|
دستنویس هایی از دلتنگی,غم,کسالت...
|
نمایشنامه ظهیرالدوله
درام اجتماعی در دو پرده
شخصیت ها :
زن سال خورده-75 تا 85 ساله-روسری گلدار روشن ، مانتوی روشن بلند که تنها دو دکمه بسته دارد،
مرد-55 تا 65 ساله-شلوار راحتی خانه-زیر پیراهنی با رنگ روشن
زن-45 تا 55 ساله-لباس خواب سبز رنگ ، بلند و آزاد با سینه باز
پرده اول
صحنه اول
صدای پرندگان آزاد خوش آواز در بیرون اتاق ، بیداد می کند . در گوشه راست اتاق دری بسته که به سوی باغی گشوده می شود ، قرار دارد . در کنار آن پنجره ای با پرده ای تیره که در گوشه راست پنجره جمع شده است . بیرون پنجره سر سبزی باغ نمایان است . در وسط اتاق میزی چوبی وساده قرار دارد . روی میز پر از کاغذ و ورق است ، و یک تلفن . دور تا دور دیوار پر از عکس های مشاهیر آشناییست که همگی مرده اند . دیوارها با رنگی قدیمی ، تیره و کسالت بار رنگ آمیزی شده اند .
زن سال خورده : (صدای زنگ تلفن ، زن سال خورده را که مشغول وارسی یک به یک گل هایش است ، به سوی اتاق می کشاند . به گمانش زیاد زنگ خورده ، ...خدا کند قطع نشود .به اتاق که می رسد ، تا دستش را به سوی گوشی رها کند، صدای زنگ کر کننده قطع شده.ناامید و سرخورده پشت کرده و راه برگشت به سمت باغچه کوچک خوشبختیش را پیش می گیرد.دوباره زنگ می زند،درینگ درینگ...هنوز بیرون نرفته ، گوشی را بر می دارد.سیم تلفن پیچ و تاب خورده را یکبار دور سر می چرخاند و گوشی را به دست دیگرش می دهد.صدای مردی میانسال به گوش می رسد و در صحنه پخش می شود.)
مرد(هیجان زده) : الو الو ، ظهیر الدوله؟
زن سال خورده(کم حوصله) : بفرمائید ، امرتون؟
مرد : می تونم با مسئول گورستان صحبت کنم؟
زن سال خورده : همین کار رو دارین می کنین . امرتون؟
مرد : چند تا سوال داشتم؟
زن سال خورده : هستم خدمتتون
مرد : اول می خواستم بدونم سال قمر 11 مرداد یا 13 ؟
زن سال خورده(حالا کمی مشتاق تر به نظر می رسد) : 13 مرداد آقا
مرد : ما پارسال هم مزاحم شما شده بودیم.
زن سال خورده : خواهش می کنم ، ما رو خوشحال کرده بودید.
مرد : امسال هم می خواستیم بیایم،می خواستم بودنم...(مکث)آخه ما از شهرستان باید بیایم . می خواستم بدونم همون مراسم با همون سبک و سیاق برگزار می شه؟
زن سال خورده(با صدایی خسته) : ای آقا!!!دست رو دلم نذارین.پارسال که اون جوری گذاشتیم برگزار شه،می دونستیم که سال آخره . ما هم گفتیم ، آب که از سر گذشت چه یه وجب ، چه صد وجب.
مرد : حرف زدنتون منو می ترسونه.مگه چی شد؟
زن سال خورده(لحظه به لحظه خشم در صدایش شعله ور تر می شود) : یه عده حرامی تو جمع بودن با این موبایلای کوفتیشون ، صداها رو ضبط کردن و بردن تحویل آقایون دادن . ما رو بردن کلانتری ، از اون ور آگاهی، از اون ور ستاد امر به معروف و نهی از منکر. از اون دادگستری و ده تا خراب شده دیگه . برامون پرونده درست کردن . اینقدر رفتیم و اومدیم که درد این پاهامون دوباره یادمون اومد . یه حرفایی به من پیرزن زدن که شرم دارم جلو کسی بگم . یه تعهدم ازم گرفتن که اگه دوباره همچین برنامه هایی دیده بشه ، در گورستان رو یه مدت می بندن . بعدشم سر در مأمور می ذارن تا غیر فامیلا و دوستای اشخاص ، مردم عادی نیان.یا هم اینکه ما رو می ندازن بیرون. نمی دونین تو این یه سال چی به روزم آوردن. شما روزای خوشمون رو دیدی.
