تبليغاتX
دریچه سقف
دستنویس هایی از دلتنگی,غم,کسالت...
 

از همون نگاها که وقتی توی مترو نشستم به بیرون می دوزم

از همون جنس لحظه های سیاه بیا موندنی، که تو اون همه سرعت،تو وقتی که شادترینِ ساعتها سوار صد کیلومتر سرعت میشن و به ثانیه ای از جلو چشم دور.

مثل کمری که خنجر توش نشسته و پای راستش رو جلو تر می ذاره و پای چپش رو کم کم تو امتداد، بهش نزدیک می کنه .

مثل برداشت کوتاهی که ساعتها طول میکشه و به جای اینکه تموم شه اسم و شماره ش تصاعدی بالا میره و دوباره و دوباره...

 درست مثل خاطره صد بار تعریف شده پیرمرد که ماهی سفید نوبرانه ای رو تو کودکیش با اون دستهای کوچولو که حالا نه کوچیکن و نه تازه کشون کشون رو زمین میکشه و باله ها و دم ماهی زمین رو تا خونه جارو میزنه.

مثل دختر بچه ای که هر روز  با پاهای برهنه رکاب رو به زور به پایین هل میده،تا دوچرخه رو به کنار آبگیری ببره که گفتن آخرین بار پدر توش رفت و برنگشت...

 

+ نوشته شده در  جمعه 30 فروردین1387ساعت 1:57  توسط گوجی  | 

 

باید باطری های چینیه لعنتیشان را زود عوض کنم، و گرنه دوباره خواب خواهم ماند ، چرا حالا نخوابم؟ هنوز زود است. زمستان در پیش و آذوقه هیچ...

باید جنگلی رفت و هیزمی گردآورد. باید قلبی به دست آورد،خرگوشی یا شاید هم گنجشکی.اصلأ چه فرقی می کند؟ قلب خرگوش هم مثل گنجشک می زند...

دوست داشتم منم پالتویی مثل مال او می داشتم ، با جیب هایی بزرگ ، واقعأ بزرگ، به اندازه ی کیسه ی یک کانگورو، تا خرت و پرت های بیشمارم را در خورجینش  بریزم و هی بالا و پایین بپرم تا همه شان نقش زمین شوند...می دونی خرت و پرتام چیان؟ خودنویس ها رو می گم دیگه...

کاش لا اقل همین شال گردن قرمز، جیبی داشت، بزرگِ بزرگ. به اندازه ی پولی برای پالتویی...

آخر جیب شلوارهایم همه سوراخ سوراخ اند،درست مثل...راستی شما بهش چی می گین؟ دل؟ قلب؟ چی ی ی ی؟ بلندتر بگو خب...ایرادی هم ندارد... تو که بهم قرضش میدی؟نه؟... باشه،خودت خواستی...من چه می دونستم زبون ناخوش تنها راه گرفتنشه...

+ نوشته شده در  جمعه 23 فروردین1387ساعت 0:50  توسط گوجی  | 

 

مثل پسری که در خیابان بوی همه را به بینی می کشد تا شاید، دختر کوچک مقنعه سورمه
ای را از بوی دو آشتالوی روی گونه هایش بیاید...

نکند مثل آخرین بار سیاه را به جای سورمه ای به سر کرده باشد.نکند مثل آخرین بار هنگام پایین رفتن از دو پله کوتاه، برگردد و برای اولین بار نگاهش را در نگاهم گره زند و من نفهمم که نگاهش چه می خواست بگوید.نکند بازهم کودکی 11 ساله شوم و از شرم چشم بر زمین دوزم.نکند این بار هم زمان باز نایستد و کابوس 10 ساله دیگری آغاز گردد.نکند اینبار هم نخندد و آشتالوهای سرخ گونه اش نرم نرمک بیرون نیایند...
بگذار هر چه دوست دارد بکند، تا حال که هرچه خواسته کرده...

من که دیگر اینجا نیستم

 

+ نوشته شده در  شنبه 17 فروردین1387ساعت 18:19  توسط گوجی  |