|
دستنویس هایی از دلتنگی,غم,کسالت...
|
درود دوستان عزیز
اینجا هم تموم شد دارم میرم جای جدید
فضای جای جدید فرق داره از تجربه هام تو خوندن،دیدن و شنیدن می خوام بنویسم
فکر کنم از اواخر آذر یا اوایل دی شروع کنم به نوشتن
با بهترین آرزوها
تا بعد زود
پیشانی سفیدش را می بوسد. بوی کرم پودر از پره های بینی بالا می رود، کانال هایش را در می نوردد و در گوشه ای از کاسه سر، جایی بین پشت تخم چشم و گیجگاه، جا خوش می کند. می گوید: ((برو، من جلوت رو نمی گیرم.راه درست رو برا زندگیت انتخاب کن. می دونی که این همون چیزیه که همیشه برات می خواستم)) دختر،همانطور که به او یاد داده اند، لبخندی از سر سپاس می زند.عزم حرکت می کند و انگار که چشم بندی باشد در دود سفیدی که تا لحظه ای پیشتر نبود آهسته گم می شود.
حالا نوبت به مونلوگ تنهای من است و تمام...متن یادم نمی آید.چون باز به یادت افتادم.چند ثانیه ای مکث کافیست تا مثل همیشه آرامش بعد از طوفانم را بدست آورم.یادم آمد جمله ای کوتاه بود. دهانم را باز می کنم.
تارهای صوتیش می لرزند.صدای ضعیفش بیرون نیامده، با ضربت صدایی خشک و بی رحم در حنجره لال می شود و بر می گردد:
((حاشا به غیرتت! )) با صدایی لرزان و عصبی فریاد می زنم:(( این یه نمایشنامه انگلیسیه آقا،..اصلأ غیرت به انگلیسی چی میشه؟ها؟ )) همزمان با پایان ارتعاش گلو، نگاهم به صورت آشنایش گره می خورد، هزار خاطره از قبر بیرون کشیده می شود و اسلاید وار از جلوی چشمانم می گذرند.تکه تکه های پاره هایی از دورترین رویاها و واقعیات...
سرش به دوار می افتد. ناخدآگاه دستش را به طرف صندلی لهستانی روی سن می برد تا تکیه گاه تنه اش شود. بعد با عجله سالن را ترک می کند.ساکش را روی دوش می نهد-نمی داند چرا از همیشه سنگین تر می نماید- و از در پشتی تئاتر بیرون می رود.میدانچه ی شهر را هشت بار دور می زند و هشت دور بر می گردد.انگار بخواهد خاطراتی را در سنگ آسیابی ریز ریز کند. به آبنمای سنگیِ نقره رنگ خیره می شود، با آن فواره های کوتاه و بلندش...اکنون ساعتی گذشته و قدمهایش به سوی آپارتمان آرام و خونسرد شده است. از وقتی کلید را در قفل توپی در، می چرخاند تا زمانی که آن را دوباره ببندد، نیم ساعتی طول می کشد. در این فاصله یک بار ساکش را خالی و دوباره پر می کند...
وقتی صدا پرسید: ((به کجا؟ )) تنها اسمی را که یادم آمد،گفتم : رُم
: ((وین به رم. دو سره.)) : خیر، یکسره.
ضربت مُهر و پاره شدن کاغذ متقارن است با جهیدنش از رویا
دستی دراز شده به سویش می گوید: ((آقا؟! آقا؟! ترن شما ساعت 7 حرکت می کنه ))
تو هفته ای که گذشت،دوبار صادقانه خندیدم.
نوبت اول،وقتی صد سال تنهایی رو با ترجمه ی، بهمن فرزانه از دوستی امانت گرفتم و عهد کردم نپیچونم و سریع بلعیدمش.
بار دوم وقتی با گلبرگهای مایوسِ امیدم داشتم چند قفسه رو دید می زدم،و انتظار پیرمردی رو می کشیدم،با اخلاق خوبِ ساختگیش،که خیلی وقت بود پی خواسته م سیزده تا پله رو بالا رفته بود و ازش خبری نشده بود...یه دفعه با صدای خش دار و لحن حکیمانه ش که همه رو متوجه ش کرد فریاد زد: بفرمایید اینم سرزمین گوجه های سبزِ هرتا مولر.
