|
دستنویس هایی از دلتنگی,غم,کسالت...
|
درود ... عزیز
تا آهنگ تموم میشه، دوباره و دوباره تکرارش می کنم.
ویولنش داره داغونم می کنه. وقتی آرشه رو می کشه، انگار یه چیزی با صدا از نیمکره چپ به راست مدام حرکت می کنه.یه چیز کنده شده از یه جای خسته شده.
نمی دونم برات پیش اومده، یه چیزی که بارها برات اتفاق افتاده، به دفعه برات شیرین، تلخ یا عزیز بشه؟
الان هر چیزی تکونم میده. نه مثل یه زمین لرزه حقیر، مثل ضربه خوردکننده یه شهاب سنگ به یه سیاره کوچیک و تنها، که حتی تو کهکشان محبوب راه شیری هم راهش نیست.
الان اگه بمیرم، چیزای زیادی نیستن که بخوام ببینمشون، ببویمشون، بچشمشون یا حتی بغل بزنمشون. می خوام یه ماشین تحریر کوچیک داشته باشم، با کلی جوهر سیاه که قلپ قلپ خالی کنم توش. می خوام یه خودنویس پر از چوهر سیاه داشته باشم.از اونایی که بدون ناز کردن و بی وقفه می نویسن. می خوام یه پیانو با چوب سیاه داشته باشم. از اونایی که دست کشیدن روشون، هم پایه دست کشیدن رو یه پارچه مخملیه...همه اینارو، رو یه تخته سنگ سیاه و معلق می خوام.
می خوام با هم تنها باشیم، بشینیم و همدیگر رو سال ها نگاه کنیم. بی پلک زدن. تا وقتی چشم واکردیم،دوباره این اوهام شیرین، تلخ یا عزیز رو از دست نداده باشیم.
من لبخند گنده ای به پهنای صورت خستم بزنم و بلند هوار بکشم، که زندگی با این داشته ها چه چیز معرکه ایه...
.
هنوز تموم نشده...
پیشگفتار
داستا ن من داستانی دلپذیر نیست، از هارمونی یا هماهنگی لطیف روایات ابداعی و ساختگی عاری است، و عین زندگی تمام انسانه هایی که از فریب دادن خود دست برداشته اند، آمیزه ای است از بیهودگی، هرج و مرج، دیوانگی و رویاها و آرزوها.
داستانم را اگر به گذشته باز نگردم، نمی توانم بنویسم. اگر ممکن بود به دورترین دوران، به دوران نخستین کودکیم، و از آن فراتر به اصل و تبار خانوادگیم باز می گشتم.
لیکن من به داستانم بیش از آن ارج می گذارم که شاعر داستان خویشتن را، زیرا که داستان خود من است- و داستان یک انسان- و نه داستان یک انسان ساختگی و آرمانی، بلکه موجودی واقعی، زنده، بی مانند و بی همتا.
این روزها مردم بیش از روزگاران دیگر از صفاتی که یک انسان واقعی و ارزنده را می سازند بی خبرند و انسان ها را-که از نظر طبیعت رویداد یا تجربه ای گرانبها و بی مانندند- به صورت گروهی می کشند و با تیر می زنند. لیکن اگر ما چیزی فراتر از آدمیان بی مانند نبودیم و در واقع اگر می شد یکایک ما انسان ها را با گلوله از این دنیا بزدایند، اصولأ هیچ دلیل و سببی وجود نداشت که ما به داستان سرایی و روایت بپردازیم.
امروزه اندک اند آن شمار آدمیانی که می دانند انسان چیست. بسیاری آن را خیلی ساده و غیر مستقیم حس می کنند، و به همین دلیل آسانتر می میرند؛ همانگونه که من وقتی این داستان را به پایان بردم خیلی آسانتر خواهم مرد...
...و چه بسیارند کسانی که هیچ وقت انسان نمی شوند؛ آنان قورباغه ها، مارمولک ها و مورچگان باقی می مانند. بسیاری به ظاهر انسانند ولی در باطن ماهی یا نادان.
همه از درون یک گودال بیرون می آییم. اما هر انسان، هر فرد، که خود قالبی تجربی است و از ژرفاها آمده است، تلاش می کند خود را به مقصود و هدفی که در پیش دارد برساند. ما می توانیم یکدیگر را درک کنیم؛ اما هر فرد می تواند خود را، فقط به خویشتن معرفی کند و بشناساند.
