگه چه جنگی؟تازه کلی خودت رو مجهز کردی، میزت رو نگاه کن.پر آت و آشغالاییه که جنگ رو به نفعت تغییر می ده.من چی؟ یه فنجون و قندون یا یه سری مجله ی آشغالیه افسرده کننده...آخه کی باور می کنه اینا شیزوفرنیا یا هر اسمی لعنتی که روشون می ذارین باشن؟ اینا بیشتر شبیه مدلهای لباسن تا 3 تا آدم افسرده ی زیر ذره بین...بنظرت زیادی خوش تیپ نیستن؟...راستی تا یادم نرفته، فنجونات خیلی مضحکن! باعث می شه فکر کنم حسابی سن داری. منو یاد شاه عباس گوساله و فک و فامیلاش میندازه.
- چرا گوساله؟
- گندی که زمان اینا زده شد، هنوز بوی لجنش مملکت رو ول نکرده. این نونی بوده که اینا به ضرب دگنگ سر سفره هامون گذاشتن...مذهب تحفه با این همه حشو زوایدش، معماری مسخره، با اون کاشی کاری های اسلامیه فیروزه ای و سبزش، شعرای احمقش با شعرایی که بیشتر شبیه چیستان بودن...بنظرم سبک هندی که زمان اینا باب شد، یه جور انحراف در شعر فارسی بود...نظر تو چیه؟اصلأ از حرفام سر در میاری؟
- نه. زیاد اهل شعر نیستم، اونم کلاسیک. گاهی اوقات سهراب می خونم.خیلی دوس دارم.
- اه اه اه. از کسایی که سرشون رو تو هر سوراخی می کنن بدم میاد. چند تا آدم مشهور رو می شناسی که پسوند اسمشون باشه منتقد ادبی، ژورنالیست، نویسنده، شاعر، نقاش یا؟ اینا به نظرم شهوت به شهرت دارن. سهراب هم وقتی شعراش خوب بود، نقاشی هاش زنونه، وقتیم نقاشی هاش مردونه شدن، زنونگی شون رو دادن به شعراش. تو سالهایی که همه از انزوا و اختناق می گفتن، نمی دونم چطور می تونست اون همه آبی و سبز و سفید رو یکجا ببینه...ولش کن، همین که شعر می خونی کافیه.
- نه. خوبه داری گرم می افتی، ادامه بده.
- چی می خوای بدونی؟چیو می خوای در بیاری؟ دل و روده رو؟
- نه مغزت رو
- هه هه هه... تو حتی نمی تونی تو دفترت برا کارت یه کارد میوه خوری داشته باشی...
- می خوام بدونم چرا اونجوری شد؟چرا اونجوری شدی؟چرااا...
بعداز ظهر دوم
- تو این مدت به این فکر کردم که این یکی دو ساعت رو با هم حرف بزنیم.
- منم که از اول همینو ازت خواستم.
- نه. پیش خودم فکر کردم چرا این پول راحت از گلوش پایین بره...بزار یه کم زجرکشش کنم. تو که مشکلی نداری؟
- نه واقعأ می خوام دربارش حرف بزنیم.
- چرا تو از خودت نگی هان؟
- چی بگم؟می خوای جامون رو عوض کنیم؟
- نه ولش کن، فکر نکنم سالهای جوونیه، دانشگاه و ازدواج یه دکتر اصلأ برام جذاب باشه. بر عکس فکر کنم کلی افسردم کنه. چطور بوده ها؟باید کلی مزخرف بوده باشه،7، 8 ، 10 سال درس خوندن و با کلی آدم از خود راضی که فکر می کنن از یه جای فیل افتادن سر و کله زدن و آخرمش با دانشجو یا جوجه دکترکه از فشار درس و طولانی شدن سنوات تحصیل به مرز جنون رسیده ازدواج کردن.آره؟... راستی شنیدم شما دست تو مقعد گاو هم می کردین درسته؟
- آره، اما فکر نمی کنم اینجا جای صحبت دربارش باشه.
- حیف شد.بنظرم تجربه ی جالبی بود، می تونستیم کلی راجع بهش حرف بزنیم.موضوع جالبی بود.
.......
- بزار یه جور دیگه جلو بریم، من ازت سوال می پرسم و تو جواب می دی. اینو بهتر نیست؟
- فرقی نمی کنه.چون من عمیقأ می خواستم راجع به گاوه بدونم... باشه اما می خوام قبلش یه چیز رو بی تعارف بگم. تو از قبلیه خیلی بهتری، نمی دونم می خواستم همین کلمه رو بگم یا نه اما بدک نبود. اون یه حرومزاده ی واقعی بود، حاضرم سر یه سرویس فنجون نو باهات شرط ببندم.
- دلیلی هم برا حرفات داری؟
- همش باید به حرفاش گوش می دادم. من به خیلی از حرفات گوش نمی دم، فکر کنم خودتم اینو خوب فهمیدی. اما اون آخر فعلای جمله هاش رو ازم می خواست، بذار من بهت بگم، این روش موثری برای جلب توجه و حواس نیست.
- می تونی برام توصیفش کنی؟
- یه مرد 60 ساله، شایدم بیشتر. عجیب نیست آدم تو این سن وسال هم پیر باشه هم خرفت؟ اما اون بود، پیر و خرفت. یه پیرمرد خرفت 60 ساله. یه کله ی طاس، البته نه کامل، کمی موی سفید هم درنظر بگیر،خیلی کم، بهش یه دماغ گوشتالو، یه غبغب آویزون مثل سگ بول داگ، یه پوست آفتاب سوخته که به اندازه ی یه شلوار فاستونی اتو نکشیده چروک داره و تند و تندم خیس عرق می شه و صدای غژغژ پارچه ی سفید روش خبر از یه پوست خیلی کلفت می ده ،رو اضافه کن. یه شلوار بالا کشیده تا بالای شکمش-نمی خوام از شکمش چیزی بگم، چون ازش متنفر بودم- تو شکم یه زن پا به ماه رو در نظر بگیر.می دونی همیشه جوراباش با بد سلیقگی تمام پوشیده می شد، کاملأ بی تناسب با شلوار و پیرهن، می دونی که چی می گم. من رو این چیزا خیلی حساسم، به نظرم تأثیر گذارن. تونستی تجسمش کنی؟
- تقریبأ، اما همچین دوس داشتنی نیست که بخوایم بیشتر روش وقت بذاریم
- منم وقتی یه گوشه می نشست و قرار بود، براش حرف بزنم- ازون حرفای که احتیاج به تمرکز نداره و مثل قطار روزانه می یاد و می گذره- تصورش می کردم، تصویرش رو تو وقتایی می دیدم که انگشتش رو تا نصف کرده تو دماغش و داره اکتشاف می کنه، یا وقتایی که با اون هیکل قناس، داره با یه زیر شلوار و یه تک پوش تو خونه قدم می زنه...بنظرت کسی تو این کره ی خاکی هست که بخواد یه خپل رو با یه زیر شلواری و یه تک پوش که ناف پشمالوشم ازش زده بیرون ببینه؟
- چی بگم. بنظرم اینا معیارهای درستی برا انسان شناسی نیست.
- باور کن ایناش اذیتم نمی کرد، بیشتر حس ترحمم رو بیدار می کرد. اما حرفاش...می گفت: ((پسرم تو توی سن بلوغی، این یه جور گذاره از مراحلی که انسان به همه چیز بی تفاوت و بی میل می شه و با سو ظن نگاشون می کنه. تا این مراحل رو از سر بگذرونه و راه اصلیش رو پیدا کنه. پس زودتر بزرگ شو. به خودت بیا. زمان رو از دست نده. نذار وقتی به عقب نگاه می کنی، سرت به زیر افتاده باشه)) اینا کمی از نصیحتای روزانه ش بود که مثل قرص هر جلسه که می رفتم تا جلسه بعد تجویز می کرد. نمی دونم چه رنگی بودن ، اما فکر کنم همشون هم رنگ بودن، چون هیچ کدوم با بقیه فرقی نداشت...
- بسه بسه... وقت تمومه
بعداز ظهر سوم
- خب امروز می خوای از چی بگی؟
- امروز؟ ام م م...آها جریان دکتر قبلی رو برات گفتم؟
- آره
- فکر نکنما ! اشکال نداره دوباره می گم...می دونی حرفایی می زد که دوس نداشتم راجع بهش با کسی حرف بزنم، یا شاید با هیچ مردی.
- مثلأ ؟
- ((دوست دختر داشتی؟ دوسش داشتی؟ سکس هم داشتین؟ تجربت چطور بود؟)) از اونهمه علامت سوال، اونهمه کنکاش عقم می گرفت... بهم توصیه کرد سکس داشته باشم. باورت می شه؟ این سرک کشیدن ها و فضولی ها اذیتم می کرد، انگار که یه ناخن گیر دستش گرفته بود و تیکه تیکه هایی ریز از سرم می کند. ریز اما مدام...