مطمئنم همه کسایی که بطرف صداش برگشتن با خودشون فکر کردن: این بابا یه چیش میشه! اما من تحسینش کردم.اندوخته این تحسین برا اون شد: سیدارتهاِ هسه-سه شنبه ها با موریِ البوم-چه کسی از ویرجینیا وولف می ترسد؟ِ آلبی-هفته ای یه بار آدمو نمی کشهِ سلینجر و دیوانه بازیِ بوبن
هنگامی که دور گرفت و چرخی زد،یکهو غم دنیا مثل قلوه سنگهایی در جیب هایم سنگینی کرد. بلند شد و همراهش اشک هایم هم سرازیر. در آن لحظات آخری،به هنگامی که برج ها به کوچکیِ سرب هایی ریز شده بودند، تنها تو بزرگترینِ صورتها را داشتی...حال دیگر یادم نیست، من یا تو؟ کداممان زودتر پریدیم؟
وقتی برای اولین بار گفتی می روی، ندانستم رفتن یعنی چه؟ و اصلا این رفتن را برگشتی هست یا نه...
هر روز بعدازظهر دم پنجره رو به باغ می ایستادم و تا زمانی که تکان تکان هایی برای برخاستن و در نهایت بیدار شدن بخوری نگاهت می کردم. آن روز تمام جراتم را در پاهایم جمع کردم و داخل اتاق زنانه شدم...پدرم بود که خنده کنان می گفت: مردونه جدا ، زنونه سوا. و اولین کسانی که همه جوره تاییدش می کردند،آن خاله خان باجی ها بودند که کسی را نداشتند که در آغوشش آرام گیرند...
کنارت دراز کشیدم و سر انگشتان لختت را نگاه کردم. به پوست سفیدی که وقتی به مچ میرسید گوشتالو میشد.از دور، مچ، کف دست و بند بند انگشتانت را نوازش کردم.چه عرقی کرده بودند.نمی دانم تل سبز رنگت را کی کش رفتم...
همان روزها بود که به تو قول دادم: ((منم میام)) اما من هیچ وقت نیامدم.لا اقل نه به آن زودی که قرار بود...
آن روزها بچه 12 ساله ای بودی که مثل آدم بزرگ ها حرف می زد.شیطان و بی قرار بود. کارهای خطرناک می کرد- ای کاش پسر می بودی تا آن قدر غمت را نمی خوردم- از آدمها راحت می گذشت و تند تند می گفت: احمق نشو! احمق نشو!
حالا اما هر کدام یک گوشه افتاده ایم و فکر می کنیم خوشبختیم،موفقیم. راستی چرا بیرون آمدیم؟می خواستیم بچه هایمان مثل ما بزرگ نشوند؟ اما ما که هیچ کداممان ، هیچ وقت بچه دار نشدیم...
اولین بار بود که ازت می پرسیدم: بریم چیزی بخوریم؟ باورت میشود که در آن سن و سال که موهای شقیقه ام سفید شده بود، هنوز از پرسیدن این سوال خجالتم می آمد؟
وقتی تو گفتی اسپرسو، دختر پیشخدمت با لهجه ای اروپایی گفت: میدانید که بسیار تلخ است؟
و تو با همان تحکم لهجه ی امریکاییت در حینی که داشتی دختر را می خوردی، برایش روشن کردی که هم می دانی چیست، از چه درست شده و تاریخچه اش چیست...هنوز هم همان خروس جنگی بودی!
وقتی مظلومانه در حالی که تقریبا می لرزید از من سوال کرد چه می خورم، نگاهی به صورت گُر گرفته و برچسب روی سرافونش کردم که رویش نوشته بود : اِدیت. آرام و خونسرد گفتم : اِ مینرال واتر پلیز...
تو: تُرک
من: فرانسه و آب آناناس
-چیزه دیگه؟
من و تو : نه. ممنون.مرسی
من: قول می دم آب آناناس من رو نشنید
تو: چطو؟ از کجا میگی؟
من: همین جوری.حالا ببین دیگه
تو: شرط می بندی؟
من: آره. سرِ چی؟
تو: ( نیم نگاهی به داخل پاکت و سقوطِ روی میز انداختی و با چشمایی خندون) سرِ یه کتاب.قبوله؟
من: اِاِاِم... باشه. قبوله
...
و چند دقیقه بعد...
تو مغموم داشتی تُرکت رو هم میزدی و من با اینکه نه آب آناناس داشتم و نه فرانسه، ام اند ام می خوردم و مشعوف بودم چون دیگه ازت یادگاری داشتم.
