|
دستنویس هایی از دلتنگی,غم,کسالت...
|
همیشه هم دامن می پوشد،از همان هایی که پدر شیدایشان بود "دامن باید ترکمنی باشه، اندازه یه باغچه هم گل و بوته داشته باشه" از همان هایی که در مدحشان ساعت ها می توانست وراجی کند و حوصله ها را سرریز. از همان گفت و شنود های بی انتها که با اخم و تخم من تمام می شد.
شاید باورت نشود،اما من هرگز نخواهم توانست ،بوی گل ها را در چین چین آن دامن هفت رنگ از یاد برم.آن قدر در دماغم می پیچیدند و چرخ می خوردند که ته نشین می شدند. سوراخ چپ یاس و راست مریم...
اما خلق و خوی او را که می شناسی، وقتی می گفت " شمعدانی چیزی دیگریست،آقای من" حتمأ هم باید اینطور می بود.کم کم باورم می شد که او را از مریم بیشتر دوست می دارم...
اینقدر می گفت و سلول های علاقه مغزم را سوهان می کشید که وقتی نگاهشان می کردم انگار بچه ای نو آموز با جوهری سرخ و متورم رویشان کلمه سکوت را نقش زده بود.
هنوز هم مثل دختر بچه ها نقاشی می کشی؟
یکی بود یکی نبود.یه پدر بود که حالا دیگه نبود
راستی پدر را که یادت هست