دمیان-هرمان هسه
بعداز ظهر اول
- هیچ می دونی چند دقیقه س که سعی داری جراحیم کنی؟ ...هی اون چاقوی کندت رو فرونکن ، هی عمیق و عمیق ترش نکن. انگار چاقوت رو با آب نمک شستی هر بار که فرو میره اون تو، لخته لخته های خون دلمه بسته رو بیشتر جری می کنه، اونام که انگاریه سرشون با دپارتمان سستی اعصابم مدام در تماسن، شایدم یه جور پیوند خونی با هم دارن.خوووون...نمی دونم چند بار دیگه باید کلش رو از نو برا همتون تعریف کنم تا یکیتون، فقط یکیتون بفهمه چی میگم.راستی تو می فهمی؟
- نه. اما دوست دارم راجع بهش حرف بزنیم.بزنیم؟
- بزنیم ، نزنیم. چه فرقی می کنه؟
- باید برام تعریف کنی!
- باید!؟
- آره می دونی که می تونم که می تونم بفرستمت جایی که حالا حالاها ازش در نیای ها!
- آره رئیس. من 18 سالمه. به اندازه ی هر ثانیه ش شبیه یه کودن 50 کیلوییم. و البته گوشام هم درازه. خوبه که حداقل گوشای درازم رو می بینی.بهم میاد؟
- فکر می کنی دروغ می گم؟
- فکر می کنم؟ نه مطمئنم! من زیاد فکر نمی کنم.اصلأ می خوای بدونی نظرم دربارت چیه؟
- آره حتمأ
- من کلأ بی خیالتم.
- می خوای بجنگیم؟
- کی من با تو؟...بهتره تو دفترت یه آینه قدی بذاری، بعد راجع بهش منصفانه حرف می زنیم.
- دفتر نه. مطب
- حالا هر کوفتی...چرا موهات رو شونه نمی کنی؟
- ببخشید؟
- می گم، چرا موهات رو شونه نمی کنی؟شاید برا اونم شده یه نگاهی به خودت انداختی. هر چند منم سالهاست شونشون نمی کنم.
- برا همینه کچل می کنی؟یه جور تنبلی یا در رفتن از مسئولیت ها؟
- چرنده! من برا اینکار، فلسفه ی خودم رو دارم. یکی از تئوریهام براش اینه که انسان اگه سه تا دست داشت، شونه زدن موهاش هم توجیه عقلی و منطقی داشت.
- میتونی برام این تئوریت رو اثبات کنی؟
- آره، حتمأ. تئوری من می گه یک دست برای غذا خوردنه و دیگری برای مستراح رفتن،پس می بینی که برا این کارای خورده ریز دستی باقی نمی مونه.
- آها. شونه زدن مو و آینه قدی که گفتی اینجا و این لحظه مصداقی هم باید داشته باشه برا من؟
- آره. توش که نگاه کنی، می بینی که دو تای منی ، هم عرض شونت، هم قدت ، هم... تو این شرایط دیگه چه جنگی؟تازه کلی خودت رو مجهز کردی، میزت رو نگاه کن.پر آت و آشغالاییه که جنگ رو به نفعت تغییر می ده.من چی؟ یه فنجون و قندون یا یه سری مجله ی آشغالیه افسرده کننده...آخه کی باور می کنه اینا شیزوفرنیا یا هر اسمی لعنتی که روشون می ذارین باشن؟ اینا بیشتر شبیه مدلهای لباسن تا 3 تا آدم افسرده ی زیر ذره بین...بنظرت زیادی خوش تیپ نیستن؟...راستی تا یادم نرفته، فنجونات خیلی مضحکن! باعث می شه فکر کنم حسابی سن داری. منو یاد شاه عباس گوساله و فک و فامیلاش میندازه.
- چرا گوساله؟
- گندی که زمان اینا زده شد، هنوز بوی لجنش مملکت رو ول نکرده. این نونی بوده که اینا به ضرب دگنگ سر سفره هامون گذاشتن...مذهب تحفه با این همه حشو زوایدش، معماری مسخره، با اون کاشی کاری های اسلامیه فیروزه ای و سبزش، شعرای احمقش با شعرایی که بیشتر شبیه چیستان بودن...بنظرم سبک هندی که زمان اینا باب شد، یه جور انحراف در شعر فارسی بود...نظر تو چیه؟اصلأ از حرفام سر در میاری؟
- نه. زیاد اهل شعر نیستم، اونم کلاسیک. گاهی اوقات سهراب می خونم.خیلی دوس دارم.
