|
دستنویس هایی از دلتنگی,غم,کسالت...
|
پیشانی سفیدش را می بوسد. بوی کرم پودر از پره های بینی بالا می رود، کانال هایش را در می نوردد و در گوشه ای از کاسه سر، جایی بین پشت تخم چشم و گیجگاه، جا خوش می کند. می گوید: ((برو، من جلوت رو نمی گیرم.راه درست رو برا زندگیت انتخاب کن. می دونی که این همون چیزیه که همیشه برات می خواستم)) دختر،همانطور که به او یاد داده اند، لبخندی از سر سپاس می زند.عزم حرکت می کند و انگار که چشم بندی باشد در دود سفیدی که تا لحظه ای پیشتر نبود آهسته گم می شود.
حالا نوبت به مونلوگ تنهای من است و تمام...متن یادم نمی آید.چون باز به یادت افتادم.چند ثانیه ای مکث کافیست تا مثل همیشه آرامش بعد از طوفانم را بدست آورم.یادم آمد جمله ای کوتاه بود. دهانم را باز می کنم.
تارهای صوتیش می لرزند.صدای ضعیفش بیرون نیامده، با ضربت صدایی خشک و بی رحم در حنجره لال می شود و بر می گردد:
((حاشا به غیرتت! )) با صدایی لرزان و عصبی فریاد می زنم:(( این یه نمایشنامه انگلیسیه آقا،..اصلأ غیرت به انگلیسی چی میشه؟ها؟ )) همزمان با پایان ارتعاش گلو، نگاهم به صورت آشنایش گره می خورد، هزار خاطره از قبر بیرون کشیده می شود و اسلاید وار از جلوی چشمانم می گذرند.تکه تکه های پاره هایی از دورترین رویاها و واقعیات...
سرش به دوار می افتد. ناخدآگاه دستش را به طرف صندلی لهستانی روی سن می برد تا تکیه گاه تنه اش شود. بعد با عجله سالن را ترک می کند.ساکش را روی دوش می نهد-نمی داند چرا از همیشه سنگین تر می نماید- و از در پشتی تئاتر بیرون می رود.میدانچه ی شهر را هشت بار دور می زند و هشت دور بر می گردد.انگار بخواهد خاطراتی را در سنگ آسیابی ریز ریز کند. به آبنمای سنگیِ نقره رنگ خیره می شود، با آن فواره های کوتاه و بلندش...اکنون ساعتی گذشته و قدمهایش به سوی آپارتمان آرام و خونسرد شده است. از وقتی کلید را در قفل توپی در، می چرخاند تا زمانی که آن را دوباره ببندد، نیم ساعتی طول می کشد. در این فاصله یک بار ساکش را خالی و دوباره پر می کند...
وقتی صدا پرسید: ((به کجا؟ )) تنها اسمی را که یادم آمد،گفتم : رُم
: ((وین به رم. دو سره.)) : خیر، یکسره.
ضربت مُهر و پاره شدن کاغذ متقارن است با جهیدنش از رویا
دستی دراز شده به سویش می گوید: ((آقا؟! آقا؟! ترن شما ساعت 7 حرکت می کنه ))
تو هفته ای که گذشت،دوبار صادقانه خندیدم.
نوبت اول،وقتی صد سال تنهایی رو با ترجمه ی، بهمن فرزانه از دوستی امانت گرفتم و عهد کردم نپیچونم و سریع بلعیدمش.
بار دوم وقتی با گلبرگهای مایوسِ امیدم داشتم چند قفسه رو دید می زدم،و انتظار پیرمردی رو می کشیدم،با اخلاق خوبِ ساختگیش،که خیلی وقت بود پی خواسته م سیزده تا پله رو بالا رفته بود و ازش خبری نشده بود...یه دفعه با صدای خش دار و لحن حکیمانه ش که همه رو متوجه ش کرد فریاد زد: بفرمایید اینم سرزمین گوجه های سبزِ هرتا مولر.