مرد(تأثر در صدایش موج می زند) : واقعأ متأسفم ، یعنی امسال به کل تعطیل؟
زن سال خورده : آره ، مدتی هم هست که گورستان رو آخر هفته ها زنونه ، مردونه کردن . پنج شنبه صبح ها مردونه،غروبش زنونه...(مکث)درم بستن کسایی که وسط هفته میان من این همه راه رو باید بکوبم برم در رو براشون باز کنم . بهم گفتن همیشه گشت نا محسوس برات گذاشتیم که دست از پا خطا نکنی.
مرد : آخه اینهمه پلیس بازی برا چی؟ به چه جرمی؟
زن سال خورده(با تنفر و تحقیر) : مضحکه . جرم اصلی آواز خوندن زن و وجود سازهای سنتی بود!!! اونهم در حالی که این آواز خونی ، تو مراسم بزرگداشت قمری اتفاق اقتاده که اولین خواننده واقعی زن ایران به حساب می یاد.
مرد : ما هم امسال بخاطر قمر می خواستیم از شهرستان پاشیم و بیایم.
زن سال خورده(عذرخواهانه) : اون روز کسی رو جز اقوام نزدیک نمی تونم راه بدم . تازه قراره برای گورستان ما که خصوصیه از این بسیجی ها بذارن . بهشون چی می گن؟...(مکث) گشت چی...گشت...نمی دونم یادم نمیاد اسم عوضیشون رو.
مرد(ملتمسانه):آخه ما ...
زن سال خورده : باور کنین امسال هیچ خبری نیست.من با دخترقمرالملوک حرف زدم ، گفت حالا که نمی شه هیچ کاری کرد ، من با جعبه های شیرینی و شاخه های گل میام و به هرکی تو گورستان باشه یه شاخ گل به همراه شیرینی میدم . اونم مثل مادرش زن بزرگیه...
پرده
پرده دوم
صحنه دوم
پاندول ساعت یک بار نواخته می شود . (ساعت 1 بامداد) . اتاقی تاریک با پنجره ای باز به سوی کمی هوای تازه ، تختی دونفره ، کوتاه ، چوبی و قهوه ای رنگ.
صدای آواز خسته ی پرندگان آزاد. مرد و زنی با فاصله کمی از هم روی تخت دراز کشیده اند.شانه هایشان به موازات هم و چسبیده به هم هستند.
مرد : یاد پارسال افتادم،یادته؟
زن : ما با چه تصوری رفته بودیم و چه خبر بود...(مکث)سه تار ، دف و زن آواز خونی که با صدایی خسته می خوند.
مرد :یادته؟ تو گورستان چرخی زدیم . انگار گوشه ای از هنر و فرهنگ ایران رو بریده بودن و اونجا دفن کرده بودن. رهی معیری ، محمد تقی بهار ، صبا ، روح الله خالقی، قمرالملوک و صد البته فروغ...
زن : اون فضا منو یاد اوایل انقلاب انداخت . جمع می شدیم ، تو خونه تیمی و لیدر حرف می زد و با هم هماهنگمون می کرد.
مرد : با هم می زدیم بیرون و می ریختیم تو خیابونا. و با همم داد می زدیم.
زن : یاد میتینگ هایی کنار خیابونی. کتاب فروشی های دم خیابون ، پارچه نویسی ها و پلاکارد ها ،تئاتر های سیاسی خیابونی.
مرد : منو یاد سعید انداختی. سر دسته ی تئاترهای خیابونی تهران بود. با دسته ی دوره گردان نمایش مستندش.
زن(با اشتیاق) : شعرای سلطان پور رو خیلی دوس داشتم. وقتی شعرای سعید رو با شعرای حمید مصدق مخلوط می کردم و پشت هم و تند تند می خوندم ، جوشش و قلیان انقلابی رو تو خودم حس می کردم.
مرد : اوایل وقتی رفتم ستاد مرکزی تشکیلات ، تو خیابون میکده ، سعید ، بخش هنری سازمان رو دست گرفته بود، تئاتر، شعر، موسیقی های انقلابی خلقی. جنب و جوش و حرارتش مثال زدنی بود.
زن : اون موقع ها تهران بودم . توی پلی تکنیک نمایش نامه عباس آقا کارگر ایران ناسیونالش رو دیدم. هنوز بخشهایی ازش رو یادمه.
هر دو با هم(هیجان زده): یه روز اومدم حقوقم رو بگیرم،حقم رو بگیرم . کارفرما گفت: برو بیرون. گفتم : مگه این کارخونه به دست ما نمی چرخه؟ گفت : ما اینجا داریم اژدها پرورش می دیم؟ گفتم : من اگه نتونم حقم رو بگیرم،پس زندگی برام حرومه...