- اه اه اه. از کسایی که سرشون رو تو هر سوراخی می کنن بدم میاد. چند تا آدم مشهور رو می شناسی که پسوند اسمشون باشه منتقد ادبی، ژورنالیست، نویسنده، شاعر، نقاش یا؟ اینا به نظرم شهوت به شهرت دارن. سهراب هم وقتی شعراش خوب بود، نقاشی هاش زنونه، وقتیم نقاشی هاش مردونه شدن، زنونگی شون رو دادن به شعراش. تو سالهایی که همه از انزوا و اختناق می گفتن، نمی دونم چطور می تونست اون همه آبی و سبز و سفید رو یکجا ببینه...ولش کن، همین که شعر می خونی کافیه.
- نه. خوبه داری گرم می افتی، ادامه بده.
- چی می خوای بدونی؟چیو می خوای در بیاری؟ دل و روده رو؟
- نه مغزت رو
- هه هه هه... تو حتی نمی تونی تو دفترت برا کارت یه کارد میوه خوری داشته باشی...
- می خوام بدونم چرا اونجوری شد؟چرا اونجوری شدی؟چرااا...
بعداز ظهر دوم
- تو این مدت به این فکر کردم که این یکی دو ساعت رو با هم حرف بزنیم.
- منم که از اول همینو ازت خواستم.
- نه. پیش خودم فکر کردم چرا این پول راحت از گلوش پایین بره...بزار یه کم زجرکشش کنم. تو که مشکلی نداری؟
- نه واقعأ می خوام دربارش حرف بزنیم.
- چرا تو از خودت نگی هان؟
- چی بگم؟می خوای جامون رو عوض کنیم؟
- نه ولش کن، فکر نکنم سالهای جوونیه، دانشگاه و ازدواج یه دکتر اصلأ برام جذاب باشه. بر عکس فکر کنم کلی افسردم کنه. چطور بوده ها؟باید کلی مزخرف بوده باشه،7، 8 ، 10 سال درس خوندن و با کلی آدم از خود راضی که فکر می کنن از یه جای فیل افتادن سر و کله زدن و آخرمش با دانشجو یا جوجه دکترکه از فشار درس و طولانی شدن سنوات تحصیل به مرز جنون رسیده ازدواج کردن.آره؟... راستی شنیدم شما دست تو مقعد گاو هم می کردین درسته؟
- آره، اما فکر نمی کنم اینجا جای صحبت دربارش باشه.
- حیف شد.بنظرم تجربه ی جالبی بود، می تونستیم کلی راجع بهش حرف بزنیم.موضوع جالبی بود.
.......
- بزار یه جور دیگه جلو بریم، من ازت سوال می پرسم و تو جواب می دی. اینو بهتر نیست؟
- فرقی نمی کنه.چون من عمیقأ می خواستم راجع به گاوه بدونم... باشه اما می خوام قبلش یه چیز رو بی تعارف بگم. تو از قبلیه خیلی بهتری، نمی دونم می خواستم همین کلمه رو بگم یا نه اما بدک نبود. اون یه حرومزاده ی واقعی بود، حاضرم سر یه سرویس فنجون نو باهات شرط ببندم.
- دلیلی هم برا حرفات داری؟
- همش باید به حرفاش گوش می دادم. من به خیلی از حرفات گوش نمی دم، فکر کنم خودتم اینو خوب فهمیدی. اما اون آخر فعلای جمله هاش رو ازم می خواست، بذار من بهت بگم، این روش موثری برای جلب توجه و حواس نیست.