مطمئنم همه کسایی که بطرف صداش برگشتن با خودشون فکر کردن: این بابا یه چیش میشه! اما من تحسینش کردم.اندوخته این تحسین برا اون شد: سیدارتهاِ هسه-سه شنبه ها با موریِ البوم-چه کسی از ویرجینیا وولف می ترسد؟ِ آلبی-هفته ای یه بار آدمو نمی کشهِ سلینجر و دیوانه بازیِ بوبن
هنگامی که دور گرفت و چرخی زد،یکهو غم دنیا مثل قلوه سنگهایی در جیب هایم سنگینی کرد. بلند شد و همراهش اشک هایم هم سرازیر. در آن لحظات آخری،به هنگامی که برج ها به کوچکیِ سرب هایی ریز شده بودند، تنها تو بزرگترینِ صورتها را داشتی...حال دیگر یادم نیست، من یا تو؟ کداممان زودتر پریدیم؟
وقتی برای اولین بار گفتی می روی، ندانستم رفتن یعنی چه؟ و اصلا این رفتن را برگشتی هست یا نه...
هر روز بعدازظهر دم پنجره رو به باغ می ایستادم و تا زمانی که تکان تکان هایی برای برخاستن و در نهایت بیدار شدن بخوری نگاهت می کردم. آن روز تمام جراتم را در پاهایم جمع کردم و داخل اتاق زنانه شدم...پدرم بود که خنده کنان می گفت: مردونه جدا ، زنونه سوا. و اولین کسانی که همه جوره تاییدش می کردند،آن خاله خان باجی ها بودند که کسی را نداشتند که در آغوشش آرام گیرند...
کنارت دراز کشیدم و سر انگشتان لختت را نگاه کردم. به پوست سفیدی که وقتی به مچ میرسید گوشتالو میشد.از دور، مچ، کف دست و بند بند انگشتانت را نوازش کردم.چه عرقی کرده بودند.نمی دانم تل سبز رنگت را کی کش رفتم...
همان روزها بود که به تو قول دادم: ((منم میام)) اما من هیچ وقت نیامدم.لا اقل نه به آن زودی که قرار بود...
آن روزها بچه 12 ساله ای بودی که مثل آدم بزرگ ها حرف می زد.شیطان و بی قرار بود. کارهای خطرناک می کرد- ای کاش پسر می بودی تا آن قدر غمت را نمی خوردم- از آدمها راحت می گذشت و تند تند می گفت: احمق نشو! احمق نشو!
حالا اما هر کدام یک گوشه افتاده ایم و فکر می کنیم خوشبختیم،موفقیم. راستی چرا بیرون آمدیم؟می خواستیم بچه هایمان مثل ما بزرگ نشوند؟ اما ما که هیچ کداممان ، هیچ وقت بچه دار نشدیم...
اولین بار بود که ازت می پرسیدم: بریم چیزی بخوریم؟ باورت میشود که در آن سن و سال که موهای شقیقه ام سفید شده بود، هنوز از پرسیدن این سوال خجالتم می آمد؟
وقتی تو گفتی اسپرسو، دختر پیشخدمت با لهجه ای اروپایی گفت: میدانید که بسیار تلخ است؟
و تو با همان تحکم لهجه ی امریکاییت در حینی که داشتی دختر را می خوردی، برایش روشن کردی که هم می دانی چیست، از چه درست شده و تاریخچه اش چیست...هنوز هم همان خروس جنگی بودی!
وقتی مظلومانه در حالی که تقریبا می لرزید از من سوال کرد چه می خورم، نگاهی به صورت گُر گرفته و برچسب روی سرافونش کردم که رویش نوشته بود : اِدیت. آرام و خونسرد گفتم : اِ مینرال واتر پلیز...
تو: تُرک
من: فرانسه و آب آناناس
-چیزه دیگه؟
من و تو : نه. ممنون.مرسی
من: قول می دم آب آناناس من رو نشنید
تو: چطو؟ از کجا میگی؟
من: همین جوری.حالا ببین دیگه
تو: شرط می بندی؟
من: آره. سرِ چی؟
تو: ( نیم نگاهی به داخل پاکت و سقوطِ روی میز انداختی و با چشمایی خندون) سرِ یه کتاب.قبوله؟
من: اِاِاِم... باشه. قبوله
...
و چند دقیقه بعد...