مرد : تو توی پلی تکنیک دیدی ، من تو کوچه،خیابونای تهران.آخه قرار گذاشته بود تئاتر رو به همه خیابونای اصلی شهر ببره و اینکارم کرد.روی کانتینر وایمیستادن واجرا می کردن.
زن : آره به پارکها ، دانشگاه ها ، کوچه ها ، خیابونها، همه جا و همه جا برد.
مرد : پرده اولش یه جور فضا سازی و معرفی شخصیت ها بود ، فضای کمیک داشت ، تا اکثر مخاطباش رو که کارگرها ، دانشجو ها و اقشار ضعیف بودن ، به خودش جذب کنه.
زن : تا قبل از اون کلی تئاتر مختلف دیده بودم ، ولی با همه فرق داشت ، حرف زیاد داشت، اصلأ هنری نبود ولی کلی حرف داشت. مشخصأ برای عوام نوشته شده بود.
مرد : قرارم نبود یه کار هنری در بیاد.
زن : پرده دوم ، برش هایی از زندگی عباس آقا ، کارگر پرسکار بود، از زبان خودش و همسرش . قرار بود برخورد ظالمانه کارفرما ، شرایط نابسامان و مسکنت بار کار و زندگی این خانواده و خانواده های مشابه ، آرزوها و خواسته هاشون رو نشون بده . پر از شعارهای انقلابی بود . از اون تند و آتشیناش که سلطان پور توشون استاد بود.
مرد : شعرها و شعارها آینه تمام نمای زندگی و وضع طبقه کارگر بود.
زن : و البته امید برای بهروزی این رنجبران . نمایش ، نمایش کارگران و برزگران بود.
مرد(قاطع و مطمئن) : با شناختی که از سعید داشتم قبل از شروع نمایش می دونستم که غرض از اجرا فقط و فقط صرفأ یه عمل سیاسیه.
زن : به اصطلاح تظاهراتی بود ، برای بیداری طبقه کارگر و آگاهانیدنشون بر وضعی که توش غرق شدن و بهش عادت کردن و بر آشوبیدن اونها علیه نهادهای سلطه گر و انحصار جو.
مرد : خواسته بود با باز کردن ، زندگی اونها توان اندیشیدن به وضعیت خود و امید به دیگرگون کردن این موقعیت دشوار و غیر عادلانه را بهشون بده.
زن : به نظرم تو این کار کاملأ هم موفق بود.پر از اشارات و توضیحاتی ، که با صحنه های واقعی و بازسازی شده همراه بود.
مرد : تو همه نمایش هاش اشارات و استعاره جایی ویژه داشت تو نمایش عباس آقا نظام حکومتی رو به اتوبوس آشفته و کج راهه رویی تشبیه کرده بود که دو راننده داره و به جای رفتن به محله کارگران جلو ((بازار)) بارش را خالی می کنه . همیشه تماشاگر خاص رو به تفکر و احتمالأ عمل وادار می کرد.
زن : درست می گی. از شرکت تماشاگرا تو خوندن سرودها این امر کاملأ مشهود بود.اشاراتش مربوط به وقایع جاری روز بود ، در واقع نیشی بود به کارگزاران جدید دولت و اوضاع مملکتی .
مرد : سعید استفاده از هر وسیله ای رو برای رسوندن پیام به مخاطبای اصلیش مجاز می دونست . کارهاش مملو بود از چیزهایی که تأثیر و تأثر رو شدت می بخشید.
زن : خودش رو به هنری یا غیر هنری بودن مقید نمی کرد .
مرد : خودش رو به کار برای دسته ای به اصطلاح روشنفکر که بهشون می گفت ، شبه روشنفکر،می گفت ، اپورتونیست محدود نمی کرد.من نمایش کارگر و مرگ بر آمریکا ش رو هم دیده بودم . مرگ بر آمریکا کارخیلی قوی بود .یه کار بر انگیزانه ی ضد امپریالیسمی...(مکث)
مرد(سیگاری آتش می زند،آشکارا عصبی است): اینقدر مهره قوی و فعالی بود که از طرف سازمان کاندید نمایندگی شد.
زن : همیشه آدم تند مزاجی بود ، والبته سازش ناپذیر،حرفاشو صریح و بی پرده می زد.
مرد(هیجان زده) : یه سخنرانی طوفانی تو میدون آزادی انجام داد و اینارو به باد انتقاد و ناسزا گرفت . همشون رو از بالا تا پائین شست و گذاشت کنار . اونام نامردی نکردن و روز عروسیش و وسط عروسی اومدن و دستگیرش کردن.