- خب تو بهش چی می گفتی؟
- مثل همیشه چرندیات. یه بار از علاقم به دخترا و زنا می گفتم و اینکه دوس دارم باهاشون راجع به مسائل کمر به پایین حرف بزنم، یه بار از فلسفه ی هارد سکس، یه بار از اینکه کلأ از اختلاط تن منتفرم، یه بارم می گفتم: اااااا من اینارو گفتم؟ می دونی دوس داشتم ذهنش رو به هم بریزم، از یه جایی فهمیدم که مغز کوچولوی کانالیزه شده ای داره، مثلأ اگه ماشینش تو نقطه ی 1 پارک بود و یکی میومد جاش رو عوض می کرد می ذاشت تو نقطه 2، نمی تونست ماشینش رو پیدا کنه، هرچند نقطه 2 هم تو مسیر راهش برا رسیدن به 1 بود. نمی دونم فهمیدی یا نه. چون خودم هم همچین حالیم نشد. سخت نگیر کلأ خیلی چیزا هست که از کلم می گذره اما شرح دادنشون برام سخته.
- فکر کنم چیزایی دستگیرم شد.
- می دونی، از نظرم دکترا همشون سادیستین. اما روانپزشک ها خطرناکن ، شما روانشناس ها نه، شما حتی نمی تونین دارو تجویز کنین، اندازه ی یه مشاوره خانواده هم نمی ارزین، کارتون شده مخ آدمای مشنگی مثل من رو زدن، بدون هیچ اهرم فشاری. من این بی دفاع بودنتون رو دوست دارم ، این عجز، این ناتوانی ، ای ی ی ی ن...
- چرا تمومش نمی کنی ها ؟ بسه دیگه حوصلم رو سر بردی. بعد از این کاری که من میگم رو انجام میدیم.
- ...
- خیلی خسته شدم، خیلی زود خسته می شم. قبوله رئیس هر چی تو بگی، اما قبلش بزار یه چیز رو برات روشن کنم. تو دنبال نکته های تاریکی. دنبال یه جور تیکه های گم شده ی قلب یا مغز یا نمی دونم هر عضوی که می تونه آدم رو به جنون بکشونه. پیدا که کردی می خوای بهم بچسبونیشون و از پازل قلابیت که به زور چسب به هم چسبوندی نتیجه ها بگیری...تا حالا چیزی راجع به چینی شکسته شنیدی؟ خیلی وقته که بندش نمی زنن، میرن یه نو ش رو می خرن. این شکلی که می خوای سرهمش کنی از اولشم یه هندسه ی شکست خوردس... عمیقأ دوست ندارم از گذشته هام برات بگم، برا هیچ کس. از تنهاییهام، از دلتنگی هام، از چشم به در موندنام، از بی هم زبونیهام... نمی دونم کی گفته،((هم دلی از هم زبانی بهتر است)) هر کی گفته یه احمق درست حسابی بوده... تو تحت هیچ شرایطی جز یه سری وقایع-شاید دروغین- سوخته چیزی گیرت نمیاد.برام مهم نیست که با اون ضبط صوت کوچولوت که سعی داری ازم مخفیش کنی صدامو ضبط می کنی و می بری برای یه سری دانشجو یا محقق.و شما انجمن کودن ها بشینین کنار هم، برام تو یه مسابقه اسم، شهر عنوان پیدا کنین: پارانویا، اینزومنیا، شیزوفرنیا ، دیپرشن حاد یا هر زهرماری که دوس دارین. اینا برام مهم نیست. مهم اینه که نمی خوام با این نتیجه گیری هاتون فکر کنین روزهای منو تحلیل کردین یا شناختین، یا حتی یک لحظه، فقط یه لحظه از اندوهی که منو روزانه می شکوند و خورد می کرد رو حس کردین. نمی خوام هیچ کدومتون فکر کنین که تجربه ای مشابه من، تو نوجوونی تون داشتین،که از سرتون افتاده و رفته. چون نداشتین...
- من یا بهتر بگم ما قضاوت نمی کنیم، قول می دم.
- تو متوجه نیستی، این بیزنس توئه...
- ...
- برسیم به سوال ها؟
- آره آره. من عاشق این بازیم
- فقط کلماتی کوتاه. قبول؟
- باشه. بلدم بابا
- کتاب؟ - فرانسه
- ادبیات؟ - کتاب
- شعر؟ - دهه 40
- وطن؟ - هدایت
- موزیک؟ - جیمز هتفیلد
- رنگ سبز؟ - مهربان
- زندگی؟ - یه سیب رو که بندازی بالا هزار تا چرخ می خوره. سقوط
- خودت؟ - کهنه پرست
- خانواده؟ - دختر بچه 4 ساله، با دو گونه شبیه آشتالو ، با لبایی کوچولو و سرخ که تند تند غنچه می کنتشون، از اونایی که وقت غذا خوردن سر اشتهات می یارن.
- ازدواج؟ - قمار ازپیش باخته
- کار؟ - فخر فروشی
- ماشین؟ - تند تند تندتر
- تصادف؟ - جوی آب ، سرما
- سکس؟ - نرمه ی گوش
- عشق؟ - جواب نمی دم، سوالت زیادی بچگانه بود
- دموکراسی؟ - اینو برا آخرین سوال جواب می دم. آبی آسمانی
- چرا آبی آسمانی؟ - جریان داره،...ام م م...قرار شد خونه رنگ آمیزی بشه، نظر منو برا اتاقم پرسیدن، گفتم یا خاکستری سیر ، یا سورمه ای سیر. بحث اون روز بدون نتیجه تموم شد و چند روزی گذشت. بعد این چند روز دوباره دربارش حرف زدیم، اما این دفعه متفاوت. من باید از بین آبی آسمانی، مغز پسته ای و پوست پیازی یکی رو انتخاب می کردم و منم آبی آسمانی رو انتخاب کردم... اونروز معنی دموکراسی رو فهمیدم.
- ...
- بازم نمی خوای حرف بزنی؟
- وقتی میری بوتیکی برا خرید، ازشون قیمت می پرسی با کلی ادا اطوار بهت جوابایی سر بالا میدن، که یعنی خرید کردن یا نکردنت همچین مهم هم نیست. اما وقتی با یه دختر بری تو همون بوتیک چقدر تحویلت می گیرن. این حکایت منه...همیشه دوس داشتم برا یه دکتر زن حرف بزنم...
بعداز ظهر چهارم
- همه چیز از دو تا گربه شروع شد، نه از یه گربه... نه از خیانت یه گربه ی جذاب...وقتی میومدن و دم پنجره اتاقم عشق بازی می کردن، این رشته رشته های اعصابم قر و قاطی می شد...کلی ازش عکس می گرفتم، بهش جا و غذا می دادم، تا بمونه پیشم. اما حیوونام مثل آدمان،شاید کمی ذی شعورتر...
...گاهی حس می کردم یه رشته ی گنده از اعصابم باد می کنه و می خواد پر بکشه بیرون. می رفتم تو آینه نگاه می کردم، هیچی نبود. منتها وقتی دست می زدم، بود. باهاش کلنجار می رفتم تا بکشمش بیرون، می خواستم ببینم، چرا مثل کابلای فشار قوی، سر لختش، اون تو وول می خوره...
...باورت می شه؟ من دوسش داشتم. برام مهم بود. یکی دو روز که پیداش نمی شد، بهم می ریختم... اون شب، اما صدا ها فرق داشت،طنین نفرت تو گوشم ساعت ها خوند. به خودم گفتم دیگه نه غذایی، نه جایی، نه فکری، نه دلمشغولی... یعنی می تونستم؟
...اما همه این حرفام هم باعث نشد که این صدا ها زیر پوست سرم وول نخورن و راحت از کنارشون بگذرم.
ازون شبایی بود که حسابی افسرده بودم. ازون شبایی که قرص هم حریفم نبود. ساعت 4 بود و طبق معمول از دو چشم خسته که میل خواب داشته باشن اثری نبود.ازون شبایی که می خواستم بمیرم...
خواستم برم رو صندلیم لم بدم که حس کردم، یه چیزی داره رو دستم راه می ره...می دونی از حشرات خیلی می ترسم، یعنی چندشم می شه. اگه قصد کشتنشون رو بکنم، اینقدر اینکار با حرص و خشونت انجام می شه که، پس از گواهی پایان کار، نه تنها دل و رودشون رو موکت یا دیوار می چکه، بلکه جنازه هاشونم خبر از موجودیتشون نمی ده که روزی، ساعتی،یا جایی اینا ممکنه مگس بوده باشن یا پشه. سوسک یا موش...
