تبليغاتX
دریچه سقف
دستنویس هایی از دلتنگی,غم,کسالت...

 

کاغذ یادداشت

 متر ها،کیلومترها،فرسنگ ها، اصلا چه اهمیتی دارد که چقدر؟ در این موارد، مقیاس ها کم رنگ و گاه بی رنگ می شوند.

به دانه های شنی چشم می دوزم که به پاهای برهنه ام می نشینند، بازیگوشانه در میان انگشتانم غلت می خورند و به لبخندی گذرا ناگذیرم می کنند. به اثر پاهایم روی شن زار، که حتی کمتر از اثر انگشتم برایم آشناست. من او را نمی شناسم و او مرا. دلیل آن همه قرابت و این همه غربت یک انسان چیست؟

...ساعت دوازده بار ناقوس نیمه شب را در سرم نواخت. انگار چیزی با صدایی مهیب از نیمکره چپ به راست مدام حرکت می کند، چیزی مثل گویی غلتان.

ماه و ستارگانش، شب ساکت و سیاه را حاکم کویر اعلام نمودند و خورشید جهان تاب که روز را در قبضه انوار خود داشت، حالا زانو زده بود و هیچ کس از انوار طلاییش،خبری در دست نداشت. ماه با چهره ای که از بی حالتی به نقابی می مانست، چشم بر زمین دوخته بود، و فروزان تر از همیشه نور سردش را بر زمین می تاباند. ستارگان به سان بلورهای درخشان شبنم اردیبهشت ماه که سوسو زنان چشم را می زنند و اندک مجالی بیشتر برای تماشا نمی دهند، می درخشیدند. می بایست سیل عظیم ستارگان اینجا را به دو دسته جدا از هم  زن و مرد تقسیم نمود. به واقع در این سیل فروزان دسته ای هستند که زیبایی ملکه گونه زنی را دارند و هستند هم، آنهایی که خشونت و شقاوت یک مرد را در چهره ها شان یدک می کشند. آری، می توان از آنها این چنین تصویرهایی ساخت.کنار هم نشاندشان و صورتکها ساخت.تنها اینگونه است که می شود، آنها را از هم بازشناخت.

اینجا ماه و ستارگانش، همه و همه می تابند اما هیچ یک نمی سوزانند...چشمان یاغی و پر شرار من به آنان خیره بود و عجیب آنکه مانند خورشید، چشمانم را به زمین حواله نمی دادند. می توانستیم ساعتها بی شرمانه به هم ذل بزنیم.

وسوسه رهایی موج می زند و جوارح دم به دم، برای آزادی شعله می کشیدند. از همه بیشتر عقل هایمان که به سان پرنده هایی نو آموز و گریز پای، فکر رفتن یکدم امانشان نمی دهد. عقل من هم، بال بال زنان سر به گریز نهاده است و تمرین پرواز می کند. هیچ اندیشه ای جز از هوش پریدن در سر ندارد...

...گمان نمی کنم بعد از خواندن کاغذ تو ، کاری به کسالت باری نوشتن یک نامه  انجام پذیر باشد.اما با خودنویسی که کمی بیشتر به پایان جوهرش نمانده، نامه ای می نویسم. خودنویسی که مثل خودم نفس نفس های آخر را می کشد. خودنویسی که یادگاری ست از تو. یادت هست که گفته بودم: (( روزی که شیشه عمر این خودنویس تمام شود، من هم میمیرم)) و تو با چهره ای که تشخیص حالاتش همواره برایم دشوار بود، نزدیکتر آمدی و  دستت را روی گودی کمرم گذاشتی_همانجا که دوست داشتم وقت بغل گرفتنم دستی رویش باشد_ و با اخمی مخلوط به چاشنی لبخند گفتی: ((هنوز هم گاهی احساساتی))

این بار هم کاغذ یادداشتی ست در قطع مربع. از آنهاییست که همیشه رویشان می نویسی. بازهم کاغذ سفید و جوهر سیاه، کنار هم. شاید این کاغذ های نازک، تنها یادگارهای ماندنی ات باشند. آنهایی که همیشه انتظارشان را بیمارگونه می کشیدم، که به گونه ای معتادشان شده بودم. از آنهایی که کوتاه بودند اما تکانم می دادند. اما این بار چه؟ از همیشه کوتاه تر و قاطع تر...