تو مغموم داشتی تُرکت رو هم میزدی و من با اینکه نه آب آناناس داشتم و نه فرانسه، ام اند ام می خوردم و مشعوف بودم چون دیگه ازت یادگاری داشتم.
امیدی به مفری در سرم نیست
رهایی را توان دیدنم نیست
نه شوقی که نوایش را نِیوشم
نه میلی کز شرابش من بنوشم
17 / 2 / 87
یه چشمه که جوشان بود و یه سمور آبی که نگران و دلواپس چشمه.آخه می دونی،زندگی خودشو کلی های دیگه به زندگی چشمه بسته بود.
آب این چشمه پر از کلمات در هم و بر هم بود...سمور هر از گاهی به چشمه سر میزد و هم اون کلمه هایی رو که می خواست جمع می کرد و هم با این کار چشمه رو به حیاتی دوباره می رسوند.یه پری دریایی هم بود که اونم گهگاهی به یاد چشمه بود و با اومدنش اینقدر گردو خاک می کرد،که کلی کلمه جدید تو چشمه می افتاد.
دل چشمه و سمور برای کلمه هاش،کلی پیش پری دریایی گیر بود،اما شما بدونید که اینهمه داستان نبود. اون داشت مثل چشمه برای سمور روزی رسون می شد...
گذشت و گذشت تا پری قصه ما گذرش به رودخونه پرآب و بزرگی رسید که نیازی هم به مراقبت اون و دیگران نداشت.به دریاچه ای رسید که کسی رو نمی خواست که تر و خشکش کنه. به دریایی که نه تنها به خودش می رسید که حاکم تمام چشمه ها و رودخونه ها و دریاچه ها و سمورا و پری های دریایی هایی بود که توش و به لطف اون زندگی می کردن.به اقیانوس رسید و تا چشمش کار و باله ش شنا می کرد، آب بود و آب. و اونم فقط آب رو دید.با خودش گفت:مگه تو این همه دریاهای جور و واجور چند تا پری دریایی هست،که به این همه آب رسیده باشه؟پس چرا برگردم؟...
بی اینکه حتی نیم نگاهی به پشت سرش کنه،تو اون آفتاب سوزان که تنش رو ذره ذره می سوزوند شنا کنان دور و دورتر شد و هر لحظه دست نیافتنی تر...
سمور و چشمه چه روزها و شب هایی که منتظرش نشستن و از دلتنگی و دلواپسی چشم رو هم نذاشتن.اما اون رفته بود.دل و دماغ کار و زندگی برای سمور و چشمه رو هم با خودش برده بود. سمور و چشمه دیگه کمتر حوصله هم رو داشتن و هر دو از ندیدن هم و ندیدن او مریض شدن...
یکی بود یکی نبود
یه چشمه بود که خشک و بی کلمه بود.یه سمور بود که یه گوشه ی بی رهگذر، بی روح افتاده بود.عین یه سمور آبی مرده...
جنون آدما تو تنهاترین ساعت های زندگی شون اتفاق می افته...
مثل یه سری دو پایِ زنده که فکر می کنن زنده ن،که فارغ از سن و سالشون ،مردن و فقط برای روبرو نشدن با حقیقتِ احتمالا تلخ مرگشون،می نویسن و ور می زنن...
مثل آدم مجنونی که نمی دونه چی رو کجا بنویسه و فقط می نویسه،که می خواد بنویسه.از دلتنگی هاش،از حسرت یه خط جواب از قند تو دل آب شدناش،از پر کشیدن برای یک خنده لباش...
مثل پیرمردی که نمی دونه چی و کجا بگه و صد ها خاطره رو بی ممیزی و ملاحظه ی جماعت، با جعبه ول میکنه و جاکش جاکش از دهنش نمی افته.درست مثل شیری که فقط کافیه یه قلپ ازش بخوری تا بفهمی تاریخ مصرفش گذشته و سریع تف کنیش...
مثل پسری که زهر خندی میزنه به نوشته های مخابراتیِ دخترکی که میگه بی اون تنهاست که میگه بی اون نمی شه که میگه...و فکر میکنه چقدر تنهایی رو بد براش ترجمه کردن...