آروم آروم سرم رو چرخوندم به سمت دست راستم و آماده ی هر جور اتفاقی شدم- خارشی چندش آور از یه سوسک یا نیشی تیز از یه پشه- همش به نوع مرگشون داشتم فکر می کردم، سوزونده شدن روی تخته کوچیک ام دی اف مخصوص اینکارم، در حالی که یه دست یا یه پا ازشون با تیغ بیستوری بریده شده؟ یا شوک برق با مگس کش برقی؟ یا فرو کردن سوزن جراحی کلکسیون میکروسکوپم تو قلبشون یا هر اسمی که برا اون عضو لعنتی تپنده می ذارن؟ یا مرگ به یک شیوه ی کاملأ سنتی و آشنا، توسط یه دفتر 200 برگ به بالا ؟
سرخ شدن صورتم از خشم حس رو می کردم. نفسام هی سنگین و سنگین تر می شدن.یه طرف صورتم تیر می کشید، طوری که مجبورم کرد بشینم و سرم رو با دو دست هی فشار بدم... داشتم اشک می ریختم، اینو گونه های خیسم می گفت. اما نمی فهمیدم چرا، این رطوبت غلیظ تر از اشک های همیشگیم بود، اولش فکر کردم دارم خون گریه می کنم-آخه این تصویر رو زیاد می دیدم-دست چاک خوردم رو که دیدم، ناخودآگاه صورتم به سمت پنجره، که متوجه شکستگیش نشده بودم، چرخید...
دستم عین یه آفتاب پرست حین رنگ عوض می کرد، یا شایدم چشام بازی درآورده بودن، قرمز، بنفش ، سیاه ، سفید ، سیاه ، بنفش ، قرمز ، سفید... رنگ ها انگار که رو یه دستمال توالت پاشیده باشنشون، تو طول و عرض دستم راه می رفتن و غالب دستم رو می پوشوندن. انگار که مدت ها انتظار این ساعت ها رو کشیده باشن، با فشار می جهیدن بیرون. با تعجب نگاشون می کردم، دلیل این همه عجله رو نمی فهمیدم، تا صبح کلی هنوز وقت داشتیم...
خوشحال بودم که تو دست راستمه، چون عاشق ساعت مچیم بودم که ممکن بود، با ضربه می شکست...
یه چاک نسبتأ عمیق، با طولی کم بود. منو یاد چاک دهن عروسک پارچه ای هایی مینداخت که دست می کردی توشون و می تونستی با یه اشاره ی دست دهنشون رو باز کنی و دالان سرتاسر سرخشون رو ببینی...می خواستم انگشت اشارم رو بکنم توش و بازش کنم ببینم، چقدر بهشون شباهت داره، اما لرز شدیدی کردم، موهای تنم سیخ شد و مجبورم کرد رو تخت ولو بشم...
فکر اینکه باید برا چند ساعت یا چند دقیقه خواب بازم کلی انتظار بکشم و نذر و نیاز کنم، اونم انتظاری با چاشنی درد، سوزش، نگرانی و تپش قلب،تا حاجت روا بشم، مثل خوره تو جونم افتاده بود. اما انگار که بعد یه کوهپیمایی طولانی بری تو یه وان آب داغ بشینی و بند بند جونت رو توش شل کنی، عین یه نوزاد خوابم برد. خودم باور نشد، اما تو باور کن. تا سر گذاشتم، خوابم برد...
خوابیدم و خواب دو تا کبوتر سفید رو دیدم. جدا از هم، یکی پشت یه جور اتاق یا پنجره ی حفاظ دار، یکی هم توی یه باغ که پر رنگای گرم و سنگین بود. زیاد طول نکشید تا یه کلاغ سیاه بیاد و روی گردن کبوتر توی باغ که بی خبر از همه جا بود، جا خوش کنه. نمی دونم چرا همه ی فاجعه داشت از دید من تصویر می شد، شده بودم اونی که پشت پنجره بود، اون ترسو ه، اون بزدله، اونی که حتی بعد از 13 یا شایدم 14 ضربه ی سنگین و کشنده ی نوک کلاغه هم، بغ بغوش در نیومد...بعد از هر ضربه یه قار قار یا شایدم بعد هر قار قار یه ضربه،بعد از هر ضربه ارتفاع فواره ی سرخ رنگ بیشتر اوج می گرفت. یک...قارقار دو...قارقار...سه قارقار...چهار قارقار... از ضربه ی چهارم به بعد دیگه صدای خشک و گوشخراشش رو نمی شنیدم، فقط تو سرم صدای زنگی، ناقوس وار می کوبید. از ضربه ی چهارم به بعد دیگه اون سر ستودنی، اون چشم گیرا و خواستنی رو نمی تونستم ببینم...بسه بسه بسه.......
- ...
- خب بعدش؟
- دیگه چیزه زیادی، یادم نیس. کلینیک، بخیه، پانسمان، خونواده، غذاهای آب پز که ازشون متنفرم بودم، سرم، سوزش، عضله های منقبض، جلسات پشت هم مشاوره، خجالت از موندن و نرفتن، شرم... می دونی فقط از اون لباسای سفید که خریدار خسیسش اینقدر پارچه نگرفته، تا بشه براش آستین دوخت نپوشیدم...
- بعدش؟
- بعدی نداره
- چرا داره. این حس هایی نبود که می خواستم بشنوم.
- می خوای همش رو بدونی؟
- آره حتمأ
- باشه...
بقیه همش درد بود، اشک. نه به پهنای صورت، نه با دو چشم، نه...آروم آروم، به نوبت چپ راست راست چپ. اینقدر خودم و اشک هام نامرئی بودیم که راحت بتونم از دیگران قائمشون کنم. یواش یواش سرخ، پر، لبریز، و آخرشم سر ریز می شدن...نه مثل یه آبشار پر آب. مثل یه جوی حقیر که هیشکی از کنارشم رد نمی شه، حتی آفتاب هم بهش سلام نمی کنه. پاورچین پاورچین میومدن و گونه هام رو می شستن...
...دستام حتی نای پاک کردنشون رو هم نداشتن. رو به پنجره می خوابیدم تا هرکی میومد تو اتاق سریع بتونم، چشام رو ازش بدزدم و با بالش سفت و سبز رنگ تختم خشکشون کنم. هر روز و هر ساعت چشم به پنجره انتظار می کشیدم، هوا هی تاریک و روشن می شد، بدون اینکه من تفاوتی تو روشنی یا تاریکیش حس کنم. اما نیومد، حتی به خوابمم...آره اینا اون حقایقن...
- بعد از کلینیک؟
- خب اومدیم خونه، تحت کنترل بودم، تو خونه تنها نمی موندم، شیفت یه شیفت بیرون می رفتن.دیسیپلین عجیبی تو اتمسفر خونه باید تنفس می شد... همش دور و ورم می موندن. محبت ها بی مورد، توجهات غیر طبیعی، ساعت ها وقت گذاشتن برا سر و کله زدن باهام تا باد کلم بخوابه...اینا ناراحتم می کرد، هر چند اینام موقتی بود...
اما بیشتر از همه جای اون زخم با بخیه ها و گوشت اضافیش ناراحتم می کرد، لحظه به لحظه ی اون ساعت ها رو برام تداعی می کرد. حتی رنگ به رنگ اون لحظات رو هم یادمه...
سعی می کردم عادی باشم تا دوباره تند وتند برام نوبت دکتر، یا به قول خودشون مشاوره نگیرن. حتی نمی تونستم جلوشون اشک بریزم و گرنه آرامبخش پشت آرامبخش. ساعتها می نشستم پای پنجره و بهش ذل می زدم. پاییز بود و مثل همیشه بارونای شدید، خوشم میومد بارون رو تماشا کنم، شده بود یکی از لذتای زندگیم. انگار آسمون به جای منم داشت اشک می ریخت...
- ...
- خب الان چی؟
- الان خوبم. باور کن خانوم دکتر. بذار اینو با صدای بلند جلوی ضبط صوتت بگم تا دانشجوهاتم بدونن...هی یابو علفیا، من الان خوبم.خیلی خوب.اصلأ می تونم بگم تو این روزا یه زندگی پروانه ای دارم...هه هه
- وقت تمومه...برا امروز کافیه.نباید اینو بهت بگم، اما خیلی خستم می کنی.
- همش تقصیر پدرم بود.
- پدرت؟ چرا؟
- اگه صبحای زود برا ورزش نمی رفت بیرون. اگه تو اتاقم سرک نمی کشید، همونجورکه هیچ وقت نمی کشه. اگه فرش و موکت خونی نمی شدن...اگه اگه اگه...
دارم سعی ام رو می کنم تا اگه رو از فرهنگ لغاتم حذف کنم. خودم رو خیلی خسته می کنه. کمی زمان می بره...
می تونم برم؟
- فقط یه سوال. دلیلش چی بود؟
- گفتم که همه چی زیر سر یه گربه بود، با چشایی جذاب، درشت و گوشه دار. شایدم شبح یه گربه...
هومت
آذر ماه 86 خورشیدی
نمایشنامه ظهیرالدوله
درام اجتماعی در دو پرده
شخصیت ها :
زن سال خورده-75 تا 85 ساله-روسری گلدار روشن ، مانتوی روشن بلند که تنها دو دکمه بسته دارد،
مرد-55 تا 65 ساله-شلوار راحتی خانه-زیر پیراهنی با رنگ روشن
زن-45 تا 55 ساله-لباس خواب سبز رنگ ، بلند و آزاد با سینه باز
پرده اول
صحنه اول
صدای پرندگان آزاد خوش آواز در بیرون اتاق ، بیداد می کند . در گوشه راست اتاق دری بسته که به سوی باغی گشوده می شود ، قرار دارد . در کنار آن پنجره ای با پرده ای تیره که در گوشه راست پنجره جمع شده است . بیرون پنجره سر سبزی باغ نمایان است . در وسط اتاق میزی چوبی وساده قرار دارد . روی میز پر از کاغذ و ورق است ، و یک تلفن . دور تا دور دیوار پر از عکس های مشاهیر آشناییست که همگی مرده اند . دیوارها با رنگی قدیمی ، تیره و کسالت بار رنگ آمیزی شده اند .