- می تونی برام توصیفش کنی؟
- یه مرد 60 ساله، شایدم بیشتر. عجیب نیست آدم تو این سن وسال هم پیر باشه هم خرفت؟ اما اون بود، پیر و خرفت. یه پیرمرد خرفت 60 ساله. یه کله ی طاس، البته نه کامل، کمی موی سفید هم درنظر بگیر،خیلی کم، بهش یه دماغ گوشتالو، یه غبغب آویزون مثل سگ بول داگ، یه پوست آفتاب سوخته که به اندازه ی یه شلوار فاستونی اتو نکشیده چروک داره و تند و تندم خیس عرق می شه و صدای غژغژ پارچه ی سفید روش خبر از یه پوست خیلی کلفت می ده ،رو اضافه کن. یه شلوار بالا کشیده تا بالای شکمش-نمی خوام از شکمش چیزی بگم، چون ازش متنفر بودم- تو شکم یه زن پا به ماه رو در نظر بگیر.می دونی همیشه جوراباش با بد سلیقگی تمام پوشیده می شد، کاملأ بی تناسب با شلوار و پیرهن، می دونی که چی می گم. من رو این چیزا خیلی حساسم، به نظرم تأثیر گذارن. تونستی تجسمش کنی؟
- تقریبأ، اما همچین دوس داشتنی نیست که بخوایم بیشتر روش وقت بذاریم
- منم وقتی یه گوشه می نشست و قرار بود، براش حرف بزنم- ازون حرفای که احتیاج به تمرکز نداره و مثل قطار روزانه می یاد و می گذره- تصورش می کردم، تصویرش رو تو وقتایی می دیدم که انگشتش رو تا نصف کرده تو دماغش و داره اکتشاف می کنه، یا وقتایی که با اون هیکل قناس، داره با یه زیر شلوار و یه تک پوش تو خونه قدم می زنه...بنظرت کسی تو این کره ی خاکی هست که بخواد یه خپل رو با یه زیر شلواری و یه تک پوش که ناف پشمالوشم ازش زده بیرون ببینه؟
- چی بگم. بنظرم اینا معیارهای درستی برا انسان شناسی نیست.
- باور کن ایناش اذیتم نمی کرد، بیشتر حس ترحمم رو بیدار می کرد. اما حرفاش...می گفت: ((پسرم تو توی سن بلوغی، این یه جور گذاره از مراحلی که انسان به همه چیز بی تفاوت و بی میل می شه و با سو ظن نگاشون می کنه. تا این مراحل رو از سر بگذرونه و راه اصلیش رو پیدا کنه. پس زودتر بزرگ شو. به خودت بیا. زمان رو از دست نده. نذار وقتی به عقب نگاه می کنی، سرت به زیر افتاده باشه)) اینا کمی از نصیحتای روزانه ش بود که مثل قرص هر جلسه که می رفتم تا جلسه بعد تجویز می کرد. نمی دونم چه رنگی بودن ، اما فکر کنم همشون هم رنگ بودن، چون هیچ کدوم با بقیه فرقی نداشت...
- بسه بسه... وقت تمومه
بعداز ظهر سوم
- خب امروز می خوای از چی بگی؟
- امروز؟ ام م م...آها جریان دکتر قبلی رو برات گفتم؟
- آره
- فکر نکنما ! اشکال نداره دوباره می گم...می دونی حرفایی می زد که دوس نداشتم راجع بهش با کسی حرف بزنم، یا شاید با هیچ مردی.
- مثلأ ؟
- ((دوست دختر داشتی؟ دوسش داشتی؟ سکس هم داشتین؟ تجربت چطور بود؟)) از اونهمه علامت سوال، اونهمه کنکاش عقم می گرفت... بهم توصیه کرد سکس داشته باشم. باورت می شه؟ این سرک کشیدن ها و فضولی ها اذیتم می کرد، انگار که یه ناخن گیر دستش گرفته بود و تیکه تیکه هایی ریز از سرم می کند. ریز اما مدام...
- خب تو بهش چی می گفتی؟
- مثل همیشه چرندیات. یه بار از علاقم به دخترا و زنا می گفتم و اینکه دوس دارم باهاشون راجع به مسائل کمر به پایین حرف بزنم، یه بار از فلسفه ی هارد سکس، یه بار از اینکه کلأ از اختلاط تن منتفرم، یه بارم می گفتم: اااااا من اینارو گفتم؟ می دونی دوس داشتم ذهنش رو به هم بریزم، از یه جایی فهمیدم که مغز کوچولوی کانالیزه شده ای داره، مثلأ اگه ماشینش تو نقطه ی 1 پارک بود و یکی میومد جاش رو عوض می کرد می ذاشت تو نقطه 2، نمی تونست ماشینش رو پیدا کنه، هرچند نقطه 2 هم تو مسیر راهش برا رسیدن به 1 بود. نمی دونم فهمیدی یا نه. چون خودم هم همچین حالیم نشد. سخت نگیر کلأ خیلی چیزا هست که از کلم می گذره اما شرح دادنشون برام سخته.