اینجا ماه و ستارگان ادبیاتی متفاوت را در برابر این سکوت رقم زده اند. بزرگ و کوچک، کم فروغ و درخشان، همه و همه کلماتی بی اعتبارند. در اینجا هر کدام در کنار هم زیبا می شوند. از بی انتهایی کویر درآمیخته با افق، در غروب آفتاب گرفته، تا سفره درخشان آسمان پر ستاره در دل تاریکی شب. مکانیست که نومیدانه می توان با زمان و گذرش روبرو شد. خورشید، ماه و ستارگان، لخت و عور در نزدیک ترین و آغوش گرفتنی ترین، فاصله ها قرار دارند.تنها باید عکس هایی که گرفته ام را ببینی تا این ناکجا آباد را بفهمی. عکسهایی هم به یادگاری گرفته ایم_از آن دست عکس هایی که ازشان نفرت داری_نشانه هایی از لحظه هایی که بر این سالیان گذشته. می ماند یا نه را نمی دانم، اما قول می دهم وقتی که این خاطرات را در نیم قرن بعد زندگی، با دیدن عکسی زنده کنم، لبخند فراموشم نشود. راستی بنظرت برای یک انسان که در سراشیبی قله زندگی قرار گرفته، کاری جذاب تر از ورق زدن آلبوم عکس هست؟ پیرمرد یا پیرزنی هفتاد ساله، که کنار آتش، بر روی صندلی گهواره ای تاب می خورد، پتوی کلفتی روی زانوانش انداخته و آلبوم عکس هایش را با حسرت ورق می زند...

...قرار بر این گذاشتیم که هر فرد از گروه پنج نفره مان، صورت فلکی خرس بزرگ را دیگرگونه و از منظر خویش ببیند و تصویر ساخته خود را از ستارگان درونش بازگو کند. من نتوانستم در زمان تعیین شده، چیزی به جز همان نقش های تکراری و قدیمی را ببینم و چیزی نگفتم. می توانستم ساعاتی طولانی از اشکال گوناگون خرس و گاو و شیر و شکارچی، بنویسم. چیزهایی سرهم کنم و شاهنامه ها بسازم، اما می دانی که در عین تبحر ازین کار بیزارم. یادم آمد که می گفتی: (( باید نگاه کرد، درست نگاه کرد. هیچ چیز آنطور که بنظر می رسد نیست.))چهار زانو نشستم و نگاه کردم. شاید هم لذت بردم. هیچ می دانی من تا به حال هیچ گاه و در هیچ مکانی لذت واقعی نبرده ام. اینجا نایاب ترین لحظات زندگیم را جسته و یافته ام. اما بازهم آنی نیست،که می پنداری و می پندارم.

هر کس برای خود اشکالی می سازد که دیگری از تصویر کردن آن عاجز است، من هم این کردم. خیره شدم  و اشکال درهم را به دقت کنار هم نهادم. پازلی از صورتهای گوناگون اما ناقص برای خود ساختم... پازل نهایی چیده شده بود. تصویر جوانی  بود که دو دستش را به سوی ستاره ای بلند کرده بود. صورت ستاره تصویر زن با وقاری را نمایان می ساخت. مرا یاد افسانه ای انداخت که سالها پیش خوانده یا شنیده بودم.