زن سال خورده : (صدای زنگ تلفن ، زن سال خورده را که مشغول وارسی یک به یک گل هایش است ، به سوی اتاق می کشاند . به گمانش زیاد زنگ خورده ، ...خدا کند قطع نشود .به اتاق که می رسد ، تا دستش را به سوی گوشی رها کند، صدای زنگ کر کننده قطع شده.ناامید و سرخورده پشت کرده و راه برگشت به سمت باغچه کوچک خوشبختیش را پیش می گیرد.دوباره زنگ می زند،درینگ درینگ...هنوز بیرون نرفته ، گوشی را بر می دارد.سیم تلفن پیچ و تاب خورده را یکبار دور سر می چرخاند و گوشی را به دست دیگرش می دهد.صدای مردی میانسال به گوش می رسد و در صحنه پخش می شود.)
مرد(هیجان زده) : الو الو ، ظهیر الدوله؟
زن سال خورده(کم حوصله) : بفرمائید ، امرتون؟
مرد : می تونم با مسئول گورستان صحبت کنم؟
زن سال خورده : همین کار رو دارین می کنین . امرتون؟
مرد : چند تا سوال داشتم؟
زن سال خورده : هستم خدمتتون
مرد : اول می خواستم بدونم سال قمر 11 مرداد یا 13 ؟
زن سال خورده(حالا کمی مشتاق تر به نظر می رسد) : 13 مرداد آقا
مرد : ما پارسال هم مزاحم شما شده بودیم.
زن سال خورده : خواهش می کنم ، ما رو خوشحال کرده بودید.
مرد : امسال هم می خواستیم بیایم،می خواستم بودنم...(مکث)آخه ما از شهرستان باید بیایم . می خواستم بدونم همون مراسم با همون سبک و سیاق برگزار می شه؟
زن سال خورده(با صدایی خسته) : ای آقا!!!دست رو دلم نذارین.پارسال که اون جوری گذاشتیم برگزار شه،می دونستیم که سال آخره . ما هم گفتیم ، آب که از سر گذشت چه یه وجب ، چه صد وجب.
مرد : حرف زدنتون منو می ترسونه.مگه چی شد؟
زن سال خورده(لحظه به لحظه خشم در صدایش شعله ور تر می شود) : یه عده حرامی تو جمع بودن با این موبایلای کوفتیشون ، صداها رو ضبط کردن و بردن تحویل آقایون دادن . ما رو بردن کلانتری ، از اون ور آگاهی، از اون ور ستاد امر به معروف و نهی از منکر. از اون دادگستری و ده تا خراب شده دیگه . برامون پرونده درست کردن . اینقدر رفتیم و اومدیم که درد این پاهامون دوباره یادمون اومد . یه حرفایی به من پیرزن زدن که شرم دارم جلو کسی بگم . یه تعهدم ازم گرفتن که اگه دوباره همچین برنامه هایی دیده بشه ، در گورستان رو یه مدت می بندن . بعدشم سر در مأمور می ذارن تا غیر فامیلا و دوستای اشخاص ، مردم عادی نیان.یا هم اینکه ما رو می ندازن بیرون. نمی دونین تو این یه سال چی به روزم آوردن. شما روزای خوشمون رو دیدی.
مرد(تأثر در صدایش موج می زند) : واقعأ متأسفم ، یعنی امسال به کل تعطیل؟
زن سال خورده : آره ، مدتی هم هست که گورستان رو آخر هفته ها زنونه ، مردونه کردن . پنج شنبه صبح ها مردونه،غروبش زنونه...(مکث)درم بستن کسایی که وسط هفته میان من این همه راه رو باید بکوبم برم در رو براشون باز کنم . بهم گفتن همیشه گشت نا محسوس برات گذاشتیم که دست از پا خطا نکنی.
مرد : آخه اینهمه پلیس بازی برا چی؟ به چه جرمی؟
زن سال خورده(با تنفر و تحقیر) : مضحکه . جرم اصلی آواز خوندن زن و وجود سازهای سنتی بود!!! اونهم در حالی که این آواز خونی ، تو مراسم بزرگداشت قمری اتفاق اقتاده که اولین خواننده واقعی زن ایران به حساب می یاد.
مرد : ما هم امسال بخاطر قمر می خواستیم از شهرستان پاشیم و بیایم.
زن سال خورده(عذرخواهانه) : اون روز کسی رو جز اقوام نزدیک نمی تونم راه بدم . تازه قراره برای گورستان ما که خصوصیه از این بسیجی ها بذارن . بهشون چی می گن؟...(مکث) گشت چی...گشت...نمی دونم یادم نمیاد اسم عوضیشون رو.
مرد(ملتمسانه):آخه ما ...
زن سال خورده : باور کنین امسال هیچ خبری نیست.من با دخترقمرالملوک حرف زدم ، گفت حالا که نمی شه هیچ کاری کرد ، من با جعبه های شیرینی و شاخه های گل میام و به هرکی تو گورستان باشه یه شاخ گل به همراه شیرینی میدم . اونم مثل مادرش زن بزرگیه...
پرده
پرده دوم
صحنه دوم
پاندول ساعت یک بار نواخته می شود . (ساعت 1 بامداد) . اتاقی تاریک با پنجره ای باز به سوی کمی هوای تازه ، تختی دونفره ، کوتاه ، چوبی و قهوه ای رنگ.
صدای آواز خسته ی پرندگان آزاد. مرد و زنی با فاصله کمی از هم روی تخت دراز کشیده اند.شانه هایشان به موازات هم و چسبیده به هم هستند.
مرد : یاد پارسال افتادم،یادته؟
زن : ما با چه تصوری رفته بودیم و چه خبر بود...(مکث)سه تار ، دف و زن آواز خونی که با صدایی خسته می خوند.
مرد :یادته؟ تو گورستان چرخی زدیم . انگار گوشه ای از هنر و فرهنگ ایران رو بریده بودن و اونجا دفن کرده بودن. رهی معیری ، محمد تقی بهار ، صبا ، روح الله خالقی، قمرالملوک و صد البته فروغ...
زن : اون فضا منو یاد اوایل انقلاب انداخت . جمع می شدیم ، تو خونه تیمی و لیدر حرف می زد و با هم هماهنگمون می کرد.
مرد : با هم می زدیم بیرون و می ریختیم تو خیابونا. و با همم داد می زدیم.
زن : یاد میتینگ هایی کنار خیابونی. کتاب فروشی های دم خیابون ، پارچه نویسی ها و پلاکارد ها ،تئاتر های سیاسی خیابونی.
مرد : منو یاد سعید انداختی. سر دسته ی تئاترهای خیابونی تهران بود. با دسته ی دوره گردان نمایش مستندش.
زن(با اشتیاق) : شعرای سلطان پور رو خیلی دوس داشتم. وقتی شعرای سعید رو با شعرای حمید مصدق مخلوط می کردم و پشت هم و تند تند می خوندم ، جوشش و قلیان انقلابی رو تو خودم حس می کردم.
مرد : اوایل وقتی رفتم ستاد مرکزی تشکیلات ، تو خیابون میکده ، سعید ، بخش هنری سازمان رو دست گرفته بود، تئاتر، شعر، موسیقی های انقلابی خلقی. جنب و جوش و حرارتش مثال زدنی بود.
زن : اون موقع ها تهران بودم . توی پلی تکنیک نمایش نامه عباس آقا کارگر ایران ناسیونالش رو دیدم. هنوز بخشهایی ازش رو یادمه.
هر دو با هم(هیجان زده): یه روز اومدم حقوقم رو بگیرم،حقم رو بگیرم . کارفرما گفت: برو بیرون. گفتم : مگه این کارخونه به دست ما نمی چرخه؟ گفت : ما اینجا داریم اژدها پرورش می دیم؟ گفتم : من اگه نتونم حقم رو بگیرم،پس زندگی برام حرومه...
مرد : تو توی پلی تکنیک دیدی ، من تو کوچه،خیابونای تهران.آخه قرار گذاشته بود تئاتر رو به همه خیابونای اصلی شهر ببره و اینکارم کرد.روی کانتینر وایمیستادن واجرا می کردن.
زن : آره به پارکها ، دانشگاه ها ، کوچه ها ، خیابونها، همه جا و همه جا برد.
مرد : پرده اولش یه جور فضا سازی و معرفی شخصیت ها بود ، فضای کمیک داشت ، تا اکثر مخاطباش رو که کارگرها ، دانشجو ها و اقشار ضعیف بودن ، به خودش جذب کنه.