- فکر کنم چیزایی دستگیرم شد.
- می دونی، از نظرم دکترا همشون سادیستین. اما روانپزشک ها خطرناکن ، شما روانشناس ها نه، شما حتی نمی تونین دارو تجویز کنین، اندازه ی یه مشاوره خانواده هم نمی ارزین، کارتون شده مخ آدمای مشنگی مثل من رو زدن، بدون هیچ اهرم فشاری. من این بی دفاع بودنتون رو دوست دارم ، این عجز، این ناتوانی ، ای ی ی ی ن...
- چرا تمومش نمی کنی ها ؟ بسه دیگه حوصلم رو سر بردی. بعد از این کاری که من میگم رو انجام میدیم.
- ...
- خیلی خسته شدم، خیلی زود خسته می شم. قبوله رئیس هر چی تو بگی، اما قبلش بزار یه چیز رو برات روشن کنم. تو دنبال نکته های تاریکی. دنبال یه جور تیکه های گم شده ی قلب یا مغز یا نمی دونم هر عضوی که می تونه آدم رو به جنون بکشونه. پیدا که کردی می خوای بهم بچسبونیشون و از پازل قلابیت که به زور چسب به هم چسبوندی نتیجه ها بگیری...تا حالا چیزی راجع به چینی شکسته شنیدی؟ خیلی وقته که بندش نمی زنن، میرن یه نو ش رو می خرن. این شکلی که می خوای سرهمش کنی از اولشم یه هندسه ی شکست خوردس... عمیقأ دوست ندارم از گذشته هام برات بگم، برا هیچ کس. از تنهاییهام، از دلتنگی هام، از چشم به در موندنام، از بی هم زبونیهام... نمی دونم کی گفته،((هم دلی از هم زبانی بهتر است)) هر کی گفته یه احمق درست حسابی بوده... تو تحت هیچ شرایطی جز یه سری وقایع-شاید دروغین- سوخته چیزی گیرت نمیاد.برام مهم نیست که با اون ضبط صوت کوچولوت که سعی داری ازم مخفیش کنی صدامو ضبط می کنی و می بری برای یه سری دانشجو یا محقق.و شما انجمن کودن ها بشینین کنار هم، برام تو یه مسابقه اسم، شهر عنوان پیدا کنین: پارانویا، اینزومنیا، شیزوفرنیا ، دیپرشن حاد یا هر زهرماری که دوس دارین. اینا برام مهم نیست. مهم اینه که نمی خوام با این نتیجه گیری هاتون فکر کنین روزهای منو تحلیل کردین یا شناختین، یا حتی یک لحظه، فقط یه لحظه از اندوهی که منو روزانه می شکوند و خورد می کرد رو حس کردین. نمی خوام هیچ کدومتون فکر کنین که تجربه ای مشابه من، تو نوجوونی تون داشتین،که از سرتون افتاده و رفته. چون نداشتین...
- من یا بهتر بگم ما قضاوت نمی کنیم، قول می دم.
- تو متوجه نیستی، این بیزنس توئه...
- ...
- برسیم به سوال ها؟
- آره آره. من عاشق این بازیم
- فقط کلماتی کوتاه. قبول؟
- باشه. بلدم بابا
- کتاب؟ - فرانسه
- ادبیات؟ - کتاب
- شعر؟ - دهه 40
- وطن؟ - هدایت
- موزیک؟ - جیمز هتفیلد
- رنگ سبز؟ - مهربان
- زندگی؟ - یه سیب رو که بندازی بالا هزار تا چرخ می خوره. سقوط
- خودت؟ - کهنه پرست
- خانواده؟ - دختر بچه 4 ساله، با دو گونه شبیه آشتالو ، با لبایی کوچولو و سرخ که تند تند غنچه می کنتشون، از اونایی که وقت غذا خوردن سر اشتهات می یارن.