زن(صدایش می لرزد) : همون شب تیر باران شد ، چون می دونستن سازش پذیر نیست و نمی تونن به کارهایی که می خوان وادارش کنن. چند روز بعد از رادیو اعلام کردن. درست یادمه 30 خرداد 60 بود.
مرد(شدیدأ عصبی، پکی عمیق به سیگار می زند) : کسی که 7 سال تو زندان های شاه با سربلندی مقاومت کرده بود و شاه از ترس گلسرخی و دانشیان شدنش ، جرأت نکرده بود اعدامش کنه ، به همین سادگی، به همین سادگی لعنتی ها!!! مردی به این بزرگی رو کشتند و کسی هم صدایش در نیامد،تاریخ باید درباره اینا حقیقت رو بنویسه.
زن : یادته پارسال تو ظهیرالدوله دختر قمر چی می گفت؟
(هر دو با هم) : اینها هنر را کشتند ، فرهنگ را کشتند . صداهای رسا را کشتند.جرأت ها را کشتند...
پرده می افتد.
هومت
مردادماه 86 خورشیدی
آنچه در زیر نهفته است
پیشگفتار
در قند هندوانه کارها می گذشت و باز هم می گذشت،هم چنان که عمرم می گذشت در قند هندوانه.درباره این موضوع برایتان می گویم،چون من در این جایم و شما دور از آن.
هر جا هستید،باید منتهای تلاش مان را بکنیم.برای سفر کردن خیلی دور است، و این جا هم چیزی برای سفر کردن نداریم،به جز قند هندوانه.امیدوارم از کار در بیاید.
ریچارد براتیگان
قصه دوس داری؟میای با هم بریم به قصه ها؟میای شکایت رویاهای خیس مون رو ببریم پیش بستر شب؟پیش ته دنیا؟بریم تا ته دنیا؟اون دور دورا...
مجال فکر کردن به حرفام رو نداشتم که دستم رو سفت چسبید و با هم به داخل آب تیره و سرمازده پریدیم برای یه کم هوای تازه.یه روزنه کوچیکه دست نخورده.پیش به سوی سرزمین هرگزها...
می دیدمش،کنار من ،از همیشه نزدیکتر ، صمیمی تر...
در خانه ما بود و شگفتا که مادرم هم در خانه بود.بی تفاوت با تکان سری از کنار هم گذشتند ، انگار سالهاست یکدگر را می شناسند.
تی شرت نارنجی چسبان و جین سورمه ای به تن ، که از همیشه برایم ساده ترش می کرد.عادت کرده بودم در تصاویر گنگ و دوری که ازو در ذهن داشتم در لباس های فاخر ببینمش.چقدر دراین لباس ها خودمانی بود،چقدر این لباس های ساده به او می آمد.
با تلفن دستی خود با پدرش تماس گرفت و گفت که پیش ماست.پدر به او گفته بود که با ما بیاید.قرار بود خانوادگی جایی برویم؟
در خانه چرخ می زد و به همه جا سرک می کشید،نمی خواستم خلوتش را بر هم زنم.در اتاقم مانده بودم و بر خلاف عادت در را باز گذاشته بودم،می دانستم می آید،صدای قدمهایش را سالها در گوشم شنیده بودم،صدای بند بند انگشتانش را از بر بودم.
از جای برخاستم و به سوی درگاه رفتم. در همان دم از دالان راهرو به اتاقم نزدیک می شد.در طول راه به صورت سرما زده اش خیره شدم.
بی اختیار دستم به سوی گونه ی برجسته و زیبایش روان شد،تا شاید نوازشش کند ،تا شاید سرمایش فرو کشاند عطش دست سیمانیم را.گونه اش را پس کشید و نیم چرخی زد.دوباره برگشت و لبخندی مهربان و بی گلایه روی صورت سردش نقش بست.
گفتم که عوض شده ،گفتم که پوست سفیدش سبزه شده. ...:برنزه کردی؟ :((نه منو می زد.))