زن : تا قبل از اون کلی تئاتر مختلف دیده بودم ، ولی با همه فرق داشت ، حرف زیاد داشت، اصلأ هنری نبود ولی کلی حرف داشت. مشخصأ برای عوام نوشته شده بود.
مرد : قرارم نبود یه کار هنری در بیاد.
زن : پرده دوم ، برش هایی از زندگی عباس آقا ، کارگر پرسکار بود، از زبان خودش و همسرش . قرار بود برخورد ظالمانه کارفرما ، شرایط نابسامان و مسکنت بار کار و زندگی این خانواده و خانواده های مشابه ، آرزوها و خواسته هاشون رو نشون بده . پر از شعارهای انقلابی بود . از اون تند و آتشیناش که سلطان پور توشون استاد بود.
مرد : شعرها و شعارها آینه تمام نمای زندگی و وضع طبقه کارگر بود.
زن : و البته امید برای بهروزی این رنجبران . نمایش ، نمایش کارگران و برزگران بود.
مرد(قاطع و مطمئن) : با شناختی که از سعید داشتم قبل از شروع نمایش می دونستم که غرض از اجرا فقط و فقط صرفأ یه عمل سیاسیه.
زن : به اصطلاح تظاهراتی بود ، برای بیداری طبقه کارگر و آگاهانیدنشون بر وضعی که توش غرق شدن و بهش عادت کردن و بر آشوبیدن اونها علیه نهادهای سلطه گر و انحصار جو.
مرد : خواسته بود با باز کردن ، زندگی اونها توان اندیشیدن به وضعیت خود و امید به دیگرگون کردن این موقعیت دشوار و غیر عادلانه را بهشون بده.
زن : به نظرم تو این کار کاملأ هم موفق بود.پر از اشارات و توضیحاتی ، که با صحنه های واقعی و بازسازی شده همراه بود.
مرد : تو همه نمایش هاش اشارات و استعاره جایی ویژه داشت تو نمایش عباس آقا نظام حکومتی رو به اتوبوس آشفته و کج راهه رویی تشبیه کرده بود که دو راننده داره و به جای رفتن به محله کارگران جلو ((بازار)) بارش را خالی می کنه . همیشه تماشاگر خاص رو به تفکر و احتمالأ عمل وادار می کرد.
زن : درست می گی. از شرکت تماشاگرا تو خوندن سرودها این امر کاملأ مشهود بود.اشاراتش مربوط به وقایع جاری روز بود ، در واقع نیشی بود به کارگزاران جدید دولت و اوضاع مملکتی .
مرد : سعید استفاده از هر وسیله ای رو برای رسوندن پیام به مخاطبای اصلیش مجاز می دونست . کارهاش مملو بود از چیزهایی که تأثیر و تأثر رو شدت می بخشید.
زن : خودش رو به هنری یا غیر هنری بودن مقید نمی کرد .
مرد : خودش رو به کار برای دسته ای به اصطلاح روشنفکر که بهشون می گفت ، شبه روشنفکر،می گفت ، اپورتونیست محدود نمی کرد.من نمایش کارگر و مرگ بر آمریکا ش رو هم دیده بودم . مرگ بر آمریکا کارخیلی قوی بود .یه کار بر انگیزانه ی ضد امپریالیسمی...(مکث)
مرد(سیگاری آتش می زند،آشکارا عصبی است): اینقدر مهره قوی و فعالی بود که از طرف سازمان کاندید نمایندگی شد.
زن : همیشه آدم تند مزاجی بود ، والبته سازش ناپذیر،حرفاشو صریح و بی پرده می زد.
مرد(هیجان زده) : یه سخنرانی طوفانی تو میدون آزادی انجام داد و اینارو به باد انتقاد و ناسزا گرفت . همشون رو از بالا تا پائین شست و گذاشت کنار . اونام نامردی نکردن و روز عروسیش و وسط عروسی اومدن و دستگیرش کردن.
زن(صدایش می لرزد) : همون شب تیر باران شد ، چون می دونستن سازش پذیر نیست و نمی تونن به کارهایی که می خوان وادارش کنن. چند روز بعد از رادیو اعلام کردن. درست یادمه 30 خرداد 60 بود.
مرد(شدیدأ عصبی، پکی عمیق به سیگار می زند) : کسی که 7 سال تو زندان های شاه با سربلندی مقاومت کرده بود و شاه از ترس گلسرخی و دانشیان شدنش ، جرأت نکرده بود اعدامش کنه ، به همین سادگی، به همین سادگی لعنتی ها!!! مردی به این بزرگی رو کشتند و کسی هم صدایش در نیامد،تاریخ باید درباره اینا حقیقت رو بنویسه.
زن : یادته پارسال تو ظهیرالدوله دختر قمر چی می گفت؟
(هر دو با هم) : اینها هنر را کشتند ، فرهنگ را کشتند . صداهای رسا را کشتند.جرأت ها را کشتند...
پرده می افتد.
هومت
مردادماه 86 خورشیدی
آنچه در زیر نهفته است
پیشگفتار
در قند هندوانه کارها می گذشت و باز هم می گذشت،هم چنان که عمرم می گذشت در قند هندوانه.درباره این موضوع برایتان می گویم،چون من در این جایم و شما دور از آن.
هر جا هستید،باید منتهای تلاش مان را بکنیم.برای سفر کردن خیلی دور است، و این جا هم چیزی برای سفر کردن نداریم،به جز قند هندوانه.امیدوارم از کار در بیاید.
ریچارد براتیگان
قصه دوس داری؟میای با هم بریم به قصه ها؟میای شکایت رویاهای خیس مون رو ببریم پیش بستر شب؟پیش ته دنیا؟بریم تا ته دنیا؟اون دور دورا...
مجال فکر کردن به حرفام رو نداشتم که دستم رو سفت چسبید و با هم به داخل آب تیره و سرمازده پریدیم برای یه کم هوای تازه.یه روزنه کوچیکه دست نخورده.پیش به سوی سرزمین هرگزها...
می دیدمش،کنار من ،از همیشه نزدیکتر ، صمیمی تر...
در خانه ما بود و شگفتا که مادرم هم در خانه بود.بی تفاوت با تکان سری از کنار هم گذشتند ، انگار سالهاست یکدگر را می شناسند.
تی شرت نارنجی چسبان و جین سورمه ای به تن ، که از همیشه برایم ساده ترش می کرد.عادت کرده بودم در تصاویر گنگ و دوری که ازو در ذهن داشتم در لباس های فاخر ببینمش.چقدر دراین لباس ها خودمانی بود،چقدر این لباس های ساده به او می آمد.
با تلفن دستی خود با پدرش تماس گرفت و گفت که پیش ماست.پدر به او گفته بود که با ما بیاید.قرار بود خانوادگی جایی برویم؟
در خانه چرخ می زد و به همه جا سرک می کشید،نمی خواستم خلوتش را بر هم زنم.در اتاقم مانده بودم و بر خلاف عادت در را باز گذاشته بودم،می دانستم می آید،صدای قدمهایش را سالها در گوشم شنیده بودم،صدای بند بند انگشتانش را از بر بودم.
از جای برخاستم و به سوی درگاه رفتم. در همان دم از دالان راهرو به اتاقم نزدیک می شد.در طول راه به صورت سرما زده اش خیره شدم.
بی اختیار دستم به سوی گونه ی برجسته و زیبایش روان شد،تا شاید نوازشش کند ،تا شاید سرمایش فرو کشاند عطش دست سیمانیم را.گونه اش را پس کشید و نیم چرخی زد.دوباره برگشت و لبخندی مهربان و بی گلایه روی صورت سردش نقش بست.
گفتم که عوض شده ،گفتم که پوست سفیدش سبزه شده. ...:برنزه کردی؟ :((نه منو می زد.))
به صورتش دقیق شدم.روی صورتش،جای چند کبودی بود.روی گونه چپ،بالای بینی و زیر چشمها. کی اینطور شده بود؟در همین فاصله پلک زدن کوتاه.انصاف نیست،اینکه از لرزش بال پروانه ای هم سریع تر رخ داده بود.چقدر سرم تیر می کشید.بازار مسگرها که می گویند، اینجاست؟
...:کی این کارو کرده؟ :نامزدم. سرم را پایین انداختم. با عجله و اشاره همزمان دو دستش گفت که همه چیز تمام شده. به او گفتم هیچ گاه اینکار را نمی کنم،گفتم میان زن و مرد تفاوتی نیست.گفتم آپارتاید جنسی از نظرم به مسخرگی اعتقاد به خداییست که به دست ما مشعلی داده و دو راه خیر وشر پیش پایمان نهاده.به مسخرگی اعتقاد به صلاح دید خدا در سیل و زلزله و اینکه این بلایا نشانه های قدرت اوست و با در نظرگرفتن این بلایا،بازهم گفتن و گفتن که خداوند رحمان و رحیم است.گفتم نباید اینکار را می کرد و اگر آنجا بودم دستش را می شکستم.همه این مقدمه و ژست های روشنفکرانه را گرفتم،تا بگویم که چقدر مهم است و چقدر دوستش دارم.گفتم. چند بار ولی صدایی از خجالت از حنجره ی خسته ام در نیامد.انگار جای تک تک کلمه های آن جمله،صدای ممنوعه بیپ حرف می زد.