- ازدواج؟ - قمار ازپیش باخته
- کار؟ - فخر فروشی
- ماشین؟ - تند تند تندتر
- تصادف؟ - جوی آب ، سرما
- سکس؟ - نرمه ی گوش
- عشق؟ - جواب نمی دم، سوالت زیادی بچگانه بود
- دموکراسی؟ - اینو برا آخرین سوال جواب می دم. آبی آسمانی
- چرا آبی آسمانی؟ - جریان داره،...ام م م...قرار شد خونه رنگ آمیزی بشه، نظر منو برا اتاقم پرسیدن، گفتم یا خاکستری سیر ، یا سورمه ای سیر. بحث اون روز بدون نتیجه تموم شد و چند روزی گذشت. بعد این چند روز دوباره دربارش حرف زدیم، اما این دفعه متفاوت. من باید از بین آبی آسمانی، مغز پسته ای و پوست پیازی یکی رو انتخاب می کردم و منم آبی آسمانی رو انتخاب کردم... اونروز معنی دموکراسی رو فهمیدم.
- ...
- بازم نمی خوای حرف بزنی؟
- وقتی میری بوتیکی برا خرید، ازشون قیمت می پرسی با کلی ادا اطوار بهت جوابایی سر بالا میدن، که یعنی خرید کردن یا نکردنت همچین مهم هم نیست. اما وقتی با یه دختر بری تو همون بوتیک چقدر تحویلت می گیرن. این حکایت منه...همیشه دوس داشتم برا یه دکتر زن حرف بزنم...
بعداز ظهر چهارم
- همه چیز از دو تا گربه شروع شد، نه از یه گربه... نه از خیانت یه گربه ی جذاب...وقتی میومدن و دم پنجره اتاقم عشق بازی می کردن، این رشته رشته های اعصابم قر و قاطی می شد...کلی ازش عکس می گرفتم، بهش جا و غذا می دادم، تا بمونه پیشم. اما حیوونام مثل آدمان،شاید کمی ذی شعورتر...
...گاهی حس می کردم یه رشته ی گنده از اعصابم باد می کنه و می خواد پر بکشه بیرون. می رفتم تو آینه نگاه می کردم، هیچی نبود. منتها وقتی دست می زدم، بود. باهاش کلنجار می رفتم تا بکشمش بیرون، می خواستم ببینم، چرا مثل کابلای فشار قوی، سر لختش، اون تو وول می خوره...
...باورت می شه؟ من دوسش داشتم. برام مهم بود. یکی دو روز که پیداش نمی شد، بهم می ریختم... اون شب، اما صدا ها فرق داشت،طنین نفرت تو گوشم ساعت ها خوند. به خودم گفتم دیگه نه غذایی، نه جایی، نه فکری، نه دلمشغولی... یعنی می تونستم؟
...اما همه این حرفام هم باعث نشد که این صدا ها زیر پوست سرم وول نخورن و راحت از کنارشون بگذرم.
ازون شبایی بود که حسابی افسرده بودم. ازون شبایی که قرص هم حریفم نبود. ساعت 4 بود و طبق معمول از دو چشم خسته که میل خواب داشته باشن اثری نبود.ازون شبایی که می خواستم بمیرم...
خواستم برم رو صندلیم لم بدم که حس کردم، یه چیزی داره رو دستم راه می ره...می دونی از حشرات خیلی می ترسم، یعنی چندشم می شه. اگه قصد کشتنشون رو بکنم، اینقدر اینکار با حرص و خشونت انجام می شه که، پس از گواهی پایان کار، نه تنها دل و رودشون رو موکت یا دیوار می چکه، بلکه جنازه هاشونم خبر از موجودیتشون نمی ده که روزی، ساعتی،یا جایی اینا ممکنه مگس بوده باشن یا پشه. سوسک یا موش...