تکه آینه کوچک شکسته ی تیز مثلثی را با هر دو دست گرفته بود و به این سو و آن سو می چرخاند.ابرهای سپید و آبی روشن،خط افق میان آسمان و صحرا، شن ریزه ، باد و همه و همه با اشاره ی دستان او در مقابل چشمان کم سویش شروع به رقص می کردند. بیش از همه خرامان رفتن ابرهای سپید و کوچک مقطع، وجودش را غرق اشتیاق می نمود. استواری دالان تاریک در برابر فرمان دستان او، سبب مکث کوتاه دستانش شد. دوست داشت دالان هم به همراه ابرهای کوچک، سوار باد تیزپا شود و دیگر بازنگردد،اما با خود گفت که لابد تقدیر اینگونه است.
...جمعه ها عادت داشت،حمام کند.زیر پیراهنی سپید خیس یقه گرد و گلیش را به زحمت از تن درآورد.با کوزه ی گلی سبز رنگی،آب را در کاسه ی چدنی ریخت. صدها حباب از داخل کوزه به درون کاسه چدن فرار کردند و آب داخل کاسه را برای مدتی هر چند اندک سپید و کف آلود نمودند.
سر گلی و خیس از عرقش را با صابون به عضوی تازه حیات یافته بدل کرد.تکه آینه ی کوچک را که تار شده بود بر زمین نهاد. با هر دو دست، هر دو دست زمخت و خشن خود، با هر ده انگشت ترک خورده اش به جان سر کف کرده افتاد و چنان که رختشوران لباس می شویند، پوست سر را سابید. همانطور که بر چهارپایه ی کوتاه چوبی نشسته بود،تن لختش را از کمر حرکت داد و گردنش را طوری در برابر کاسه آب خم کرد، انگار حاجتی از کاسه دارد که قرار است اجابت شود.کاسه ی چدنی را با یک دست لرزانش گرفت، نصف آب قبل از رسیدن به سرش روی شن های داغ کویر ریخت. شن ریزه ها لحظه ای مجال ندادند.کل آب ریخته شده را آنا بلعیدند و چند ثانیه ی بعد، انگار این زمین تشنه، آبی به خود ندیده بود.کورمال کورمال،پی کوزه گشت.کاسه را باز پر آب نمود.اینبار دیگر خبری از حباب های سپید فراری نبود؛ چشمانش بسته بود. با هر دو دست کاسه را گرفت و آب را به آرامی به سر ریخت...
کف ها که رفتند، باز تغییری نکرده بود.کمی ضعیف و نحیف تر هم به نظر می آمد.گردن خم شده، جایش را به گردنی کاملا چروکیده داده بود. موی کم پشت و تماما سفید، دستانی پر لرز و سینه ای بیمار داشت. وقتی نوای سینه اش بر می خاست، عجیب به مسلولی رو به احتضار می مانست. وقتی سرفه می کرد می توانستی تا گلویش را ببینی... این ها مشخصه های پیرمرد بود. همسالان او را پیر نمی گفتند،اما او به واقع پیر بود، پیر شده بود.
بیدار بود.با پدیدارشدن رگه ی اول آفتاب تابان از شرق، برمی خاست. عاشق کارش بود، شاید هم به آن عادت داشت، نمی دانست کدامیک. سالها بود که آن را پیشه ی خود برگزیده بود، ارثیه یی آبا و اجدادی.
خانه ی کوتاه و گلی او بیشتر به پادگانی می مانست که با بیداری پدر همگان، باید بیدار و آماده کار می شدند. همه با هم.مادر،پدر و خودش.
مادر را می دید که آجرهای قهوه ای قالب گیری شده را بر فرقون چوبی سوار کرده و به طرف دالان ورودی کوره می برد و دوباره این راه ملال آور، صدها بار در طول روز طی شده را می رفت و باز می گشت. پدر را دید که با ظرافتی معماگونه گل و شن را حل می گرفت و خشت ها را قالب گیری می کرد، آنچنان دقیق که گویی دستانش قالب آجرها را از بر است. دیگر لرزشی در دستان پیرمرد نمی دید...
بر روی تلی کوتاه و شنی، با فاصله از پیرمرد نشسته بود. کار او را با قالبهای چوبی آماده، به مراتب کندتر و نه به دقت دستان ترازویی پیرمرد، تقلید می کرد.