: ((راست می گی؟هیچ وقت؟))اشتیاقی در صدایش بود که می گفت دروغهایت را شنیدم و آنطور که تو می خواهی باور خواهم کرد.می خندید. برای من،رودر روی من. باور کن هیچ کس نبود که برایش بخندد.داشتم دوباره به عادت سالهای دور به نیمه پر لیوان نگاه می کردم.باری لبخند ادامه داشت و می خواستم همه چیز همانجا پایان پذیرد،اما سالها پیش برایم پایان یافته بود...
روی راحتی هال نشسته بود.لبهایش به من می گفت که دارد با کسی یا شاید هم کسانی حرف می زند، اما من او را تنها و آرام می دیدم.
...:بیا کتابامو ببین. نه لحنم اینقدر دستوری نبود.می خوای کتابامو ببینی؟ نه نه بازهم نه. :میشه لطفأ بیای یه نگاهی به کتابام بندازی و نظری بدی؟منتظر بودم نه گنده ای بگوید و صحبت بریده شده اش را پی بگیرد.برگشتم تا از راهرو تنها به اتاق بازگردم.اما در کنارم ایستاده بود،شانه به شانه.در راهرو کلی با هم حرف زدیم،اما نه سوال هایم را می شنیدم و نه جوابهایش را...
کتابخانه کوچک و ابداعی خود را نشانش دادم.با اشتیاق یک کتاب را بیرون کشید و مانند کتاب خوانی حرفه ای قدم به قدم و صفحه به صفحه از برگ اول شروع به خواندن کرد.نمی دانم چقدر سرپا ایستادیم تا به حرف آمد. : ((تموم شد،فکر نمی کردم به این خوبی باشه. چون چاپ قدیم بود، طرح جلد حسابی هم نداشت که گیراش کنه. باعث شد تو قضاوتام کمی صبورتر باشم)) ...:خوندیش؟تو همین چند لحظه؟ : ((چند لحظه؟ خل شدی؟ چند ساعتی هست که سرپا واستادم و دارم می خونمش،فکر می کردم تو خسته می شی و میری سراغ کارهات ولی تو کل این چند ساعت همین جور وایستادی و نگام کردی.)) سرخ شدم و سرم را پایین انداختم. راست می گفت در تمام مدت کنجکاوانه برای یافتن نقصی سانتیمتر به سانتیمتر صورتش را کاویده بودم،و در نهایت چیزی جز تحسین نداشتم که نثار کنم.
خودنویس هایم را نشانش دادم و گفتم که چقدر هر سه شان را دوست دارم.گفتم می تواند یکی را به انتخاب خود بر دارد.چند دقیقه یا شاید هم چند ساعت-دیگر نمی دانم کدامیک-در مورد کتاب و موسیقی و فیلم با هم حرف زدیم. گفتم کتاب زیاد می خوانم،ولی چیزی که به آن می گویم دایره نویسندگان مورد اعتماد برایم بسیار کوچک و محدود است .نظرم را دادم و نظرش را داد.چقدر طبع ادبی و هنری اش را به خود نزدیک دیدم. حس کردم پازلم حل شده و نیمه ام گمگشته ام به درونم بازگشته.نزدیکی تا بیش از این ممکن بود؟ چیزی بیش از این می خواستم؟تا حال پس کجا بود؟...
دریچه ساعت گشوده شد و پرنده کوچک غمگین 25 بار خواند.
...:چند سالته؟ : ((14 سال)) ...:منم : ((نه 15 سال)) ...:ا منم. : ((16 سال)) ...:اااااا منم. هر دو با هم زدیم زیر خنده
بر روی تخته سنگ صاف و یکپارچه ای نشسته بودیم که در برابر موجهای زیر پاهامان که می خروشیدند،ایستادگی می کرد،.صخره ای معلق و رها در هوا ، که تحمل تنها دو مسافر را داشت.نسیم خنکای شبانه ی دریا نوید شبی طولانی و سرد را به هردومان می داد. شبی بسیار تاریک که می بایست شانه به شانه هم می نشستیم انگار شب هم ناچار بود چادر اجباری مشکی بر سر نهد... مانند بچه مدرسه ای ها پاهامان را در بی وزنی به جلو و عقب و چپ و راست رها می کردیم.
عکسه کیه؟چشای درشت و گیراش که از خیره شدن بهشون خجالت می کشیدم.به قاب عکس بغل گرفته تو دستام اشاره می کرد.
...:دخترم. : ((ازدواج کردی؟ کی ؟ چند سال داشتی؟)) ...:درست یادم نیست،شاید 5 یا 6 سال بعد،25 ،26 خواهم داشت.قاب عکس را از بغلم قاپ زد و ذل زد به آن.
: ((چه چشایی،حتی تو عکس سیاه و سفید هم رنگ چشاش سبزه.چشاش به کی رفته؟به تو که نرفته.)) ...:نمی دونم. تو هم مثل من عکس رو سیاه و سفید می بینی؟آخه به هر کی می گفتم سیاه و سفیده می گفت مگه کوررنگی؟،این کجاش سیاه و سفیده؟باز جای شکرش باقیه که می دونم کوررنگ نیستم،خوبه نه؟
: ((چقدر زیبا بوده.الان چند سالشه؟)) ...:8سال.هنوزم براش می نویسم.برات بخونم؟
...حالا اتاق ساکته.تختت رو با همون رو تختی ساده سبز رنگ به رنگ خودت پوشوندم.به هیچ کس اجازه نمی دم روش بخوابه.حتی خودم . زمین رو بیشتر دوس دارم. یادته کنارت رو زمین می خوابیدم و پیشونیه داغت رو می بوسیدم ، روش کیسه یخ می ذاشتم و یهو سردت می شد، چشات رو باز می کردی و می خندیدی و من رو از دالون سیاه تنهاییم به معبر روشن کودکیم می بردی.کتابات رو همونطور تو کتابخونه ی کوچولوت گذاشتم.یه قفل هم روش زدم، یه کلیدش رو زیر بالشت گذاشتم تا هر وقت خواستی ورش داری، یه کلیدش رو خودم دارم و کلید سوم رو ریختم دور.فقط تو و من!!! همون پرده های قدیمی سفید با گلهای کوچولوی سبز. همون میز، همون تخت و همون کاغذها و نوارهای رنگی به در و دیوار آویزونه. هیچی فرق نکرده باور کن. عکست رو تو یه قاب خوشگل گذاشتم و با خودم می گردونم تو خونه. شیشه قاب رو شکوندم،آخه نمی ذاشت تنها و از نزدیک ببینمت و ببوسمت.یه کیک شکلاتی از اونایی که از منم بیشتر دوسشون داشتی با 8 شمع و یه جعبه مدادرنگی 8 رنگ برات خریدم،آخه امروز هشتمین سال زندگی تو رو تو اتاقت جشن گرفتیم.یادته چقدر نقاشی کشیدن رو دوس داشتی؟من و بابا و مامان!!! تنهام...شاید فکرکنی دیوونه شدم.مهم نیست ولی بعضی چیزارو نمی شه هیچ وقت باور کرد.
یکسالی می شد که کبوتر سفید و بی گناهم پر زده بود.روز تولدش بود،اتاقش را تزئین کردم. به عادت هر روز صبح صورتم را تراشیدم-یادته چقدر دوس داشتی، وقتی لخت می شدم،بیای جلوی آینه و صورت تراشیدم رو نگاه کنی؟-دوش گرفتم،لباس پوشیدم و زدم بیرون.کیک سفارش داده بودم-شکلاتی-یک جعبه مداد رنگی 8 رنگ هم خریدم.در راه برگشت به خانه تکه ای از کیک را به دخترک اسکیت سوار مو خرمایی دادم. خورد و به من گفت ، که دوستم دارد و به نشانه ی دوستی بادکنک باد نشده ی سبز رنگی را به من داد. به او گفتم که از این لحظه با هم دوستیم-می شیم مثل دو تا دوست جون جونی قبول؟- گفتم که هفته ی دیگر همین جا و همین وقت برایش یک کتاب می آورم تا بخوانتش و برایم تعریف کند.
...:ببینم اصلأ کتاب دوس داری؟ : ((اوهوم)) خندید و رفت.خنده هایش من را یاد دخترکی انداخت،که یک روز او را باد با خود برد. دخترکی که روی دوشم قلمدوشش می کردم.یاد بوسه بر دستان،پیشانی،گونه ها و لبهایش...شور و شوق زیادی در دل داشتم،انگار چیزی در درونم می جوشید.ضربان قلبم بالا و بالاتر می رفت.برای هفته آینده در همین جا و همین وقت، لحظه شماری می کردم تا به بهانه کتابی، ببینم لبخندی آشنا...
...به خانه که رسیدم ،لباس عوض نکرده به اتاقش رفتم،همه چیز مرتب و منظم بود.الان کیک و مدادرنگی ها هم سر جای خود بودند...