به صورتش دقیق شدم.روی صورتش،جای چند کبودی بود.روی گونه چپ،بالای بینی و زیر چشمها. کی اینطور شده بود؟در همین فاصله پلک زدن کوتاه.انصاف نیست،اینکه از لرزش بال پروانه ای هم سریع تر رخ داده بود.چقدر سرم تیر می کشید.بازار مسگرها که می گویند، اینجاست؟
...:کی این کارو کرده؟ :نامزدم. سرم را پایین انداختم. با عجله و اشاره همزمان دو دستش گفت که همه چیز تمام شده. به او گفتم هیچ گاه اینکار را نمی کنم،گفتم میان زن و مرد تفاوتی نیست.گفتم آپارتاید جنسی از نظرم به مسخرگی اعتقاد به خداییست که به دست ما مشعلی داده و دو راه خیر وشر پیش پایمان نهاده.به مسخرگی اعتقاد به صلاح دید خدا در سیل و زلزله و اینکه این بلایا نشانه های قدرت اوست و با در نظرگرفتن این بلایا،بازهم گفتن و گفتن که خداوند رحمان و رحیم است.گفتم نباید اینکار را می کرد و اگر آنجا بودم دستش را می شکستم.همه این مقدمه و ژست های روشنفکرانه را گرفتم،تا بگویم که چقدر مهم است و چقدر دوستش دارم.گفتم. چند بار ولی صدایی از خجالت از حنجره ی خسته ام در نیامد.انگار جای تک تک کلمه های آن جمله،صدای ممنوعه بیپ حرف می زد.
: ((راست می گی؟هیچ وقت؟))اشتیاقی در صدایش بود که می گفت دروغهایت را شنیدم و آنطور که تو می خواهی باور خواهم کرد.می خندید. برای من،رودر روی من. باور کن هیچ کس نبود که برایش بخندد.داشتم دوباره به عادت سالهای دور به نیمه پر لیوان نگاه می کردم.باری لبخند ادامه داشت و می خواستم همه چیز همانجا پایان پذیرد،اما سالها پیش برایم پایان یافته بود...
روی راحتی هال نشسته بود.لبهایش به من می گفت که دارد با کسی یا شاید هم کسانی حرف می زند، اما من او را تنها و آرام می دیدم.
...:بیا کتابامو ببین. نه لحنم اینقدر دستوری نبود.می خوای کتابامو ببینی؟ نه نه بازهم نه. :میشه لطفأ بیای یه نگاهی به کتابام بندازی و نظری بدی؟منتظر بودم نه گنده ای بگوید و صحبت بریده شده اش را پی بگیرد.برگشتم تا از راهرو تنها به اتاق بازگردم.اما در کنارم ایستاده بود،شانه به شانه.در راهرو کلی با هم حرف زدیم،اما نه سوال هایم را می شنیدم و نه جوابهایش را...
کتابخانه کوچک و ابداعی خود را نشانش دادم.با اشتیاق یک کتاب را بیرون کشید و مانند کتاب خوانی حرفه ای قدم به قدم و صفحه به صفحه از برگ اول شروع به خواندن کرد.نمی دانم چقدر سرپا ایستادیم تا به حرف آمد. : ((تموم شد،فکر نمی کردم به این خوبی باشه. چون چاپ قدیم بود، طرح جلد حسابی هم نداشت که گیراش کنه. باعث شد تو قضاوتام کمی صبورتر باشم)) ...:خوندیش؟تو همین چند لحظه؟ : ((چند لحظه؟ خل شدی؟ چند ساعتی هست که سرپا واستادم و دارم می خونمش،فکر می کردم تو خسته می شی و میری سراغ کارهات ولی تو کل این چند ساعت همین جور وایستادی و نگام کردی.)) سرخ شدم و سرم را پایین انداختم. راست می گفت در تمام مدت کنجکاوانه برای یافتن نقصی سانتیمتر به سانتیمتر صورتش را کاویده بودم،و در نهایت چیزی جز تحسین نداشتم که نثار کنم.
خودنویس هایم را نشانش دادم و گفتم که چقدر هر سه شان را دوست دارم.گفتم می تواند یکی را به انتخاب خود بر دارد.چند دقیقه یا شاید هم چند ساعت-دیگر نمی دانم کدامیک-در مورد کتاب و موسیقی و فیلم با هم حرف زدیم. گفتم کتاب زیاد می خوانم،ولی چیزی که به آن می گویم دایره نویسندگان مورد اعتماد برایم بسیار کوچک و محدود است .نظرم را دادم و نظرش را داد.چقدر طبع ادبی و هنری اش را به خود نزدیک دیدم. حس کردم پازلم حل شده و نیمه ام گمگشته ام به درونم بازگشته.نزدیکی تا بیش از این ممکن بود؟ چیزی بیش از این می خواستم؟تا حال پس کجا بود؟...
دریچه ساعت گشوده شد و پرنده کوچک غمگین 25 بار خواند.
...:چند سالته؟ : ((14 سال)) ...:منم : ((نه 15 سال)) ...:ا منم. : ((16 سال)) ...:اااااا منم. هر دو با هم زدیم زیر خنده
بر روی تخته سنگ صاف و یکپارچه ای نشسته بودیم که در برابر موجهای زیر پاهامان که می خروشیدند،ایستادگی می کرد،.صخره ای معلق و رها در هوا ، که تحمل تنها دو مسافر را داشت.نسیم خنکای شبانه ی دریا نوید شبی طولانی و سرد را به هردومان می داد. شبی بسیار تاریک که می بایست شانه به شانه هم می نشستیم انگار شب هم ناچار بود چادر اجباری مشکی بر سر نهد... مانند بچه مدرسه ای ها پاهامان را در بی وزنی به جلو و عقب و چپ و راست رها می کردیم.