عین یه گذشته ی دور که هر روز اون همه راه رو بلند میشه و میاد،تا دو تا دندون نیشِ بلند و تیزش رو فرو کنه تو یه توده ی خونیه تپنده و بعد شروع کنه به کشیدن،تا صدای غژغژ یه گچ رو روی یه عالمه تابلوی سبز رو تداعی کنه...
پ.ن:مگه خودت خونه زندگی نداری؟
پ.ن2:چرا زمان زخم های گذشته رو التیام نمی بخشه؟
پ.ن3:چرا گذشته راهش رو با لجاجت تو اون همه از یاد رفتگی باز میکنه؟
از همون نگاها که وقتی توی مترو نشستم به بیرون می دوزم …
از همون جنس لحظه های سیاه بیا موندنی، که تو اون همه سرعت،تو وقتی که شادترینِ ساعتها سوار صد کیلومتر سرعت میشن و به ثانیه ای از جلو چشم دور.
مثل کمری که خنجر توش نشسته و پای راستش رو جلو تر می ذاره و پای چپش رو کم کم تو امتداد، بهش نزدیک می کنه .
مثل برداشت کوتاهی که ساعتها طول میکشه و به جای اینکه تموم شه اسم و شماره ش تصاعدی بالا میره و دوباره و دوباره...
درست مثل خاطره صد بار تعریف شده پیرمرد که ماهی سفید نوبرانه ای رو تو کودکیش با اون دستهای کوچولو که حالا نه کوچیکن و نه تازه کشون کشون رو زمین میکشه و باله ها و دم ماهی زمین رو تا خونه جارو میزنه.
مثل دختر بچه ای که هر روز با پاهای برهنه رکاب رو به زور به پایین هل میده،تا دوچرخه رو به کنار آبگیری ببره که گفتن آخرین بار پدر توش رفت و برنگشت...
باید باطری های چینیه لعنتیشان را زود عوض کنم، و گرنه دوباره خواب خواهم ماند ، چرا حالا نخوابم؟ هنوز زود است. زمستان در پیش و آذوقه هیچ...
باید جنگلی رفت و هیزمی گردآورد. باید قلبی به دست آورد،خرگوشی یا شاید هم گنجشکی.اصلأ چه فرقی می کند؟ قلب خرگوش هم مثل گنجشک می زند...
دوست داشتم منم پالتویی مثل مال او می داشتم ، با جیب هایی بزرگ ، واقعأ بزرگ، به اندازه ی کیسه ی یک کانگورو، تا خرت و پرت های بیشمارم را در خورجینش بریزم و هی بالا و پایین بپرم تا همه شان نقش زمین شوند...می دونی خرت و پرتام چیان؟ خودنویس ها رو می گم دیگه...
کاش لا اقل همین شال گردن قرمز، جیبی داشت، بزرگِ بزرگ. به اندازه ی پولی برای پالتویی...
آخر جیب شلوارهایم همه سوراخ سوراخ اند،درست مثل...راستی شما بهش چی می گین؟ دل؟ قلب؟ چی ی ی ی؟ بلندتر بگو خب...ایرادی هم ندارد... تو که بهم قرضش میدی؟نه؟... باشه،خودت خواستی...من چه می دونستم زبون ناخوش تنها راه گرفتنشه...
مثل پسری که در خیابان بوی همه را به بینی می کشد تا شاید، دختر کوچک مقنعه سورمه
ای را از بوی دو آشتالوی روی گونه هایش بیاید...
نکند مثل آخرین بار سیاه را به جای سورمه ای به سر کرده باشد.نکند مثل آخرین بار هنگام پایین رفتن از دو پله کوتاه، برگردد و برای اولین بار نگاهش را در نگاهم گره زند و من نفهمم که نگاهش چه می خواست بگوید.نکند بازهم کودکی 11 ساله شوم و از شرم چشم بر زمین دوزم.نکند این بار هم زمان باز نایستد و کابوس 10 ساله دیگری آغاز گردد.نکند اینبار هم نخندد و آشتالوهای سرخ گونه اش نرم نرمک بیرون نیایند...
بگذار هر چه دوست دارد بکند، تا حال که هرچه خواسته کرده...
من که دیگر اینجا نیستم