تبليغاتX
دریچه سقف
دستنویس هایی از دلتنگی,غم,کسالت...
                                         

بابا بزرگ از جوونیات بگو،یه خاطره برام تعریف کن...

...پنج صبح باید پا می شدم ، هر روز. یه چیزی اگه پیدا می شد می خوردمو می رفتم،می رفتم از این ده خراب شده به طرف شهر. از وقتی دامادمون خواهرمو با خودش برده بود ، نه دزدیده بود ، و فصلی یه بار با خودش و ماشین خوشگلش می یومد ده مون ، تصمیم گرفتم کسی بشم،هر چند تصمیم من هیچ نقشی نداشت و اصرارهای خواهرم کارامو چکش زد.می خواستم درس بخونم و آدم شم تا منم یه روز بیام تو ده و همه رو با فخر نگاه کنم.

سه،چهار سالی می شد که دو ساعت پیاده روی تو بیابونای خور شده بود کار هر روز صبحم.تو ساعتهای گرگ و میش با کلی مکافات می رفتم مدرسه و بعدازظهر ناهار خورده و نخورده ، وقتی بر می گشتم باید گوسفندارو می بردم برای چرای عصر و صبح زود هم قبل حرکت باید شیرشونو می دوشیدم.من تنها بچه خونواده نیستم.شاید کار من از همه سبک تر باشه،اگه رفت و آمد مدرسه رو ازش حذف کنیم،آره کاره من از همه سبک تره.

...دیپلم گرفته بودم  و شده بودم،سرباز معلم.امتحانی دادم و جز نفرات برتر شدم.حق انتخاب جا داشتم و من به گمونم بهترین جا رو انتخاب کرده بودم.بیابونای خور.

آب و هوای شرجی،شرشر عرق،زمین های ترک خورده از هرم گرما،خونه های گلی کوتاه.ولی از همه اینا بدتر گرمای طاقت فرساش بود که می گفتن گاهی به چهل درجه هم می رسید.ایقدر گرم و مرطوب بود که وقتی برای یک کم هوا به بیرون خونه می رفتیم ،گرما دنبالمون می کرد و دور نمی شد.هوایی نبود ،مجبور بودم همون هوایی رو که بیرون می دادم تنفس کنم.دستامو جلوش می گرفتم تا در نره.حس می کردم،که مرفت و می یومد ولی هر بار کمتر تا اینکه اونقدر رقیق می شد که دیگه نمی تونستم لا به لای انگشتام نگهشون دارم.گرما،گرما،گرما...

عقرب و رتیل هم که نگو.اونام از گرمای زیاد می رفتن زیر شن ریزه ها و یه دفعه در می یومدن و یه عجل رسیده و میزدن.عجیب اینکه خیلی عادی می بردن و دفنشون می کردن؛مثه شاشیدن تو کاسه توالت برا من...برا اونا شایدم عادی تر بود. فقط 4 تا زخم کوچیک نزدیک به هم کافی بود...

...دستا و انگشتای ظریفی داشتم،که می گفتن برا اینکار عالیه.5،6 سالی می شد که با علاقه یا اجبار، می بافتم.نمی دونم کدوم یکی بود.ساعتها و بدون وقفه،مثله یه ماشین کوک شده.از صبح خروش خون شروع می کردم تا ظهر،یه استراحت کوتاه که اسمش ناهار بود و دوباره تا غروب.صبح و شب برام فرقی نمی کرد،تو یه اتاق کوچیک،بدون پنجره گلی می نشستم و به دار قالی نگاه می کردم و می بافتم و می بافتم و...

...پدرم هر روز صبح،آفتاب نزده از خونه می زد بیرون،می رفت سر جاده،تا سوار وانتی شه که روزانه اونو همه مردای دهاتمون و دهاتای اطراف و می برد شهر.تا جنساشون و بفروشن و وسایلای لازم و بخرن.پدرم شیرو پوست و پشم گوسفندا رو می برد و غروب دست پر بر می گشت.برادرم صبح گوسفندارو می برد چرا و ظهر بر می گردوند،ناهاری می خورد و می رفت سراغ ذبح.به خط می کردشون،عین یه دادگاه نظامی.انگار می خواست ازشون نتق بکشه،زیاد طول نمی کشید تا چند تا رو با حنا ،رو پیشونیشون علامت گذاری کنه.برام عجیب بود که گوسفندا هم وقتی حنا رو ،رو پیشونیشون حس می کردن،برق چشاشون عوض می شد.مگه تنها جاندار باشعور رو این کره خاکی اشرف مخلوقات نبود؟پس چطور...زنگ صداشون هم فرق می کرد،می شد ناله،می شد ضجه،ورد...وردی که شاید به هر چی سرخی و حنا لعن و نفرین می فرستاد...

...چند ماهی گذشته بود و شرایط فرقی نکرده بود.یه اتاق سه درسه که برا یه کلاس خلوت بد نبود،ولی از هوم ساعتهای اول دستگیرم شد که از این خبرا نیست،این کلاس ماله کل بچه های شهر و دهات های اطراف بود...اول به کلاس اولا درس می دادم،بعد به دوم،سوم،چهارم و پنجم.

کلی بچه جور واجور که هیچ کدومشون برام اشتیاقی درست نمی کرد.من اسمشونو گذاشته بودم کودکان کار.هرکدومشون یه شاهنامه حکایت داشتن.

با پیشنهاد کدخدا تو یه روز تعطیل رفتم خونش تا به قول خودش جاهای دیدنی شهر!!! نشونم بده.

تو کل اون شهر خونه ای به اعیانی اون ندیده بودم.بزرگ و پرسر و صدا...پر از دیگهای بزرگ آب جوش و دارهای قالی بود،پر از نخ های سرخ و زرد وآبی و......نخ ها رو تو دیگها ریخته بودن و می جوشوندن.چند تا  زن هم سن و سال هم روبروی دارهای نشسته بودن و تندو تند می بافتن.

با کدخدا به چند تا اتاق سر زدیم که توش پر از دختر بچه های هشت تا پانزده سال بود که قالی می بافتن.تو هر اتاق می رفتیم،کدخدا یه معرفی کوتاه از هر دختر می کرد و تا نوبت به کسی نمی رسید،دست از کا نمی کشید،کل اتاق ها غیر از اینکه پر از دختر های خسته و راضی بود،یه نقطه مشترک دیگه هم داشت،اونم عصا بود،که بعدأ فهمیدم چرا و برا چین...

                    


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 18 اردیبهشت1386ساعت 13:34  توسط گوجی  |