عکسه کیه؟چشای درشت و گیراش که از خیره شدن بهشون خجالت می کشیدم.به قاب عکس بغل گرفته تو دستام اشاره می کرد.
...:دخترم. : ((ازدواج کردی؟ کی ؟ چند سال داشتی؟)) ...:درست یادم نیست،شاید 5 یا 6 سال بعد،25 ،26 خواهم داشت.قاب عکس را از بغلم قاپ زد و ذل زد به آن.
: ((چه چشایی،حتی تو عکس سیاه و سفید هم رنگ چشاش سبزه.چشاش به کی رفته؟به تو که نرفته.)) ...:نمی دونم. تو هم مثل من عکس رو سیاه و سفید می بینی؟آخه به هر کی می گفتم سیاه و سفیده می گفت مگه کوررنگی؟،این کجاش سیاه و سفیده؟باز جای شکرش باقیه که می دونم کوررنگ نیستم،خوبه نه؟
: ((چقدر زیبا بوده.الان چند سالشه؟)) ...:8سال.هنوزم براش می نویسم.برات بخونم؟
...حالا اتاق ساکته.تختت رو با همون رو تختی ساده سبز رنگ به رنگ خودت پوشوندم.به هیچ کس اجازه نمی دم روش بخوابه.حتی خودم . زمین رو بیشتر دوس دارم. یادته کنارت رو زمین می خوابیدم و پیشونیه داغت رو می بوسیدم ، روش کیسه یخ می ذاشتم و یهو سردت می شد، چشات رو باز می کردی و می خندیدی و من رو از دالون سیاه تنهاییم به معبر روشن کودکیم می بردی.کتابات رو همونطور تو کتابخونه ی کوچولوت گذاشتم.یه قفل هم روش زدم، یه کلیدش رو زیر بالشت گذاشتم تا هر وقت خواستی ورش داری، یه کلیدش رو خودم دارم و کلید سوم رو ریختم دور.فقط تو و من!!! همون پرده های قدیمی سفید با گلهای کوچولوی سبز. همون میز، همون تخت و همون کاغذها و نوارهای رنگی به در و دیوار آویزونه. هیچی فرق نکرده باور کن. عکست رو تو یه قاب خوشگل گذاشتم و با خودم می گردونم تو خونه. شیشه قاب رو شکوندم،آخه نمی ذاشت تنها و از نزدیک ببینمت و ببوسمت.یه کیک شکلاتی از اونایی که از منم بیشتر دوسشون داشتی با 8 شمع و یه جعبه مدادرنگی 8 رنگ برات خریدم،آخه امروز هشتمین سال زندگی تو رو تو اتاقت جشن گرفتیم.یادته چقدر نقاشی کشیدن رو دوس داشتی؟من و بابا و مامان!!! تنهام...شاید فکرکنی دیوونه شدم.مهم نیست ولی بعضی چیزارو نمی شه هیچ وقت باور کرد.
یکسالی می شد که کبوتر سفید و بی گناهم پر زده بود.روز تولدش بود،اتاقش را تزئین کردم. به عادت هر روز صبح صورتم را تراشیدم-یادته چقدر دوس داشتی، وقتی لخت می شدم،بیای جلوی آینه و صورت تراشیدم رو نگاه کنی؟-دوش گرفتم،لباس پوشیدم و زدم بیرون.کیک سفارش داده بودم-شکلاتی-یک جعبه مداد رنگی 8 رنگ هم خریدم.در راه برگشت به خانه تکه ای از کیک را به دخترک اسکیت سوار مو خرمایی دادم. خورد و به من گفت ، که دوستم دارد و به نشانه ی دوستی بادکنک باد نشده ی سبز رنگی را به من داد. به او گفتم که از این لحظه با هم دوستیم-می شیم مثل دو تا دوست جون جونی قبول؟- گفتم که هفته ی دیگر همین جا و همین وقت برایش یک کتاب می آورم تا بخوانتش و برایم تعریف کند.