کشوی میز کارم را باز کردم.بادکنک را از جیبم در آوردم و در دست خالیم سفت نگه داشتمش.نیم رخ جلوی آینه ایستادم و دو بار به سرم شلیک کردم.خون به سان فواره ای روی آینه قدیمی پاشیده شد.مثل برس رنگرزی رنگ سرخ رهایی پاشش می کرد و به قاب نقره ای آینه می چسبید.با صورت به سمت زمین سقوط کردم و بینی ام با صدای قرچی شکست. برخاستم و به جسد پهن روی زمین نگاه کردم.هنوز شر شر می پاشید.اگر مادرم اتاق را می دید،چقدر غر می زد! در گوشه ای از اتاقم به درخت کهنسالی که تا دیروز در اتاق نبود تکیه دادم و به همسایه های هراسانی که یکی یکی به اتاقم می آمدند وجیغ کشان بیرون می رفتند،از ته دل می خندیدم.
تو چی؟شبش تولد 14 سالگیم بود.کلی مهمون دعوت داشتن. دختر،پسرایی که کادوهای جور واجور برام آورده بودن. هر کدومشون هم می خواستن با کادوهاشون هم خوشحالم کنن و هم خوش سلیقه گیشون رو نشونم بدن.اونایی که می خواستن به احترام بهشون نگاه بشه کتاب خریده بودن،اکثرأ هم کتابای فلسفی و شبه روشنفکری.از اونایی که خودشون تحمل خوندن 30 صفحش رو هم نداشتن.فقط یه نفر رو با اشتیاق دعوت کرده بودم و برام مهم نبود که هدیه بیاره،فقط و فقط باید می یومد اما هنوز نیومده بود.
...نوبت به باز کردن کادوها جلوی چشم های کنجکاو رسید. همه می خواستند تا هدیه نفر بعدی از مال خودشون بهتر و شیک تر نباشه.این رو تو چشاشون می دیدم ، می دیدم که با پول باباهاشون چطور به هم فخر می فروختن. تمام سعی یم رو کردم تا وقت باز کردن تک تکشون لبخند از لبام نیفته و نشون بدم که همه ی اونها هیجان زدم کردن...
مهمانی کذایی تمام شده بود، بمبی در خانه ترکیده بود.جلوی آینه تمام قد،خودم رو نگاه کردم،لباسم از همه قشنگ تر بود و صورتم از همه زیباتر...
خسته بودم.با همان لباسها روی تخت ولو شدم و سریع خوابم برد،ای کاش همیشه مهمانی بود تا اینقدر راحت می خوابیدم و تنها برای 3 یا 4 ساعت خواب اینقدر با خودم کلنجار نمی رفتم.
خوابیدم و خواب فرشته ای را تو قاب عکسی دیدم .که اون فرشته خودم بودم...
صبح زود پاشدم و دوباره قیافم رو جلوی آینه دیدم.با آرایش های ساده بچه گونه ای که پاک نشده بود و روی بوم صورتم ماسیده بود،مثل جذامی ها شده بودم...
یه طرح جدید به ذهنم رسیده بود که می خواستم وقتی از حموم برگشتم،روی بوم پیادش کنم. صورتی که نیم رخ به آینه ای قدیمی ایستاده بود و به سرش شلیک کرده بود.کل طرح باید سایه های مشکی می داشت و فقط پاشش خون روی آینه با یک رنگی مثل جگری. در یک صفحه دو طرح کشیده می شد.قبل از شلیک و بعد از اون.می خواستم طرح قبل از شلیک طوری دربیاد که صورت از روبرو کنار آینه نشون داده بشه،در حالی که از دهان و بینی خون می یاد.باید جوری در می آوردمش که نشون بده سالها قبل از شلیک هم مرده بوده... هر وقت طرحی به سرم می زد تا تمومش نمی کردم،زندگی برام حروم می شد.از همه کارم می افتادم تا اونو تموم کنم.
جلوی پنجره باز اتاقم نشستم تا یه کم هوای تازه بره تو ریه هام.کلی درخت خشک و بد رنگ دور و ور خونمون بود.به خود گفتم،سر میز صبحانه به بابا می گم، باغبون بیاره و همه رو از ریشه بزنه و جاشون کلی گل و درخت تزئینی سبز بکاره.نه نمی گفت. داشتم اطراف خونمون رو دو ماه بعد می دیدم،وقتی کاج های آماده کوچولو همه فضا رو سبز می کردن.وقتی بوی گلهای رز پاورچین پاورچین ،تا پشت پنجره اتاقم میومدن تا من پنجره رو باز کنم و زودی بپرن تو. نیم ساعتی تو اوهام بودم.ساعت 6 بود.شامپوی جدیدم رو که تو اتاق قایمش می کردم-آخه مخصوص موهای صاف و حساس خودم بود- رو از میز توالت ورداشتم.وان رو با آب گرم پر کردم.صورتم رو با صابون شستم.لباسامو درآوردم و پام رو دزدکی گذاشتم توی وان.مثل همیشه زیادی گرم بود.شروع کردم به کلنجار رفتن با شیر آب سرد...
نشستم تو وان و سرم رو از شامپو غرق کردم.عاشق اینکار بودم که ناخونام پوست سرم رو قلقلک بدن.گاهی 5 دقیقه فقط پوست سرم رو می سابیدم و اون موقع وقتی به سرم دست می کشیدم،انگار یه تیکه ازش گم شده بود.
سرم رو بردم زیر آب و دستی بهش کشیدم تا کف ها فرار کنن.چقدر سر تمیز خوبه.احساس سبکی می کردم،شل شده بودم. داشت دوباره خوابم می برد.شامپو رو گذاشتم گوشه وان،اما با فاصله از بقیه وسایل،چون اگه قاطی اونا می شد،دیگه پس گرفتنی نبود.اونجا پر وسایل آرایشی بی ربط به هم بود از شامپو ها و صابونای جورواجور تا ماسک مو و لیف و تیغ اصلاح.چقدر دوس داشتم، بابام وقتی نیم تنه لخت می شد و جلوی آینه حموم وایمیستاد و با اون تیغ صورتش رو می تراشید،دزدکی نگاش کنم. می دونست اینکار رو دوس دارم، برا همین در حموم رو نیمه باز می ذاشت،تا گهگاهی بیام و سرکی بکشم.
...با تیغ توی دست راستم،رگ مچ دست چپم رو وا کردم..خونم آروم آروم تو آب گرم راه می رفت و می خورد به ران هام. انگار تو جکوزی ولو شده بودم ،فکر کنم مثل اون هم خاصیت آرامش بخش رو داشت،چون کم کم شل شدم و سریدم زیر آب... منم از ته دل می خندیدم وقتی دکترا می خواستن بدونن که علتش خفگی بوده یا از دست دادن کلی خون...
اشکامو با انگشت شصت دخترونه ی کوچولوش پاک کرد.سرم رو گذاشتم روی شونه ی مردونش.ازش خواستم که موهاشو تو باد باز کنه.بهم گفت:حیف این موها نیست زیر این حجاب اجباری؟ وقتی موهاش رو مثل پرنده ای آزاد پر داد،تازه بوی تند پیرهنش رو فهمیدم.بوی خیال و رویا...
اونم مثل من تند تند و نامرتب نفس می کشید،نه شایدم نفس نفس می زد.انگار هوای تازه لحظه به لحظه کم و کم تر می شد.می گفت تو آب پر هوای تازه و دست نخوردست.........
احساس سرمای شدیدی می کردم،پاشدم و به بیرون نگاه کردم.از شدت سرما ، در صبح یک روز مردادماه تعجب کردم.دنبالش گشتم ولی نبود،تنها در بیرون پنچره غباری در هوا دور می شد. لعنت باز هم خواب بود. ناراحت نبودم،چون مدتها بود که ندیده بودمش، حتی به خوابم هم نمی آمد.آخرین بار در ظهری زمستانی دخترکی تمامأ سیاه پوش را که با تلفن دستی اش صحبت می کرد و از چند ده متری من دور و دورتر می شد در ترمینال دیده بودم. اما اینبار به خوابم آمده بود، حرف می زد و با من بود، و صد البته می خندید. همین هم بسم بود...
روی طاقچه ی پنجره ای که نسیم صبحگاهی ساحل را با خود به گرم ترین اتاق خانه می آورد، نشستم،سیگاری گیرا کردم.با پکهایی عمیق زودتر از آنچه می خواستم تمامش کردم.
چقدر سرم درد میکند و تیر می کشد...خسته ام. به وان آب گرم نیاز فوری دارم...........
گوجی
مردادماه 86 خورشیدی
بابا بزرگ از جوونیات بگو،یه خاطره برام تعریف کن...
...پنج صبح باید پا می شدم ، هر روز. یه چیزی اگه پیدا می شد می خوردمو می رفتم،می رفتم از این ده خراب شده به طرف شهر. از وقتی دامادمون خواهرمو با خودش برده بود ، نه دزدیده بود ، و فصلی یه بار با خودش و ماشین خوشگلش می یومد ده مون ، تصمیم گرفتم کسی بشم،هر چند تصمیم من هیچ نقشی نداشت و اصرارهای خواهرم کارامو چکش زد.می خواستم درس بخونم و آدم شم تا منم یه روز بیام تو ده و همه رو با فخر نگاه کنم.