به فکر فرو رفت...به فکرخودش، پدر و مادر. به روزی که دستانش مانند پیرمرد چابک شود و او را خانه نشین کند. تا بلکه صدای سرفه های مکررش را کمتر بشنود. در همین حال و هوا بود که باز صدای سرفه ای آزاردهنده، رشته های افکارش را پنبه کرد و باد آنها را سوار ابرهای رقصان سپید آرزو کرد و با خود برد.
می توانستند ساعتهای متمادی، بی وقفه کار کنند و می کردند. پایان روز، زمان پختن آجرها در کوره بود. پدر و پسر خشت ها را روی هم می چیدند. پسر در بیرون دالان می ماند و پدر در داخل. در حین آجرچینی، کودک کم کم از دید پدر محو می شد و جایش را به خشت های خام روی هم می داد. دیوار بلند قهوه ای رنگی از آجرها ساخته می شد.
پیرمرد، پشت به خانه گلی کرده بود،خانه ای گلی در ده کوره ای در میان بیابان. پشت کرده بود و دسته دسته آجرها را در داخل کوره می گذاشت.
گرمای کوره و خستگی کار دست در دست هم داده بودند تا دانه های درشت عرق از او چکه کند، سرفه هم که امانش را بریده بود و یکدم رهایش نمی ساخت. وقتی دیوار آجری بنا شده تماما به داخل کوره آتش رفت، پسر را در مدخل بیرونی دالان دید که کوزه ای گلی و کاسه ای چدنی در دست داشت. به کلی از یاد برده بود که امروز جمعه است...
به طرف چهارپایه کوتاه چوبی رفت. پسر به دنبالش روان شد و کوزه و کاسه را برایش روی زمین نهاد و به داخل خانه گلی رفت. و عجیب اینکه که پدر باز هم پشت به خانه داشت.
خوابید و خواب دید که آینه کوچک شکسته ی تیز مثلثی را در یک دست دارد،اما دستش نمی لرزد. آینه را به سوی ابرهای رقصان و سپید گرفت. حرکاتشان بویی از تازگی داشت. آینه را بار دیگر به سوی دالان گرفت. آن را هم در حال حرکت دید. حرکات به هارمونی های دقیقی رسیده بودند...سپس خود را در آینه دید که در مدخل ورودی دالانی روشن پا می گذارد...
.
.
.
...آجرها را تک تک، روی هم چیده بود و دیواری از آجرهای قهوه ای ساخته بود. دوباره رشته ای از سرفه های طولانی و بی انتها به سراغش آمده بود.
انوار سرخ غروب خورشید از فضای باز بالایی دالان به داخل رسوخ می کرد. رو به خانه گلی ایستاده بود و آجرها را دسته دسته در کوره می نهاد. از کل خاطرات آن خانه گلی قدیمی برایش تنها دو قطعه سنگ سرد مانده بود.
وقتی دیوار آجری بنا شده، تمامأ به داخل کوره رفت، دو پسر کوچک را دید که در دستانشان کوزه ای گلی و کاسه ای چدنی بود.امروز جمعه بود...
به طرف چهارپایه کوتاه چوبی رفت و دو کودک به دنبالش روان شدند.
گوجی
فروردین 86
امیدی به مفری در سرم نیست
رهایی را توان دیدنم نیست
نه شوقی که نوایش را نِیوشم
نه میلی کز شرابش من بنوشم
17 / 2 / 87
یه چشمه که جوشان بود و یه سمور آبی که نگران و دلواپس چشمه.آخه می دونی،زندگی خودشو کلی های دیگه به زندگی چشمه بسته بود.
آب این چشمه پر از کلمات در هم و بر هم بود...سمور هر از گاهی به چشمه سر میزد و هم اون کلمه هایی رو که می خواست جمع می کرد و هم با این کار چشمه رو به حیاتی دوباره می رسوند.یه پری دریایی هم بود که اونم گهگاهی به یاد چشمه بود و با اومدنش اینقدر گردو خاک می کرد،که کلی کلمه جدید تو چشمه می افتاد.
دل چشمه و سمور برای کلمه هاش،کلی پیش پری دریایی گیر بود،اما شما بدونید که اینهمه داستان نبود. اون داشت مثل چشمه برای سمور روزی رسون می شد...