...:ببینم اصلأ کتاب دوس داری؟ : ((اوهوم)) خندید و رفت.خنده هایش من را یاد دخترکی انداخت،که یک روز او را باد با خود برد. دخترکی که روی دوشم قلمدوشش می کردم.یاد بوسه بر دستان،پیشانی،گونه ها و لبهایش...شور و شوق زیادی در دل داشتم،انگار چیزی در درونم می جوشید.ضربان قلبم بالا و بالاتر می رفت.برای هفته آینده در همین جا و همین وقت، لحظه شماری می کردم تا به بهانه کتابی، ببینم لبخندی آشنا...
...به خانه که رسیدم ،لباس عوض نکرده به اتاقش رفتم،همه چیز مرتب و منظم بود.الان کیک و مدادرنگی ها هم سر جای خود بودند...
کشوی میز کارم را باز کردم.بادکنک را از جیبم در آوردم و در دست خالیم سفت نگه داشتمش.نیم رخ جلوی آینه ایستادم و دو بار به سرم شلیک کردم.خون به سان فواره ای روی آینه قدیمی پاشیده شد.مثل برس رنگرزی رنگ سرخ رهایی پاشش می کرد و به قاب نقره ای آینه می چسبید.با صورت به سمت زمین سقوط کردم و بینی ام با صدای قرچی شکست. برخاستم و به جسد پهن روی زمین نگاه کردم.هنوز شر شر می پاشید.اگر مادرم اتاق را می دید،چقدر غر می زد! در گوشه ای از اتاقم به درخت کهنسالی که تا دیروز در اتاق نبود تکیه دادم و به همسایه های هراسانی که یکی یکی به اتاقم می آمدند وجیغ کشان بیرون می رفتند،از ته دل می خندیدم.
تو چی؟شبش تولد 14 سالگیم بود.کلی مهمون دعوت داشتن. دختر،پسرایی که کادوهای جور واجور برام آورده بودن. هر کدومشون هم می خواستن با کادوهاشون هم خوشحالم کنن و هم خوش سلیقه گیشون رو نشونم بدن.اونایی که می خواستن به احترام بهشون نگاه بشه کتاب خریده بودن،اکثرأ هم کتابای فلسفی و شبه روشنفکری.از اونایی که خودشون تحمل خوندن 30 صفحش رو هم نداشتن.فقط یه نفر رو با اشتیاق دعوت کرده بودم و برام مهم نبود که هدیه بیاره،فقط و فقط باید می یومد اما هنوز نیومده بود.
...نوبت به باز کردن کادوها جلوی چشم های کنجکاو رسید. همه می خواستند تا هدیه نفر بعدی از مال خودشون بهتر و شیک تر نباشه.این رو تو چشاشون می دیدم ، می دیدم که با پول باباهاشون چطور به هم فخر می فروختن. تمام سعی یم رو کردم تا وقت باز کردن تک تکشون لبخند از لبام نیفته و نشون بدم که همه ی اونها هیجان زدم کردن...
مهمانی کذایی تمام شده بود، بمبی در خانه ترکیده بود.جلوی آینه تمام قد،خودم رو نگاه کردم،لباسم از همه قشنگ تر بود و صورتم از همه زیباتر...
خسته بودم.با همان لباسها روی تخت ولو شدم و سریع خوابم برد،ای کاش همیشه مهمانی بود تا اینقدر راحت می خوابیدم و تنها برای 3 یا 4 ساعت خواب اینقدر با خودم کلنجار نمی رفتم.
خوابیدم و خواب فرشته ای را تو قاب عکسی دیدم .که اون فرشته خودم بودم...
صبح زود پاشدم و دوباره قیافم رو جلوی آینه دیدم.با آرایش های ساده بچه گونه ای که پاک نشده بود و روی بوم صورتم ماسیده بود،مثل جذامی ها شده بودم...
یه طرح جدید به ذهنم رسیده بود که می خواستم وقتی از حموم برگشتم،روی بوم پیادش کنم. صورتی که نیم رخ به آینه ای قدیمی ایستاده بود و به سرش شلیک کرده بود.کل طرح باید سایه های مشکی می داشت و فقط پاشش خون روی آینه با یک رنگی مثل جگری. در یک صفحه دو طرح کشیده می شد.قبل از شلیک و بعد از اون.می خواستم طرح قبل از شلیک طوری دربیاد که صورت از روبرو کنار آینه نشون داده بشه،در حالی که از دهان و بینی خون می یاد.باید جوری در می آوردمش که نشون بده سالها قبل از شلیک هم مرده بوده... هر وقت طرحی به سرم می زد تا تمومش نمی کردم،زندگی برام حروم می شد.از همه کارم می افتادم تا اونو تموم کنم.