سه،چهار سالی می شد که دو ساعت پیاده روی تو بیابونای خور شده بود کار هر روز صبحم.تو ساعتهای گرگ و میش با کلی مکافات می رفتم مدرسه و بعدازظهر ناهار خورده و نخورده ، وقتی بر می گشتم باید گوسفندارو می بردم برای چرای عصر و صبح زود هم قبل حرکت باید شیرشونو می دوشیدم.من تنها بچه خونواده نیستم.شاید کار من از همه سبک تر باشه،اگه رفت و آمد مدرسه رو ازش حذف کنیم،آره کاره من از همه سبک تره.
...دیپلم گرفته بودم و شده بودم،سرباز معلم.امتحانی دادم و جز نفرات برتر شدم.حق انتخاب جا داشتم و من به گمونم بهترین جا رو انتخاب کرده بودم.بیابونای خور.
آب و هوای شرجی،شرشر عرق،زمین های ترک خورده از هرم گرما،خونه های گلی کوتاه.ولی از همه اینا بدتر گرمای طاقت فرساش بود که می گفتن گاهی به چهل درجه هم می رسید.ایقدر گرم و مرطوب بود که وقتی برای یک کم هوا به بیرون خونه می رفتیم ،گرما دنبالمون می کرد و دور نمی شد.هوایی نبود ،مجبور بودم همون هوایی رو که بیرون می دادم تنفس کنم.دستامو جلوش می گرفتم تا در نره.حس می کردم،که مرفت و می یومد ولی هر بار کمتر تا اینکه اونقدر رقیق می شد که دیگه نمی تونستم لا به لای انگشتام نگهشون دارم.گرما،گرما،گرما...
عقرب و رتیل هم که نگو.اونام از گرمای زیاد می رفتن زیر شن ریزه ها و یه دفعه در می یومدن و یه عجل رسیده و میزدن.عجیب اینکه خیلی عادی می بردن و دفنشون می کردن؛مثه شاشیدن تو کاسه توالت برا من...برا اونا شایدم عادی تر بود. فقط 4 تا زخم کوچیک نزدیک به هم کافی بود...
...دستا و انگشتای ظریفی داشتم،که می گفتن برا اینکار عالیه.5،6 سالی می شد که با علاقه یا اجبار، می بافتم.نمی دونم کدوم یکی بود.ساعتها و بدون وقفه،مثله یه ماشین کوک شده.از صبح خروش خون شروع می کردم تا ظهر،یه استراحت کوتاه که اسمش ناهار بود و دوباره تا غروب.صبح و شب برام فرقی نمی کرد،تو یه اتاق کوچیک،بدون پنجره گلی می نشستم و به دار قالی نگاه می کردم و می بافتم و می بافتم و...
...پدرم هر روز صبح،آفتاب نزده از خونه می زد بیرون،می رفت سر جاده،تا سوار وانتی شه که روزانه اونو همه مردای دهاتمون و دهاتای اطراف و می برد شهر.تا جنساشون و بفروشن و وسایلای لازم و بخرن.پدرم شیرو پوست و پشم گوسفندا رو می برد و غروب دست پر بر می گشت.برادرم صبح گوسفندارو می برد چرا و ظهر بر می گردوند،ناهاری می خورد و می رفت سراغ ذبح.به خط می کردشون،عین یه دادگاه نظامی.انگار می خواست ازشون نتق بکشه،زیاد طول نمی کشید تا چند تا رو با حنا ،رو پیشونیشون علامت گذاری کنه.برام عجیب بود که گوسفندا هم وقتی حنا رو ،رو پیشونیشون حس می کردن،برق چشاشون عوض می شد.مگه تنها جاندار باشعور رو این کره خاکی اشرف مخلوقات نبود؟پس چطور...زنگ صداشون هم فرق می کرد،می شد ناله،می شد ضجه،ورد...وردی که شاید به هر چی سرخی و حنا لعن و نفرین می فرستاد...
...چند ماهی گذشته بود و شرایط فرقی نکرده بود.یه اتاق سه درسه که برا یه کلاس خلوت بد نبود،ولی از هوم ساعتهای اول دستگیرم شد که از این خبرا نیست،این کلاس ماله کل بچه های شهر و دهات های اطراف بود...اول به کلاس اولا درس می دادم،بعد به دوم،سوم،چهارم و پنجم.
کلی بچه جور واجور که هیچ کدومشون برام اشتیاقی درست نمی کرد.من اسمشونو گذاشته بودم کودکان کار.هرکدومشون یه شاهنامه حکایت داشتن.
با پیشنهاد کدخدا تو یه روز تعطیل رفتم خونش تا به قول خودش جاهای دیدنی شهر!!! نشونم بده.
تو کل اون شهر خونه ای به اعیانی اون ندیده بودم.بزرگ و پرسر و صدا...پر از دیگهای بزرگ آب جوش و دارهای قالی بود،پر از نخ های سرخ و زرد وآبی و......نخ ها رو تو دیگها ریخته بودن و می جوشوندن.چند تا زن هم سن و سال هم روبروی دارهای نشسته بودن و تندو تند می بافتن.
با کدخدا به چند تا اتاق سر زدیم که توش پر از دختر بچه های هشت تا پانزده سال بود که قالی می بافتن.تو هر اتاق می رفتیم،کدخدا یه معرفی کوتاه از هر دختر می کرد و تا نوبت به کسی نمی رسید،دست از کا نمی کشید،کل اتاق ها غیر از اینکه پر از دختر های خسته و راضی بود،یه نقطه مشترک دیگه هم داشت،اونم عصا بود،که بعدأ فهمیدم چرا و برا چین...
فایتر آروم نبود...
سر و صدا و ازدحام چه قدر تو این روزای آخر سالی زیاد بود،انگار همه می خواستن آخرین سال نوشون رو جشن بگیرن.
سر و صدا تو گوشش آهنگ می زد،ولی چه قدر این آهنگ براش هجو بود.تو این چند صباح آخر چی دوست داشت بشنوه؟؟؟خودشم نمی دونست...
چرا هیشکی سراغش نمی اومد؟چون اون مثه _سه تا ماهیه بی شعور،بی عقله کوچولویی،که هیچی نمی فهمن و فقط وقتی آب رو می ریزی رو سرشون،بدون اینکه بدونن ضربه مغزی می شن،میان زیرش_نبود.
آره شاید چون مثه اونا نبود،مثه اون جن زده ها...مثل شون نبود خودشم می دونست که نمی تونه مثه اونا قشنگ برقصه و دل ببره.اصلأ می خواست،دل ببره؟؟؟نه،هیچ وقت دوست نداشت زیر ذره بین باشه،زیر یه عالم نگاه پرسش گر...چرا؟؟؟آخه از اولم کسی ذره بینش رو برا اون تیز نکرده بود.اینو هر کی که نمی دونست خودش که...عادت داشت لااقل با خودش صادق باشه.
صورتای زیبای زیادی رو می دید،که می یومدن و از پشت تنگ بلوری،با چشای درشت کنجکاو نگاشون می کردن.خودشم داشت مسیر دید اونا رو دنبال می کرد.نگاه فایتر به مسیر دید چشمای سبز،صورت کوچولو گره خورد و به اون نرسید.
آره،صورته که الان به نظرش اونقدر ها هم زیبا نبود،داشت به سه تا ماهیه بی شعور،بی عقله کوچولوی قرمز نگاه می کرد.
میدون تجریش و بازارش این همه شلوغی رو به خودش ندیده بود.همه عجله داشتن تا شب عید با دست پر و زود برن تو چاردیواریشون...آهنگ گوش خراش سرش یک لحظه هم ساکت نمی شد که هیچ ثانیه به ثانیه بلند و بلندتر می شد.دیگه داشت کر می شد از این همه سر و صدا،خفه از این همه دود،کور از این همه صورتای کوچیک بی تفاوت...از تنگ کوچیکه تنگش که مدتها می شد شاکی بود،یه سلول انفرادی و جدا از جمع.همه چی دور سرش می گشت ولی کی حالیش بود؟شایدم خودش داشت تو آب دور می زد،یعنی می خواست مثه اون سه تا ابله قرمز باشه؟؟؟
فایتر نیروش رو جمع کرده بود برا همچین لحظه ای،آره موعود داشت می رسید...
فقط چند ثانیه...انجامش داده بود...
حالا صورت زیبای کوچولو داشت نگاش می کرد.چه قدر خوشحال بود که صورت کوچولو با وجود سه تا ماهیه ابله قرمزه تو تنگ که حالا مال خودش،کرده بودشون،داشت به اون نگاه می کرد.
آره فایتر رو داشت نگاه می کرد.همون ماهی سیاه زشت و بی هواخواه رو...نگاش می کرد،اونم روی آسفالت.
فایتر آروم بود،اما زنده نبود...
فروردین 86
هومت