گذشت و گذشت تا پری قصه ما گذرش به رودخونه پرآب و بزرگی رسید که نیازی هم به مراقبت اون و دیگران نداشت.به دریاچه ای رسید که کسی رو نمی خواست که تر و خشکش کنه. به دریایی که نه تنها به خودش می رسید که حاکم تمام چشمه ها و رودخونه ها و دریاچه ها و سمورا و پری های دریایی هایی بود که توش و به لطف اون زندگی می کردن.به اقیانوس رسید و تا چشمش کار و باله ش شنا می کرد، آب بود و آب. و اونم فقط آب رو دید.با خودش گفت:مگه تو این همه دریاهای جور و واجور چند تا پری دریایی هست،که به این همه آب رسیده باشه؟پس چرا برگردم؟...
بی اینکه حتی نیم نگاهی به پشت سرش کنه،تو اون آفتاب سوزان که تنش رو ذره ذره می سوزوند شنا کنان دور و دورتر شد و هر لحظه دست نیافتنی تر...
سمور و چشمه چه روزها و شب هایی که منتظرش نشستن و از دلتنگی و دلواپسی چشم رو هم نذاشتن.اما اون رفته بود.دل و دماغ کار و زندگی برای سمور و چشمه رو هم با خودش برده بود. سمور و چشمه دیگه کمتر حوصله هم رو داشتن و هر دو از ندیدن هم و ندیدن او مریض شدن...
یکی بود یکی نبود
یه چشمه بود که خشک و بی کلمه بود.یه سمور بود که یه گوشه ی بی رهگذر، بی روح افتاده بود.عین یه سمور آبی مرده...
جنون آدما تو تنهاترین ساعت های زندگی شون اتفاق می افته...
مثل یه سری دو پایِ زنده که فکر می کنن زنده ن،که فارغ از سن و سالشون ،مردن و فقط برای روبرو نشدن با حقیقتِ احتمالا تلخ مرگشون،می نویسن و ور می زنن...
مثل آدم مجنونی که نمی دونه چی رو کجا بنویسه و فقط می نویسه،که می خواد بنویسه.از دلتنگی هاش،از حسرت یه خط جواب از قند تو دل آب شدناش،از پر کشیدن برای یک خنده لباش...
مثل پیرمردی که نمی دونه چی و کجا بگه و صد ها خاطره رو بی ممیزی و ملاحظه ی جماعت، با جعبه ول میکنه و جاکش جاکش از دهنش نمی افته.درست مثل شیری که فقط کافیه یه قلپ ازش بخوری تا بفهمی تاریخ مصرفش گذشته و سریع تف کنیش...
مثل پسری که زهر خندی میزنه به نوشته های مخابراتیِ دخترکی که میگه بی اون تنهاست که میگه بی اون نمی شه که میگه...و فکر میکنه چقدر تنهایی رو بد براش ترجمه کردن...
عین یه گذشته ی دور که هر روز اون همه راه رو بلند میشه و میاد،تا دو تا دندون نیشِ بلند و تیزش رو فرو کنه تو یه توده ی خونیه تپنده و بعد شروع کنه به کشیدن،تا صدای غژغژ یه گچ رو روی یه عالمه تابلوی سبز رو تداعی کنه...
پ.ن:مگه خودت خونه زندگی نداری؟
پ.ن2:چرا زمان زخم های گذشته رو التیام نمی بخشه؟
پ.ن3:چرا گذشته راهش رو با لجاجت تو اون همه از یاد رفتگی باز میکنه؟
از همون نگاها که وقتی توی مترو نشستم به بیرون می دوزم …
از همون جنس لحظه های سیاه بیا موندنی، که تو اون همه سرعت،تو وقتی که شادترینِ ساعتها سوار صد کیلومتر سرعت میشن و به ثانیه ای از جلو چشم دور.
مثل کمری که خنجر توش نشسته و پای راستش رو جلو تر می ذاره و پای چپش رو کم کم تو امتداد، بهش نزدیک می کنه .
مثل برداشت کوتاهی که ساعتها طول میکشه و به جای اینکه تموم شه اسم و شماره ش تصاعدی بالا میره و دوباره و دوباره...
درست مثل خاطره صد بار تعریف شده پیرمرد که ماهی سفید نوبرانه ای رو تو کودکیش با اون دستهای کوچولو که حالا نه کوچیکن و نه تازه کشون کشون رو زمین میکشه و باله ها و دم ماهی زمین رو تا خونه جارو میزنه.
مثل دختر بچه ای که هر روز با پاهای برهنه رکاب رو به زور به پایین هل میده،تا دوچرخه رو به کنار آبگیری ببره که گفتن آخرین بار پدر توش رفت و برنگشت...