آروم آروم سرم رو چرخوندم به سمت دست راستم و آماده ی هر جور اتفاقی شدم- خارشی چندش آور از یه سوسک یا نیشی تیز از یه پشه- همش به نوع مرگشون داشتم فکر می کردم، سوزونده شدن روی تخته کوچیک ام دی اف مخصوص اینکارم، در حالی که یه دست یا یه پا ازشون با تیغ بیستوری بریده شده؟ یا شوک برق با مگس کش برقی؟ یا فرو کردن سوزن جراحی کلکسیون میکروسکوپم تو قلبشون یا هر اسمی که برا اون عضو لعنتی تپنده می ذارن؟ یا مرگ به یک شیوه ی کاملأ سنتی و آشنا، توسط یه دفتر 200 برگ به بالا ؟
سرخ شدن صورتم از خشم حس رو می کردم. نفسام هی سنگین و سنگین تر می شدن.یه طرف صورتم تیر می کشید، طوری که مجبورم کرد بشینم و سرم رو با دو دست هی فشار بدم... داشتم اشک می ریختم، اینو گونه های خیسم می گفت. اما نمی فهمیدم چرا، این رطوبت غلیظ تر از اشک های همیشگیم بود، اولش فکر کردم دارم خون گریه می کنم-آخه این تصویر رو زیاد می دیدم-دست چاک خوردم رو که دیدم، ناخودآگاه صورتم به سمت پنجره، که متوجه شکستگیش نشده بودم، چرخید...
دستم عین یه آفتاب پرست حین رنگ عوض می کرد، یا شایدم چشام بازی درآورده بودن، قرمز، بنفش ، سیاه ، سفید ، سیاه ، بنفش ، قرمز ، سفید... رنگ ها انگار که رو یه دستمال توالت پاشیده باشنشون، تو طول و عرض دستم راه می رفتن و غالب دستم رو می پوشوندن. انگار که مدت ها انتظار این ساعت ها رو کشیده باشن، با فشار می جهیدن بیرون. با تعجب نگاشون می کردم، دلیل این همه عجله رو نمی فهمیدم، تا صبح کلی هنوز وقت داشتیم...
خوشحال بودم که تو دست راستمه، چون عاشق ساعت مچیم بودم که ممکن بود، با ضربه می شکست...
یه چاک نسبتأ عمیق، با طولی کم بود. منو یاد چاک دهن عروسک پارچه ای هایی مینداخت که دست می کردی توشون و می تونستی با یه اشاره ی دست دهنشون رو باز کنی و دالان سرتاسر سرخشون رو ببینی...می خواستم انگشت اشارم رو بکنم توش و بازش کنم ببینم، چقدر بهشون شباهت داره، اما لرز شدیدی کردم، موهای تنم سیخ شد و مجبورم کرد رو تخت ولو بشم...
فکر اینکه باید برا چند ساعت یا چند دقیقه خواب بازم کلی انتظار بکشم و نذر و نیاز کنم، اونم انتظاری با چاشنی درد، سوزش، نگرانی و تپش قلب،تا حاجت روا بشم، مثل خوره تو جونم افتاده بود. اما انگار که بعد یه کوهپیمایی طولانی بری تو یه وان آب داغ بشینی و بند بند جونت رو توش شل کنی، عین یه نوزاد خوابم برد. خودم باور نشد، اما تو باور کن. تا سر گذاشتم، خوابم برد...
خوابیدم و خواب دو تا کبوتر سفید رو دیدم. جدا از هم، یکی پشت یه جور اتاق یا پنجره ی حفاظ دار، یکی هم توی یه باغ که پر رنگای گرم و سنگین بود. زیاد طول نکشید تا یه کلاغ سیاه بیاد و روی گردن کبوتر توی باغ که بی خبر از همه جا بود، جا خوش کنه. نمی دونم چرا همه ی فاجعه داشت از دید من تصویر می شد، شده بودم اونی که پشت پنجره بود، اون ترسو ه، اون بزدله، اونی که حتی بعد از 13 یا شایدم 14 ضربه ی سنگین و کشنده ی نوک کلاغه هم، بغ بغوش در نیومد...بعد از هر ضربه یه قار قار یا شایدم بعد هر قار قار یه ضربه،بعد از هر ضربه ارتفاع فواره ی سرخ رنگ بیشتر اوج می گرفت. یک...قارقار دو...قارقار...سه قارقار...چهار قارقار... از ضربه ی چهارم به بعد دیگه صدای خشک و گوشخراشش رو نمی شنیدم، فقط تو سرم صدای زنگی، ناقوس وار می کوبید. از ضربه ی چهارم به بعد دیگه اون سر ستودنی، اون چشم گیرا و خواستنی رو نمی تونستم ببینم...بسه بسه بسه.......
- ...