جلوی پنجره باز اتاقم نشستم تا یه کم هوای تازه بره تو ریه هام.کلی درخت خشک و بد رنگ دور و ور خونمون بود.به خود گفتم،سر میز صبحانه به بابا می گم، باغبون بیاره و همه رو از ریشه بزنه و جاشون کلی گل و درخت تزئینی سبز بکاره.نه نمی گفت. داشتم اطراف خونمون رو دو ماه بعد می دیدم،وقتی کاج های آماده کوچولو همه فضا رو سبز می کردن.وقتی بوی گلهای رز پاورچین پاورچین ،تا پشت پنجره اتاقم میومدن تا من پنجره رو باز کنم و زودی بپرن تو. نیم ساعتی تو اوهام بودم.ساعت 6 بود.شامپوی جدیدم رو که تو اتاق قایمش می کردم-آخه مخصوص موهای صاف و حساس خودم بود- رو از میز توالت ورداشتم.وان رو با آب گرم پر کردم.صورتم رو با صابون شستم.لباسامو درآوردم و پام رو دزدکی گذاشتم توی وان.مثل همیشه زیادی گرم بود.شروع کردم به کلنجار رفتن با شیر آب سرد...
نشستم تو وان و سرم رو از شامپو غرق کردم.عاشق اینکار بودم که ناخونام پوست سرم رو قلقلک بدن.گاهی 5 دقیقه فقط پوست سرم رو می سابیدم و اون موقع وقتی به سرم دست می کشیدم،انگار یه تیکه ازش گم شده بود.
سرم رو بردم زیر آب و دستی بهش کشیدم تا کف ها فرار کنن.چقدر سر تمیز خوبه.احساس سبکی می کردم،شل شده بودم. داشت دوباره خوابم می برد.شامپو رو گذاشتم گوشه وان،اما با فاصله از بقیه وسایل،چون اگه قاطی اونا می شد،دیگه پس گرفتنی نبود.اونجا پر وسایل آرایشی بی ربط به هم بود از شامپو ها و صابونای جورواجور تا ماسک مو و لیف و تیغ اصلاح.چقدر دوس داشتم، بابام وقتی نیم تنه لخت می شد و جلوی آینه حموم وایمیستاد و با اون تیغ صورتش رو می تراشید،دزدکی نگاش کنم. می دونست اینکار رو دوس دارم، برا همین در حموم رو نیمه باز می ذاشت،تا گهگاهی بیام و سرکی بکشم.
...با تیغ توی دست راستم،رگ مچ دست چپم رو وا کردم..خونم آروم آروم تو آب گرم راه می رفت و می خورد به ران هام. انگار تو جکوزی ولو شده بودم ،فکر کنم مثل اون هم خاصیت آرامش بخش رو داشت،چون کم کم شل شدم و سریدم زیر آب... منم از ته دل می خندیدم وقتی دکترا می خواستن بدونن که علتش خفگی بوده یا از دست دادن کلی خون...
اشکامو با انگشت شصت دخترونه ی کوچولوش پاک کرد.سرم رو گذاشتم روی شونه ی مردونش.ازش خواستم که موهاشو تو باد باز کنه.بهم گفت:حیف این موها نیست زیر این حجاب اجباری؟ وقتی موهاش رو مثل پرنده ای آزاد پر داد،تازه بوی تند پیرهنش رو فهمیدم.بوی خیال و رویا...
اونم مثل من تند تند و نامرتب نفس می کشید،نه شایدم نفس نفس می زد.انگار هوای تازه لحظه به لحظه کم و کم تر می شد.می گفت تو آب پر هوای تازه و دست نخوردست.........
احساس سرمای شدیدی می کردم،پاشدم و به بیرون نگاه کردم.از شدت سرما ، در صبح یک روز مردادماه تعجب کردم.دنبالش گشتم ولی نبود،تنها در بیرون پنچره غباری در هوا دور می شد. لعنت باز هم خواب بود. ناراحت نبودم،چون مدتها بود که ندیده بودمش، حتی به خوابم هم نمی آمد.آخرین بار در ظهری زمستانی دخترکی تمامأ سیاه پوش را که با تلفن دستی اش صحبت می کرد و از چند ده متری من دور و دورتر می شد در ترمینال دیده بودم. اما اینبار به خوابم آمده بود، حرف می زد و با من بود، و صد البته می خندید. همین هم بسم بود...
روی طاقچه ی پنجره ای که نسیم صبحگاهی ساحل را با خود به گرم ترین اتاق خانه می آورد، نشستم،سیگاری گیرا کردم.با پکهایی عمیق زودتر از آنچه می خواستم تمامش کردم.
چقدر سرم درد میکند و تیر می کشد...خسته ام. به وان آب گرم نیاز فوری دارم...........
گوجی
مردادماه 86 خورشیدی