...جوانی عاشق ستاره ای می شود. کنار دریا می ایستد، دست ها را بالا می آورد و به نیایش ستاره می پردازد. آن را در خواب می بیند و همه آمال و آرزوهایش را تنها در وجود ستاره  متجلی می یابد. او می دانست که هیچ انسانی را یارای در آغوش گرفتن ستاره ای نیست. با این پندار که این امر ناشدنی، خواسته سرنوشت است، توانست به ترک لذات نفسانی، به شکنجه و آزار و رنجی بی سر و صدا دست یابد، که این همه او را به تزکیه و پالایش رهنمون ساخت. اما همچنان تمامی رویاهایش روی ستاره تمرکز داشت...شبی در کنار دریا بر پرتگاهی بلند به تماشای ستاره ایستاد. در حالی که در اوج شور و اشتیاق بود، به هوا جست زد و به سمت ستاره خیز برداشت. اما در همین هنگام این فکر به سرش زد که ((این کار محال است! )) بر ساحل فرو افتاد و متلاشی شد... اگر در هنگام پریدن به توفیق کارش برای رسیدن به ستاره ایمانی استوار و قطعی داشت، به ستاره می پیوست. بنظرت اینطور نیست؟

سکوت کر کننده اش را دوست می دارم، اما مانند کودکی که برای خراب کردن خانه ای لگویی لجوجانه اصرار می ورزد، من هم برای شکستن این سکوت دردآور می گریم. در لحظاتی که به این گونه کرختی می رسم، لحظاتی که شانه هایم سخت می لرزند، لحظاتی که با دوچشم و به پهنای صورت اشک می ریزم، هیچ چیز  برایم دلچسب تر از پک های عمیق زدن به یک سیگار نیست... این بار عمیق ترین پک ها را می زنم، انگار که آخرین دودها را می بایست به ریه هایم هدایت کنم. بوی تنباکو را حریصانه به بینی می کشم، انگار که این آخرین بویی ست که مخاط ها را خواهد لرزاند.

اینجا وقتی عجل برسد، بهتر آنست که زانو بزنی و به سان دیریافته ای در آغوشش گیری...اگر عقربی، ماری یا رتیلی، سه نیش تند و تیز خود را در پاهای برهنه ام خالی کند، چه باید بکنم؟ جیغ بکشم؟ کمک بخواهم؟ شیون و ناله سر دهم؟ تو که می دانی اهل این کولی بازی ها نیستم. سر سنگینیم می مانم و اولین زنی می شوم که مردانه جان داده است. اصلا واقعا ارزشش را دارد؟ همیشه گفته ام که زندگی چیز گند و معرکه ایست.

به آسمانی می نگرم که همیشه دوست داشتم در آن پرنده ای باشم،.. بینهایت آسمان، ستاره، زندگی، و بینهایت مرگ و ابدیت...و من که خود بینهایتم.

.

.

.

گروه با چهار عضو غمگین و ماتم زده، با نامه ای که دو تاشده و کاغذ یادداشتی، در قطع مربع، که در یک خط کوتاه، رویش نوشته شده: برای همیشه خداحافظ، عزم بازگشت دارد.

 

گوجی

بهمن 86

+ نوشته شده در  شنبه 25 اسفند1386ساعت 11:22  توسط گوجی  | 

    صبح زود زمانی که به تخت دونفره مان آفتاب تابید.خسته و کوفته، به گاهی که تو هنوز خواب بودی، از جای برخاستم و فنجان سفید و سنگین قهوه خوریم را بر داشتم و در ایوان آفتابیِ رو به دریا نشستم. نه... لم دادم و همه نسیمِ سرد و مرطوب را به بینی کشیدم. سیگاری گیرا کردم و سرشار از تمامی الهامات رختخوابی دیشب و دریایی امروز صبح شروع به نوشتن کردم...

 

   ...تو با چشمهایی پف کرده، با پاهای لختت که به حالتی شهوانی به داخل جمعشان می کردی، با آن لباس خوابِ بندی و آزادت-همانکه برجستگی سینه هایت را در خود پنهان می داشت.همانکه وقتی پرسیدم:این آبیِ روشن ست یا سبزِ روشن؟ با نگاهی نقاشانه لبخند نیم بندی زدی و گفتی: هیچ کدام! این هم برای خودش رنگیست-آمدی. کنارم ایستادی و با نوایی گله مند گفتی: بازم سیگار؟ سرفه ای چند سیلابی کردم و گفتم: روزی دو نخ کسی رو نکشته.گفتی: اما انگار تو رو داره می کشه.

+ نوشته شده در  شنبه 18 اسفند1386ساعت 3:39  توسط گوجی  |