- خب بعدش؟
- دیگه چیزه زیادی، یادم نیس. کلینیک، بخیه، پانسمان، خونواده، غذاهای آب پز که ازشون متنفرم بودم، سرم، سوزش، عضله های منقبض، جلسات پشت هم مشاوره، خجالت از موندن و نرفتن، شرم... می دونی فقط از اون لباسای سفید که خریدار خسیسش اینقدر پارچه نگرفته، تا بشه براش آستین دوخت نپوشیدم...
- بعدش؟
- بعدی نداره
- چرا داره. این حس هایی نبود که می خواستم بشنوم.
- می خوای همش رو بدونی؟
- آره حتمأ
- باشه...
بقیه همش درد بود، اشک. نه به پهنای صورت، نه با دو چشم، نه...آروم آروم، به نوبت چپ راست راست چپ. اینقدر خودم و اشک هام نامرئی بودیم که راحت بتونم از دیگران قائمشون کنم. یواش یواش سرخ، پر، لبریز، و آخرشم سر ریز می شدن...نه مثل یه آبشار پر آب. مثل یه جوی حقیر که هیشکی از کنارشم رد نمی شه، حتی آفتاب هم بهش سلام نمی کنه. پاورچین پاورچین میومدن و گونه هام رو می شستن...
...دستام حتی نای پاک کردنشون رو هم نداشتن. رو به پنجره می خوابیدم تا هرکی میومد تو اتاق سریع بتونم، چشام رو ازش بدزدم و با بالش سفت و سبز رنگ تختم خشکشون کنم. هر روز و هر ساعت چشم به پنجره انتظار می کشیدم، هوا هی تاریک و روشن می شد، بدون اینکه من تفاوتی تو روشنی یا تاریکیش حس کنم. اما نیومد، حتی به خوابمم...آره اینا اون حقایقن...
- بعد از کلینیک؟
- خب اومدیم خونه، تحت کنترل بودم، تو خونه تنها نمی موندم، شیفت یه شیفت بیرون می رفتن.دیسیپلین عجیبی تو اتمسفر خونه باید تنفس می شد... همش دور و ورم می موندن. محبت ها بی مورد، توجهات غیر طبیعی، ساعت ها وقت گذاشتن برا سر و کله زدن باهام تا باد کلم بخوابه...اینا ناراحتم می کرد، هر چند اینام موقتی بود...
اما بیشتر از همه جای اون زخم با بخیه ها و گوشت اضافیش ناراحتم می کرد، لحظه به لحظه ی اون ساعت ها رو برام تداعی می کرد. حتی رنگ به رنگ اون لحظات رو هم یادمه...
سعی می کردم عادی باشم تا دوباره تند وتند برام نوبت دکتر، یا به قول خودشون مشاوره نگیرن. حتی نمی تونستم جلوشون اشک بریزم و گرنه آرامبخش پشت آرامبخش. ساعتها می نشستم پای پنجره و بهش ذل می زدم. پاییز بود و مثل همیشه بارونای شدید، خوشم میومد بارون رو تماشا کنم، شده بود یکی از لذتای زندگیم. انگار آسمون به جای منم داشت اشک می ریخت...
- ...
- خب الان چی؟
- الان خوبم. باور کن خانوم دکتر. بذار اینو با صدای بلند جلوی ضبط صوتت بگم تا دانشجوهاتم بدونن...هی یابو علفیا، من الان خوبم.خیلی خوب.اصلأ می تونم بگم تو این روزا یه زندگی پروانه ای دارم...هه هه
- وقت تمومه...برا امروز کافیه.نباید اینو بهت بگم، اما خیلی خستم می کنی.
- همش تقصیر پدرم بود.
- پدرت؟ چرا؟
- اگه صبحای زود برا ورزش نمی رفت بیرون. اگه تو اتاقم سرک نمی کشید، همونجورکه هیچ وقت نمی کشه. اگه فرش و موکت خونی نمی شدن...اگه اگه اگه...
دارم سعی ام رو می کنم تا اگه رو از فرهنگ لغاتم حذف کنم. خودم رو خیلی خسته می کنه. کمی زمان می بره...
می تونم برم؟
- فقط یه سوال. دلیلش چی بود؟
- گفتم که همه چی زیر سر یه گربه بود، با چشایی جذاب، درشت و گوشه دار. شایدم شبح یه گربه...
هومت
آذر ماه 86 خورشیدی